ایمان پرشور و امیال سرکوب شده در آثار کارل درایر

حق نشر عکس bfi
Image caption موسسه بی اف آی لندن به مرور آثار کارل درایر پرداخت

موسسه بی اف آی لندن در ادامه برنامه های مرور بر آثار سینماگران شاخص و برجسته جهان، مروری داشت بر فیلم های کارل تئودور درایر، فیلمساز بزرگ دانمارکی و سازنده آثار درخشانی چون مصائب ژاندارک، روز خشم، اردت (کلام) و گرترود.

سینماگری که به خاطر نگاه و رویکرد مذهبی و ایمانی اش به جهان و سینما، موقعیت ویژه ای در تاریخ سینما دارد و سبک بصری و درونمایه های آثارش، تاثیر عمیقی بر سینماگران جهان گذاشته است.

در این برنامه همه ۱۴ فیلم بلند درایر به نمایش درآمد و جف اندرو، منتقد فیلم و رئیس برنامه نمایش فیلم های بی اف آی نیز با استفاده از برخی قسمت های فیلم های درایر از دوران صامت تا ناطق، به تشریح درونمایه و سبک سینمایی این فیلمساز صاحب سبک سینمای جهان پرداخت.

در فیلم های درایر با شخصیت های مومن و معتقدی مواجه ایم که ایمان مذهبی پرشورشان در تضاد با دنیای مادی پیرامون و امیال سرکوب شده شان، آنها را دچار بحران می کند و این بحران، نیروی محرکه درام های او را تشکیل می دهد.

درایر سینماگری مسیحی بود که تحت تعالیم شدید مذهبی رشد کرده بود و در فیلم‌هایش، ایمان به خداوند، معجزه و مشیت الهی را بشارت می داد. در فیلم های او با دو دسته افراد مذهبی مواجه ایم، افرادی چون اینگر (شخصیت زن فیلم "اردت") که دین برای آنها، مشعلی فروزان برای رهایی از تنگنای زندگی و رستگاری است و دسته ای دیگر که با تعصب، تحجر و دگم اندیشی مذهبی خود، جهان را به ظلمتکده ای غیرقابل تحمل تبدیل کرده اند.

درایر با این که سینماگری با بینشی مذهبی بود، اما همانند هیچکاک فیلمسازی بدبین است. در فیلم های او نیز همانند فیلم های هیچکاک، تقابل و ستیزی بین نور و ظلمت و خیر و شر وجود دارد که در اغلب موارد، این شر است که بر خیر پیروز می شود.

فیلم های درایر ، خالی از رویدادهای دراماتیک و پرهیجان به معنی متعارف کلمه اند. اگرچه کشمکش درونی شخصیت های فیلم های او و تضاد آنها با شرایط پیرامونی شان، کیفیت دراماتیکی به فیلم های او داده است. به گفته رابین وود، منتقد برجسته انگلیسی (فیلم کامنت. مارس ۱۹۷۴)، در فیلم های درایر، حتی گفتگویی ساده میان دو نفر یا سه نفر بر سر یک میز می تواند عمیقا از کیفیتی سینمایی برخوردار باشد.

در فیلم های درایر، شخصیت ها متحول نمی شوند. آنها در دنیای محدود و بسته و قفس های تنگ و خفقان زده خود زندگی می کنند و در حسرت آرامش، عشق و رستگاری اند. دنیایی که در آن تنفس دشوار است و افراد برای آزادی و هوای تازه، آه می کشند.

به اعتقاد رابین وود، حفظ ایمان مذهبی برای درایر به همان اندازه حایز اهمیت بوده که ترک آن برای اینگمار برگمن. به گفته او ،خدای درایر، خدایی است که او را از همه چیز نهی می کند و سینمای او با تمامی برتری های خارق العاده اش، سینمایی است اساسا مرگ محور. به باور این منتقد سینما، در همه فیلم های درایر خود انگیختی و بینش شهودی به نحوی نظام مند انکار می شود و اراده نامعقول و نابهنجار بر فطرت و غریزه سالم پیروز می گردد.

