نگاهی به تئاتر اندوه به کارگردانی مایک لی؛ از مردان اخته تا نوجوان یاغی

حق نشر عکس no credit
Image caption نوع دیالوگ های طولانی و فضای خاص مایک لی بر روی صحنه تئاتر دیدنی تر است تا بر پرده سینما

مایک لی شهرت جهانی اش را مدیون فیلم هایش است (از "برهنه" و "رازها و دروغ ها" تا "سالی دیگر" که در آخرین دوره جشنواره کن به نمایش درآمد)، اما لی سال هاست که نمایشنامه می نویسد و تئاتر بر روی صحنه می برد و اتفاقاً در تئاتر موفق تر از سینما هم هست؛ چرا که نوع دیالوگ های طولانی و فضای خاص مورد نظرش بر روی صحنه تئاتر دیدنی تر است تا بر پرده سینما.

آخرین کار تئاتری او "اندوه" نام دارد که به تازگی در نشنال تیه تر لندن بر روی صحنه رفت و هر شب با تالاری پر از تماشاگر روبرو بود.

لی این بار به شکلی نه چندان مستقیم سراغ بازمانده های جنگ می رود. قصه در دهه پنجاه اتفاق می افتد؛ در حومه لندن. دوروتی که در جنگ شوهرش را ازدست داده با دختر پانزده ساله و برادر مجردش زندگی می کند و روابط سردی بر این خانواده حاکم است.

یک قصه چند خطی معمولی که از روابطی ساده آغاز می شود و به بحرانی فزاینده می انجامد، فضا را مهیا می کند تا لی مانند فیلم آخرش (یکی از بهترین آثارش: "سالی دیگر") به درون تنهایی آدم ها رسوخ کند و در خلال درامی خانوادگی اندوه زیستن و ملال روابط را در یک خانواده جست و جو کند.

مانند نمایش پیشین او در نشنال تیه تر ("دو هزار سال"- ۲۰۰۵) موقعیت جاری بر صحنه به هنرپیشه های زبده او (همان تیم همیشگی از لسلی منویل تا ماریون بیلی، سم کلی و وندی ناتینگهام که از دهه هفتاد تا به امروز به طور نامتناوب در فیلم های او ظاهر شده اند) فرصت می دهد تا شخصیت هایی ملموس را رو در روی تماشاگر قرار دهند.

مایک لی طبق معلوم با تم های خاص خودش کار می کند؛ موقعیتی بنا می شود که در آن در وهله اول همه چیز آرام به نظر می رسد، اما درام تنهایی آدم ها و مشکل رابطه و سوء تفاهم های ناشی از آن رفته رفته به اوج می رسد (شاید به همین جهت "دو هزار سال" در بیان رابطه یک زوج که رفته رفته چیزهای تازه ای در فرزند جوانشان کشف می کنند و همه چیز به بحران کشیده می شود، اوج توانایی های تئاتری لی را به نمایش می گذاشت).

این بار همه چیز حول یک دختر نوجوان می گردد. او آشکارا از شرایط زندگی اش راضی نیست و با مادرش که حالا در غیاب پدر می خواهد برای او پدری کند، درگیر است.

همه چیز در اتاق نشیمن خانه آنها می گذرد. شخصیت ها با ورود و خروج خود به همین اتاق، همه وقایع را پیش می برند. در خارج از این اتاق، طبقه دومی هم وجود دارد که اتاق دختر در آنجاست، اما ما هیچ وقت اتاق او را نمی بینیم و تنها از طریق باز و بسته شدن درها و بالا و پائین رفتن از پله ها، متوجه وقایع آنجا می شویم؛ وقایعی که اوج آن، لحظه دردناک پایانی است که ما تنها از طریق صداها متوجه می شویم که چه بلایی بر سر دختر آمده و پایانی غیرقابل انتظار رقم می خورد.

در واقع همین صحنه بسته، فرصت را برای خلاقیت در پیشبرد قصه از طریق صدا مهیا می کند و از طرفی در راستای مفهوم نمایش کارکرد می یابد. ما - و مادر دختر- تنها سطح همکف و اتاق نشیمن را می بینیم و در واقع از درون اتاق دختر- و درون خود او- غافلیم. در نتیجه این غفلت این است که درام نهایی اثر شکل می گیرد و ما باز از آن فاصله داریم و آن را به چشم نمی بینیم.

در واقع نمایش نقطه نظر مادر را دنبال می کند و از زاویه والدین به ماجرا نگاه می کند و در پایان با یادآوری شکنندگی نوجوانان و عمق فاجعه، بر برخطا بودن این زاویه دید تاکید می کند و سوال اساسی ای را در روی تماشاگر قرار می دهد.

در این میان برادر سمبلی از یک نسل اخته است که تنها به دلاوری های گذشته دل خوش کرده و همه هم و غم اش در مدال هایی که به زحمت- و با خست- نصیب اش شده خلاصه می شود. در نتیجه در جایی که او باید در برابر خواهرش بایستد و غرور آسیب دیده دختر نوجوان را در شب سال نو ترمیم کند، خیلی زود پس می کشد و به عنوان شخصیت منفعل قصه باقی می ماند.

به این ترتیب در جهان نمایش، شخصیت برادر به یک نقطه اصلی و اساسی در پرداخت اثر بدل می شود که درک دورانی را که نمایش درباره آن حرف می زند برای تماشاگر آسان تر می کند ؛ جایی که مردان در جنگ مرده اند یا در گوشه ای کز کرده اند و دست کثیف جنگ، زنان را تنها گذاشته تا در راستای این تنهایی در جهان سردی به سر ببرند که در آن عشق جایی ندارد، خانواده از مفهوم واقعی اش تهی شده و مجموع جبر حاصل از این دو، پایان تلح اثر را رقم می زند.

مطالب مرتبط