شخصیت‌های ماندگار دیکنز؛ از خانم هاویشام تا اسکروج

حق نشر عکس Getty
Image caption در سال ۲۰۰۹، روان آتکینسن که به بازی در نقش مستر بین شهرت دارد، در نقش فاگین در لندن به روی صحنه تئاتر رفت

شخصیت هایی که چارلز دیکنز خلق کرده است در عرصه ادبیات داستانی از به یاد ماندنی ترین شخصیت ها به شمار می روند.

او معمولا شخصیت ها را بر اساس اشخاصی که می شناخت خلق می کرد. ویلکینز میکابر و ویلیام دوریت هر دو بر اساس پدرش و خام نیکلبی را بر اساس شخصیت مادرش خلق کرد.

چنان که در فرهنگ شخصیت های ادبیات بریتانیایی، نوشته جان آر گرین فیلد آمده است، چارلز دیکنز در طول فعالت ادبی اش ۹۸۹ شخصیت خلق کرد. بعضی از این شخصیت ها به حدی با زندگی روزمره تجانس داشته اند که به تدریج وارد لغتنامه زبان انگلیسی شده اند.

او شخصیت ها را چنان توصیف می کرد که پس از گذشت اندکی زمان، از داستان پا فراتر می گذاشتند و بر سر زبان ها می افتادند. به طوری که مردم برای توصیف خلق و خوی اطرافیان خود از نام این شخصیت ها استفاده می کردند.

لغاتی مانند اسکروج به معنای آدم خسیس و بدعنق یا پیک‌ویکی به معنای آدم خیال پرور و آرمانگرا و بسیاری از شخصیت های دیگر در لغتنامه های زبان انگلیسی ثبت شده اند.

اصطلاحاتی چون اسکروج و خانم هاویشام حتی در فرهنگ عامه مردم ایران نیز جای خود را پیدا کرده است؛ شاید دلیل اصلی آن پخش متعدد سریال و کارتونهای گوناگون ساخته شده بر اساس داستان های دیکنز در تلویزیون ایران به خصوص در سال های پس از انقلاب باشد.

در فهرستی که در زیر می خوانید به دوازده شخصت ماندگار آثار دیکنز به ترتیب زمان انتشارشان پرداخته شده است.

ساموئل پیکویک (کاغذهای پیکویک ۱۹۳۷)

حق نشر عکس no credit
Image caption جلد ضمیمه دنباله دار ماجراهای آقای پیکویک در سال ۱۹۳۶

"کاغذهای پیکویک" اولین رمان چارلز دیکنز است که پیش از ۲۵ سالگی او را به شهرت رساند. آقای پیکویک مثل بیشتر رمان های های دیکنز به صورت داستان دنباله دار در نشریات چاپ می شد.

ساموئل پیکویک مردی نرم خو و نجیب است که همراه با سه دوست و نوکر بامزه و نکته سنجش به نام سم ولر آغاز به یک سفر ماجراجویانه می کند.

بسیاری از منتقدان معتقدند که شهرت این رمان مدیون شخصیت سم ولر بوده که این روزها کمتر به یاد مانده است.

آقای پیکویک طاس است و سرِ گرد و براقی دارد. قاب عینک او هم مانند سرش کاملا گرد است. با آنکه در طول سفرهایش با جنبه های تاریکی از زندگی و اجتماع برخورد می کند اما همواره ویژگی های انسانی خود را حفظ می کند و دست از ارزش های اخلاقی اش نمی کشد.

فاگین (الیور تویست ۱۸۳۹)

چارلز دیکنز در ایام نوجوانی خود در کارخانه ای مشغول به کار شد و در آنها با پسری به نام باب فاگین آشنا شد. باب فاگین دوست با وفایی بود که از دیکنز در مقابل پسرهای قلدر دیگر در کارخانه حمایت می کرد.

اما به دلایلی نا معلوم، دیکنز تصمیم گرفت یکی از بد ذات ترین شخصیت هایش را "فاگین" نام دهد.

در داستان الیور تویست، فاگین با چهره ای کریه و موهای قرمزی که صورتش را دو چندان چندش آور کرده است سر دسته گروهی نوجوان و کودک دزد است.