کودکی پر عذاب

کارل تئودور درایر در سال ۱۹۸۹ به دنیا آمد. مادرش خدمتکار مزرعه داری دانمارکی بود که در سوئد زندگی می کرد.

مادر درایر او را نمی خواست چون بچه نامشروع بود، به همین دلیل او را به یتیم خانه سپرد و خود مدتی بعد بر اثر خوردن زهر از دنیا رفت. پس از مدتی زندگی در یتیم خانه، مردی به نام کارل تئودور درایر، سرپرستی درایر را به عهده گرفت و نام خود را به او بخشید. درایر کودکی سختی داشت و رنج بی مادری تاثیر عمیقی بر دیدگاه ها و آثارش گذاشت. والدین جدید درایر، افراد تندخو، خشن و متعصبی بودند اما مذهبی نبودند.

درایر بعد از اتمام دوره دبیرستان، به روزنامه نگاری پرداخت و به عنوان روزنامه نگار با نشریات معروف آن زمان دانمارک مثل برلینگسکه تیندنده (قدیمی ترین روزنامه دانمارک)، پولیتیکن و ریگت کار کرد.

بعد از مدتی همکاری با استودیوهای فیلمسازی دانمارک به عنوان نویسنده فیلمنامه و میان نویس فیلم ها، درایر، قراردادی با شرکت فیلمسازی نوردیسک در ۱۹۱۳ امضا کرد که طبق آن، وظیفه اش علاوه بر نوشتن، تدوین فیلم ها هم بود. بعد از آن بود که به کارگردانی علاقمند شد و نخستین فیلمش با عنوان "رئیس" را در سال ۱۹۱۸ کارگردانی کرد که ملودرام متوسطی بود. داستان زنی که به اتهام کشتن نوزادش به دادگاه می رود و قاضی دادگاه باید درباره او که دخترش هست، قضاوت کند. این فیلم از برخی جهات به زندگی خود درایر و رابطه تروماتیک او با مادرش مرتبط بود.

از همین نخستین فیلم بود که او از قواعد و ضوابط استودیوهای فیلمسازی دانمارکی، راهش را جدا کرد و قواعد خودش را بنا کرد از جمله استفاده از نابازیگر یا بازیگران ناشناخته به جای بازیگران سرشناس دانمارک در فیلم ها.

درایر، سینماگری کمال گرا و سازش ناپذیر بود که در طول عمر ۷۹ ساله اش، تنها ۱۴ فیلم بلند (۹ فیلم صامت و ۵ فیلم ناطق) و تعدادی فیلم کوتاه ساخت. ژان لوک گدار در باره کم کاری درایر گفته است: "هرگاه فکر می کنم تعداد فیلم‌هایی که درایر در طول بیش از ۴۰ سال ساخت، من به نسبت تعداد با فواصل کمتری ساخته‌ام، از خودم شرمم می‌آید."

فیلم های اولیه درایر از نظر موضوع، تنوع زیادی دارند و از فیلم های تاریخی مثل "ژاندارک" تا فیلم های کمدی مثل "ارباب خانه" و ژانر وحشت مثل "خون آشام" را دربر می گیرند.

از میان آنها ۹ فیلم صامتی که درایر ساخت، فیلم های "برگ هایی از کتاب شیطان" و "ژاندارک" اهمیت بیشتری دارند.

مرور فشرده ای بر برخی ویژگی های سبکی و تماتیک فیلم های درایر با اشاره به استناد به برخی از مهمترین آثارش:

سبک سینمایی درایر

Image caption نمایی از مصائب ژاندارک

سینمای درایر، علیرغم پیوند تماتیکی که بین آنها وجود دارد (مرکزیت شخصیت های زن، سرکوب روح و جسم، معجزه، ایمان و عشق)، از نظر سبکی، یکپارچه و واحد نیست. به سختی می توان، سبک یکسانی را برای همه فیلم های درایر تعیین کرد و آن را به عنوان یک کل واحد درنظر گرفت، چرا که هر کدام از فیلم های او، همچون پدیده ای کاملا منفرد و مجزا به نظر می رسند.