فاگین، یهودی پیر مکاری است که در خیابان‌های تاریک لندن به شکار طعمه‌هایش، یعنی بچه‌ها می‌رود تا بتواند از آنها سکه ای دربیاورد و سپس اصل بودن آن سکه را با دندان‌های خراب و زردش امتحان کند؛ چهره ای مخوف که خشم یهودی‌های آن زمان انگلیس را برانگیخت.

حتی هنوز هم بعضی از منتقدان معتقدند که دیکنز افکاری یهودی ستیز داشته است. در هر صورت، این نکته که فاگین همواره یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیت های ناباب دنیای ادبیات به شمار می آید، بر نبوغ خلاقانه دیکنز گواهی می دهد.

الیور تویست (الیور تویست)

حق نشر عکس no credit
Image caption تصویر صفحه های نخستین چاپ الیور تویست، چاپ ۱۸۳۸

شاید بهتر باشد قبل از پرداختن به این شخصیت، به مشهورترین جمله چارلز دیکنز اشاره کنیم: "آقا خواهش می کنم، من بازم می‌خوام."

این جمله الیور است که بعد از ایستادن در صف طولانی غذا در یتیم خانه، کاسه خالی غذایش را جلو آورده است.

الیور تویست پسر بچه ای با بنیه ضعیف، خوش قلب و مهربان است . این ‌دومین رمان چارلز دیکنز است که وی با استفاده از آن و با توصیف فقر و جنایتهای شهری در انگلستان ویکتوریایی، توجه همه را به یتیم خانه های مخوف و زندگی وحشتناک در خانه های کارگری جلب کرد.

او انزجار خود را از زاغه نشین های کثیف زمان ملکه ویکتوریا نشان داد. این رمان به حدی مردم و مقامات را تحت تاثیر قرار داد که بعضی از زاغه نشین ها در همان زمان جمع شدند.

چارلز دیکنز در این رمان به ارائه تصویری شفاف و حقیقی از فضای کثیف لندن پرداخت. پس از آن با نشان دادن شرایط غم‌انگیز فاحشه ای به نام نانسی‌، تصویری از مرام انسانی چنین زنانی را در ذهن عموم خوانندگان بر جای گذاشت، ‌زنانی که تا قبل از آن مایه‌بدبختی و فساد تلقی می‌شدند.

آرتفول داجر (الیور تویست)

حق نشر عکس no credit
Image caption تصویر اثر جورج کروکشانک صحنه ای را نشان می دهد که آرتفول داجر الیور تویست را به فاگین معرفی می کند. نخستین چاپ الیور تویست با تصویرگری های جورج کروشکانک منتشر شد.

ازمیان ده ها شخصیت باشکوه و مشهور رمان الیور تویست باز هم نام آرتفول داجر به روشنی می درخشد. او بار ها در طول رمان، توجه خواننده را از فاگین، نانسی و حتی خود الیور تویست می دزدد و به خود معطوف می کند.

نوجوانی زرنگ و مغرور با رفتاری مردانه که با مهارت تمام در خیابان های لندن جیب بری می کند. او با کلاه سیاه بزرگی که بر سر دارد و تا وسط پیشانیش پایین آمده، در کوچه و خیابان ها جولان می دهد.

چشمان شرور او بیشتر اوقات در زیر لبه کلاه پنهان است. او همان پسر بچه کثیفی است که فاگین از او می خواهد به الیور جیب بری یاد بدهد. او قهرمان یتیمان و بچه های خیابانی است و از آنها تا پای جان دفاع می کند.

خانم نیکلبی (نیکلاس نیکلبی ۱۸۳۹)

خانم نیکلبی که از پرحرفی سر همه را برده، در واقع برای انتقام از مادر دیکنز خلق شده است. او بدون وقفه حرف می زند و درباره همه چیز در اشتباه است. او قصد بدی ندارد و فرزندانش را دوست دارد اما دست خودش نیست؛ زن پریشان، گیج و پرچانه ای است که فکر می کند همه چیز به خودی خود درست می شود.

او فرزندانش، نیکلاس و کیت را برای رویارویی با فراز و نشیب های زندگی آماده نمی کند و به شیوه احمقانه ای دائم می خواهد این حس را القا کند که همه چیز آرام است.

حتی پس از مرگ شوهر و در پی آن ورشکستگی مالی خانواده، با پرچانگی همیشگی اش از شدت این نگون بختی می کاهد و به فرزندانش حتی مجال عزاداری برای پدرشان را نمی دهد.

خانم نیکلبی کاملا در اندیشه های پوچ خود فرورفته و اصولا فاقد توانایی تجزیه و تحلیل اتفاقات اطرافش است. جان فورستر، دوست و زندگی‌نامه نویس دیکنز، شخصیت خانم نیکلبی را کاملا به مادر وی نزدیک می داند و به نظر او " شخصیت بد" رمان در واقع اوست که از روی بلاهت و نه عمدا، زندگی فرزندانش را تحت تاثیر قرار می دهد.

فاستر در ادامه می نویسد: "واقعی بودن شخصیت های دیکنز برای آن است که او آنها را توصیف نمی کند بلکه اجازه می دهد خود آنها خودشان را توصیف کنند."

دانیل کیلپ (مغازه عتیقه فروشی ۱۸۴۰)

یک کوتوله شیطان صفت که به پدر بزرگ "نل" پول قرض می دهد. پدربزرگ همه پول را در قمار می بازد و همراه با نل به لندن فرار می کند تا از شر کیلپ خلاص شود. کیلپ شهر به شهر دنبال آنها می گردد تا انتقام خود را بگیرد اما او که تحت تعقیب پلیس است و در روزی مه آلود در رودخانه تیمز غرق می شود.

نام کیلپ شاید خنده دار به نظر برسد اما هیچیک از شخصیت هایی که دیکنز خلق کرده است به این اندازه وحشت آور نبودند. شخصیت کیلپ در واقع بیشتر به دیو نزدیک است تا انسان.

او قوزی برجسته دارد و خنده ای چندش آور که همیشه از روی عادت بر لب دارد، نه از روی خشنودی یا مهربانی. او برای ارعاب و تهدید خانواده خود، عصایش را در هوا می چرخاند و از همه ترسناک تر هنگامی است که تخم مرغ خام را درسته با پوسته اش می جود و قورت می دهد.

نل کوچولو (مغازه عتیقه فروشی)

مغازه عتیقه فروشی هم اولین بار به صورت داستان دنباله دار در نشریه ای هفتگی به چاپ رسید. نل کوچک قهرمان این داستان است که همراه با پدر بزرگش برای فرار از دستان کثیف کیلپ در انگلستان آواره می شود.

این دختر کوچک دوست داشتنی در طی سفرها ضعیف و مریض می شود و از فرط گرسنگی در معرض مرگ قرار می گیرد. سرنوشت نل کوچولو اشک همه را، از سیاستمداران گرفته تا مردم عادی، در آورده بود.

خوانندگان بریتانیایی و آمریکایی هر هفته بی صبرانه منتظر چاپ بعدی می نشستند تا ببینند سرنوشت نل کوچولو به کجا می رسد. آنها هر هفته به دیکنز نامه می نوشتند و التماس می کردند که نل را زنده نگه دارد. هفته ای که نشریه حاوی آخرین قسمت داستان با کشتی به آمریکا رسید، مردم از اسکله در نیویورک فریاد می کشیدند: " آیا نل کوچولو مرده است؟"

بله نل کوچولو مرده بود و صحنه مرگ او یکی از رقت انگیز ترین بخش های رمان شد. نل با مرگش به یک قهرمان به یاد ماندنی تبدیل شد. صدها نامه دیگر به دست دیکنز رسید که شدت تاثر مردم را نشان می داد. حتی دو تن از نمایندگان مجلس در نامه هایشان اقرار کردند که از غصه مرگ نل از پای در آمدند.