از نظر کارگردانی، "گرترود" ریتم کندی دارد و متکی بر میزانسن و نماهای بلند (۸۹ پلان سکانس) است در حالی که "مصائب ژاندارک" اساسا بر مبنای برش نماهای کوتاه ساخته شده ( متشکل از ۱۴۹۹ نماست). به علاوه همان گونه که رابین وود نیز بر آن تاکید کرده، "مصائب ژاندارک" به دلیل کثرت زاویه های غیرعادی دوربین، در مقایسه با فیلم "کلام" (اردت)، پرزرق و برق و باروک وار به نظر می رسد.

ژیل دلوز، فیلسوف و نظریه پرداز سینمایی نیز درباره سبک سینمایی درایر می نویسد: "در آثار درایر، به یاری نورپردازی استوار به تضاد رنگ های سیاه و سفید، مدام از فضای موجود (و حاضر) به فضای فرا طبیعی (معنوی) گذر می کنیم."

فیلم "گرترود" با اینکه از نظر سبک بصری به "اردت" بسیار نزدیک تر است تا "مصائب ژاندارک"، اما تفاوت های اساسی با "اردت" دارد. در "گرترود" برخلاف "اردت"، دیگر از حرکت های مداوم دوربین خبری نیست و بیشتر نماها ثابت اند و حتی تغییر زاویه دوربین هم دیده نمی شود.

در ژاندارک، نماهای کلوزآپ، شخصیت ها را از تمامی عوامل محیطی ای که ممکن است توجه ما را منحرف سازند، جدا می سازد در حالی که در "اردت" و "گرترود"، پیوند ارگانیکی بین روحیات شخصیت ها و مکان پیرامون آنها برقرار است و این ارتباط از طریق نماهای بلند (بدون قطع) و لانگ شات ها حاصل شده است.

حرکت دوربین در آثار درایر، برخلاف کارگردان های دیگر عصر او مثل رنوار یا افولس، متکی به حرکت درون کادر و سوژه نیست یا مطلقا جنبه تزئینی و متظاهرانه ندارد بلکه نقش مستقلی در انتقال معنا ایفا می کند.

صحنه های درایر اغلب برهنه و خالی اند و از اشیا و زرق و برق در آنها خبری نیست.

درایر در فیلم "خون آشام" از دوربین سوبژکتیو (ذهنی) استفاده می کند و همه چیز از نگاه شخصیت محوری فیلم یعنی الن گری (خون آشام) نشان داده می شود اگرچه در برخی صحنه ها، تماشاگر در مورد تعلق این زاویه دید به خون آشام دچار تردید می شود. رابین وود نیز سبک کار دوربین در این فیلم را ستوده و آن را از نظر روان بودن و سیالیت، در تاریخ سینما بی مانند دانسته است.

در فیلم "مصائب ژاندارک" نیز درایر با استفاده خلاقانه از نماهای سوبژکتیو (زاویه دید ژاندارک)، صحنه های بازجویی ژاندارک را واقعی تر کرده و حس ترس و فشاری را که بر او وارد می شود به تماشاگر منتقل کرده است. به اعتقاد رابین وود، صحنه بازجویی ژاندارک، به کابوسی ذهنی بدل می شود که ما نیز در آن شریکیم.

درایر همچنین در "مصائب ژاندارک"، به ویژه در صحنه های شورش و سوزاندن ژاندارک، از زاویه های غیر متعارف مورب یا سربالا (لو انگل) که از ویژگی فیلم های اکسپرسیونیستی آلمان یا فیلم های حماسی آیزنشتین بود، استفاده کرده است. به نوشته رابین وود، در "مصائب ژاندارک"، خطوط و طرح ها کاملا روشن و مستحکم و ترکیب بندی ها، تندیس مانند اند.