ابنزر اسکروج (سرود کریسمس ۱۸۴۳)

حق نشر عکس no credit
Image caption ابنزر اسکروج با روح مارلی رو به رو می شود. این تصویر، اثر جان لیچ، در سال ۱۸۴۳ در نخستین چاپ "سرود کریسمس" منتشر شد

جالب اینجاست که مشهورترین شخصیت دیکنز که از لحاظ تاثیر بر ادبیات معاصر جهانی شاید همتراز هملت و دون کیشوت باشد در دل یک داستان کوتاه به نام سرود کریسمس جای دارد. قصه ای درباره ایام کریسمس که چارلز دیکنز در عرض چند هفته و از سر بی حوصلگی نوشت.

ابنزر اسکروج مرد خسیس، بی عاطفه و بد اخلاقی است که دیگر هیچ دوستی برایش باقی نمانده است. اما وقتی سه روح کریسمس گذشته، حال و آینده در شب کریسمس به سراغش می آیند به خود می آید و آدم خوبی می شود.

با استناد بر تعداد بی شماری فیلم، تاتر و سریال تلویزیونی که از این داستان اقتباس شده شاید بتوان گفت که اسکروج یکی از ماندگارترین قصه های تاریخ است.

اما این اسم عجیب از کجا آمده است؟

چارلز دیکنز هنگام عبور از قبرستانی چشمش به سنگ قبری می افتد که نام "ابنزر لنوکس اسکروج" روی آن حک شده بود و در توصیف شخص متوفی آمده بود "میل من" (mill man) به معنای آردفروش. اما دیکنز به اشتباه آن را "مین من" (mean man) به معنای مرد فرومایه خوانده بود.

جالب اینجاست که آقای اسکروج واقعی در زمان حیاتش به بذل و بخشش و مهمان نوازی شهرت داشت و مرد بسیار خوش اخلاقی بود. اسکروج مانند بسیاری دیگر از شخصیت ها دیکنز به زبان انگلیسی راه یافته و در لغتنامه ها به معنای مردی خودخواه، بدخلق و خسیس درج شده است.

سالهای متمادی پخش کارتونی بر اساس این داستان از برنامه های همیشگی تلویزیون ایران در شب کریسمس بوده است.

دوید کاپرفیلد (دیوید کاپرفیلد ۱۸۵۰)

حق نشر عکس no credit
Image caption دیوید عاشق دورا اسپنلو می شود. اثر فرانک رینولدز، ۱۹۰۱

دیوید کاپرفیلد یکی از نزدیکترین شخصیت‌ها به خود چارلز دیکنز است ‌و به نظر بسیاری از منتقدان، نویسنده آن را از سایر کتاب های خود بیشتر دوست داشت. بسیاری از اتفاقاتی که برای کاپرفیلد می افتد برگرفته از حوادث و وقایع زندگی خود اوست.

دیکنز از کودکی بیشتر اوقات خود را وقف کتاب خواندن می کرد. خانواده اش در سال های کودکی او مرفه بودند، ولی دیری نگذشت که پدر به دلیل بدهی به زندان افتاد. چارلز ده ساله مجبور شد مدرسه را رها کند و روزانه ده ساعت در یک کارخانه مشغول به کار شود. او بسیاری از روزها غذایی برای خوردن نداشت. مزد هفتگی او خرج کرایه خانه می شد. البته پس از مدتی با ارثی که از خانواده پدری اش به آن ها رسید، اوضاع بهتر شد و با آنکه چند سال بیشتر به مدرسه نرفته بود به نویسنده بزرگی تبدیل شد.

سرنوشت دیوید کاپرفیلد هم تقریبا همین است. زندگی او با مادر بیوه و خدمتکارشان شروع می شود. وقتی مادرش با با آقای مردستون ازدواج می کند، زندگی برای دیوید تیره و تار می شود. او را به مدرسه کریکل می فرستند. دیکنز زندگی دیوید را که نمی تواند با محیط تازه سازگار شود، به خوبی شرح می دهد. او باید در مدرسه رفتار ظالمانه آقای کریکل، مدیر مدرسه را تحمل کند. بعد از مرگ مادرش مجبور می شود در کارخانه ناپدری اش کار کند. ناپدری اش دیوید را به خانواده میکابر می سپارد. او اول با دورا ازدواج می کند و بعد از مرگ دوران افسردگی شدیدی را می گذراند تا آنکه با دوست قدیمی خود اگنس ویکفیلد ازدواج می کند. دیوید هم مثل دیکنز، نویسنده موفقی می شود.