روایت تاریخ

رویکرد درایر به تاریخ با رویکرد فیلمسازان هالیوودی به تاریخ بسیار متفاوت است. تاریخ برای او صرفا روایت رویدادهای تاریخی یا ثبت عینی واقعیت های تاریخی نیست، بلکه واقعیتی فراتاریخی و عرصه چالش اندیشه های متضاد، عشق در برابر زندگی روزمره و ایمان به خداوند در برابر کفر یا تحجر مذهبی است.

درایر تحت تاثیر فیلم های "تعصب" و "تولد یک ملت" گریفیث، فیلم "برگ هایی از کتاب شیطان" را بر اساس کتاب "غم های شیطان" نوشته ماری کورلی ساخت که علیرغم عنوان گمراه کننده اش، فیلمی با تمی انسانی و مذهبی بود و از نظر ساختار و درونمایه، شباهت زیادی به "تعصب" گریفیث داشت و همانند "تعصب"، چهار دوره از تاریخ جهان را تصویر کرده بود: به صلیب کشیده شدن مسیح، دستگاه تفتیش عقاید (انگیزیسیون) اسپانیا، انقلاب فرانسه و جنگ روسیه و فنلاند.

درایر، فیلم "مصائب ژاندارک" را از میان چندین سوژه تاریخی از جمله ماری آنتوانت و کاترین دو مدیسی که به او برای ساختن پیشنهاد شد، برگزید.

مصائب ژاندارک

"مصائب ژاندارک" (۱۹۲۷)، روایت درایر از دستگیری، بازجویی و شکنجه، محاکمه و اعدام ژاندارک، دوشیزه اورلیان و قهرمان ملی فرانسوی است که شجاعانه در برابر متجاوزان انگلیسی و دستگاه مذهبی پشتیبان آنها (کلیسا) ایستاد و جانش را در این راه گذاشت و بعد از مرگ، قدیسه خوانده شد.

ژاندارک، زنی بود که گمان می کرد از سوی خدا برگزیده شده تا فرانسه را از چنگال متجاوزان انگلیسی نجات دهد. اما ژاندارکی که درایر در سینما خلق کرد، با همه ژاندارک های سینمایی دیگر متفاوت است. رابین وود ژاندارک او را بزرگ ترین ژاندارک سینما و "مصائب ژاندارک" را از نظر سبک شناختی، پرجلوه ترین فیلم درایر خواند.

تاکید درایر در فیلم "مصائب ژاندارک"، همان گونه که از عنوان آن برمی آید، بر مصائب و رنج های این شخصیت تراژیک تاریخی بوده نه بر قهرمانی ها و وجه حماسی او، عذاب ها و شکنجه های روحی و جسمی که او به خاطر عقاید و ایمان راستین اش تحمل کرد و در نهایت به خاطر آن، در شعله های آتش جهل و تعصب سوخت و خاکستر شد.

ژاندارک برای درایر، صرفا یک شهید تاریخ، یک زن قهرمان یا حتی یک قدیس مذهبی نیست بلکه نماد همه زن هایی است که رنج می کشند و قربانی می شوند. برخلاف برسون که در "ژاندارک" خود، عمدا از ایجاد هر گونه فضای احساسی و عاطفی پرهیز کرده و فضای سرد و بی روحی می سازد، درایر، فضای عاطفی قوی ای در فیلم می سازد که بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد. فیلمی که علیرغم صامت بودن، به خاطر نماهای کلوزآپ اش از چهره معصوم و نورانی ماریا فالکونتی در نقش ژاندارک، از هر فیلم ناطق دیگری، رساتر و کوبنده تر است.

بازی فالکونتی به ویژه میمیک چهره بدون گریم و پرچین و چروک او در صحنه های بازجویی و صحنه اعدام بسیار نافذ و تاثیر گذار است. در صحنه اعدام ژاندارک، نمای نزدیکی از صورت او نشان داده می شود که قطره اشکی بر آن جاری است. می گویند بازی فالکونتی در این صحنه آنچنان واقعی بود که همه عوامل فیلم به همراه او می گریستند و درایر نیز انگشت خود را در اشک فالکونتی مرطوب کرد و آن را بوسید.