آقای میکابر (دیوید کاپرفیلد)

ویلکینز میکابر مردی نازنین، خانواده دوست ولی سست بنیاد است. او تصویری واقعی از خود پدر چارلز دیکنز را ارائه می دهد که بیش از نیمی از عمر خود را با فقر دست و پنجه نرم می کرد. آقای میکابر دائما برای پرداخت، یا بهتر است بگوییم عدم پرداخت بدهی هایش، با شیوه های کودکانه از زیر بار بدهی ها در می رود.

او همواره برای بدهکاری هایش با خطر بازداشت مواجه است اما به جای آنکه چاره ای بیندیشد، با روحیه باری به هر جهت و بی نهایت خوشبینانه اش همواره امیدوار است که شانس با او یاری کند و فرجی حاصل شود.

بخشی از جذابیت او عدم توانایی اش در پذیرفتن شرایط اسفناک خویش است. او با کمال خوشحالی به پیشواز بدبختی، گرسنگی و گدایی می رود.

شخصیت آقای میکابر آنقدر محبوب است که "اصل میکابر" یکی از مفاهیم مهم اقتصادی با این عنوان نام گذاری شده است. این اصل به سادگی می گوید اگر خرجتان بیشتر از دخلتان باشد به فلاکت می افتید. اخطاری بسیار منطقی که با ظهور کارت های اعتباری، تا حدی از یادها رفته است.

دوشیزه هاویشام (آرزوهای بزرگ ۱۸۶۱ )

حق نشر عکس no credit
Image caption استلای جوان و دوشیزه هاویشام در نمایی از فیلم آرزوهای بزرگ، ساخته دیوید لین

زنی بدجنس و سنگدل که هنوز لباس عروسی‌اش را از زمانی که نامزدش او را در روز عروسی قال گذاشته عوض نکرده، ساعت‌ها را در همان لحظه نگه داشته، پرده ها را کشیده و به نور، اجازه ورود به خانه نمی‌دهد تا گذشت زمان را نفهمد.

او زنی متمول است که سرپرستی استلا، دختری زیبا و مغرور، را بر عهده دارد و به او یاد می دهد با خونسردی، قلب مردها را بشکند تا از این راه بتواند به خاطر اتفاقی که برای خودش در جوانی افتاده، از مردها انتقام بگیرد.

پیپ هنگامی که برای بازی به خانه دوشیزه هاویشام می رود با استلا آشنا می شود. پیپ فکر می کند در طول سال هایی که در لندن به تحصیل و کار مشغول بوده تا یک آقای معتبر و محترم شود، خانم هاویشام بوده که از او حمایت مالی می کرده است.

اما بعدها می فهمد که آقای "مگویچ"، مجرم و زندانی سابق هزینه زندگی او را پرداخت کرده است. خانم هاویشام در آتش سوزی خانه می میرد و ثروت خود را برای استلا به جا می گذارد.

پیپ (آرزوهای بزرگ)

در اغلب داستانهای دیکنز، شرح حالی از زندگی خود او به چشم می خورد، اما شخصیت دیوید کاپرفیلد و فیلیپ پیریپ (یا همان آقای پیپ) از همه بیشتر به شخصیت و زندگی او نزدیک است.

در "آرزوهای برزگ" خواننده زندگی پیپ را از زمانی که کودکی مظلوم و متواضع بوده دنبال می کند. داستان نشان می دهد که ثروت چطور او را از پله های جامعه بالا می برد و به مردی مغرور و پر افاده تبدیل می کند. اما داستان در همین جا تمام نمی شود. تحولی دیگر در زندگی پیپ رخ می دهد.

هنگامی که پیپ در دام عشق استلا اسیر می شود دچار تحولی عاطفی می شود و نهایتا به بلوغی احساسی دست پیدا می کند که باعث می شود مقام و منزلت خود را در جامعه پیدا کند.