معصومیت ژاندارک و رنج های او، ژان لوک گدار را نیز تحت تاثیر قرار داد و او در فیلم "گذران زندگی" خود آناکارینا را در مقابل پرده سینما نشاند تا در غم رنج های ژاندارک، اشک بریزد.

زنانی که رنج می کشند

حق نشر عکس no credit
Image caption نمایی از اردت

بی شک زنان زندگی درایر به ویژه مادرش ژوزفین که زن تنها و زجر کشیده ای بود و در کودکی او را رها کرد و رفت، نقش مهمی در شکل گیری شخصیت های زن سینمایی او داشته اند.

درایر در بیشتر فیلم های خود، از "ژاندارک" گرفته تا "گرترود" و "اردت"، روایت گر زندگی زنان رنج کشیده، سرکوب شده و قربانی است. زن هایی که به گفته بابک احمدی (در کتاب تصاویر دنیای خیالی)، سرچشمه عشق و زندگی اند و در همه آثار او حضور ملموس و پر رنگی دارند.

مردان درایر با عشق بیگانه اند و غرق در امور زندگی روزمره و کارند.

زن های فیلم های درایر، زنانی افسرده با احساسات و امیالی سرکوب شده اند که بیشتر قربانی کمال طلبی خود اند تا دنیای مرد سالارانه اطرافشان.

این زنان حتما نباید مانند ژاندارک در "مصائب ژاندارک" (۱۹۲۷)، قدیس باشند تا قربانی تعصب و تفتیش عقاید قرون وسطایی شوند یا مثل "گرترود"، خواننده سابق اپرا، به خاطر عشق اش، از زندگی راحت و مرفه خود دست بشویند و به دیری پناه ببرند و تارک دنیا شوند، بلکه زنان ساده و خانه داری چون آیدا در فیلم کمدی خانوادگی "ارباب خانه" (۱۹۲۵) که از دست شوهرش به تنگ آمده یا اینگر در فیلم "اردت" که به یاری معجزه زنده می شود را هم دربر می گیرد.

اینگر در فیلم "اردت" (کلام)، شاید تصویری از زن ایده آل درایر باشد و تفکر او را نمایندگی کند. زنی که نه تنها همسر و مادر خوب و مهربانی است بلکه دارای روحی بزرگ و متعالی است. زنی با ایمان مسیحی که خود را فدای خانواده اش کرده و با همه ایمان و حس زنانه و مادرانه اش در خدمت آنهاست.

فیلم های دوران ناطق

درایر در دوران ناطق، تنها ۵ فیلم بلند ساخت که شامل خون آشام (۱۹۳۱)، روز خشم (۱۹۴۳)، دو نفر (۱۹۴۴)، ارت (کلام) ۱۹۵۴ و گرترود (۱۹۶۴) بود.

او در سال ۱۹۳۱، فیلم "خون آشام" را تحت تاثیر جنبش هنری سورئالیستی فرانسه و به عنوان آنتی تز ژاندارک ساخت که از نظر تجاری شکست خورد و باعث ورشکستگی شرکت تجاری او در پاریس (شرکت فیلمسازی کارل درایر) و انزوای او شد. اما درایر بعد از مدتی دوری از سینما، دوباره با فیلم کوتاه "مادران خوب" در سال ۱۹۴۲، فعالیت فیلمسازی را از سر گرفت.

خون آشام

فیلم "خون آشام"، یکی از نخستین فیلم های ژانر وحشت است که با تکیه بر عنصر ومپایر (خون آشام)، با مایه های گوتیک از نوع دراکولا ساخته شد. "خون آشام" بر اساس داستانی از شریدان لوفانو ساخته شد که داستانی درباره تقابل خیر و شر بود.

رابین وود، "خون آشام" را یکی از رویاگونه ترین فیلم های درایر خوانده. فیلمی که به اعتقاد او توانسته، گنگی و پیچیدگی رویا را ثبت کند. در واقع درایر با استفاده از فیلتر مه آلود (فاگ)، صحنه ها را مبهم و رویاگونه خلق کرده و بدین گونه، عمدا مرز بین رویا و واقعیت را مخدوش ساخته است.

به اعتقاد رابین وود، سبک بصری این فیلم، نسبت به فیلم های ترسناک دیگر آن دوره، بسیار یکدست است. به گفته او "خون آشام" در مقایسه با "نوسفراتو" مورنائو، خیلی یونگی است در حالی که "نوسفراتو"، خیلی فرویدی است.

توازن بین جسم و روح

عناصر متافیزیکی از نوع خون آشام در فیلم "خون آشام"، جادوگری در "روز خشم" و معجزه در "اردت"، عناصر آشنای فیلم های درایر اند که به آنها جنبه ای فراوقعی می بخشند اگرچه این عناصر در بستر داستان و فضایی کاملا رئالیستی، حضور پیدا کرده و باور پذیر می شوند.

درایر به واقعیت به مفهوم نئورئالیستی اش اعتقاد ندارد بلکه واقعیتی را که خود می بیند و باور دارد بازآفرینی می کند، واقعیتی که جوهر آن ناپایدار است.

متافیزیک جاری در فیلم های درایر، اگرچه بنیان های آن بر اصول و باورهای مسیحی استوار است اما بیشتر از آن که مبلغ دستگاه مسیحیت و کلیسا باشد، مدافع نوعی از عرفان مسیحی کی یر که گاردی است که در آن ایمان شخصیت ها به خداوند، معنویت و عشق، آنها را در برابر تفکرات مادی و غیرمعنوی قرار می دهد.

مثلا در فیلم "اردت"، درایر خود را به ایمان درونی، خاموش و متعادل اینگر نزدیک تر می بیند تا ایمان بیرونی، پرهیاهو و موعظه گرانه یوهانس. در اینگر هست که توازن بین جسم و روح به متعالی ترین شکل اش متجلی می شود.

رابین وود در مقایسه سه فیلم آخر درایر گفته است: "روز خشم"، فیلمی است که خون فراوان در شریان هایش جاری است. "اردت" (کلام)، شریان هاش تنگ و انعطاف ناپذیر گردیده و "گرترود" چنین می نماید که شریان هایش به کلی خشکیده است.

روز خشم

درایر پس از فیلم "خون آشام"، در سال ۱۹۴۳ فیلم "روز خشم" را بر مبنای نمایشنامه ای از هانس ویرس ینسن نمایشنامه نویس نروژی ساخت.

"روز خشم"، فیلمی راوان کاوانه با مایه های متافیزیکی است. خط روایی آن بسیار ساده است. داستان کشیش پیری است که با دخالت خود جان زنی را که به اتهام جادوگری دستگیر و محکوم به سوزاندن در آتش شد نجات داد و در ازای آن با دختر جوانش (آن) عروسی کرد. پیرزنی به نام هرلوفوس مارته که متهم به جادوگری است، دستگیر، شکنجه و به مرگ محکوم می شود. او از کشیش می خواهد که جان او را هم نجات دهد اما کشیش امتناع می کند. پسر جوان کشیش (از زن اول او) که در سفر است از راه می رسد و عاشق زن کشیش می شود. آنها رابطه نزدیکی با هم پیدا می کنند و هنگامی که زن کشیش نزد او اعتراف می کند که هیچ گاه او را دوست نداشته و آرزوی مرگ او را دارد، کشیش می افتد و در جا می میرد.

درایر در "روز خشم" نیز همانند ژاندارک، چهره کلیسا و دستگاه تفتیش عقاید قرون وسطایی را به نمایش می گذارد. کشیشانی که همانند کشیش های فیلم "مصائب ژاندارک"، برای بازجویی و اعتراف گرفتن از مخالفان خود، آنها را به وحشیانه ترین شکلی شکنجه می کنند.

برخلاف فیلم های قبلی درایر، هیچ شخصیتی در این فیلم معصوم و بی گناه نیست و انگیزه های آنها شیطانی و آلوده به گناه است. رابین وود آن را "ملموس ترین" فیلم درایر خوانده است. به نوشته رابین وود، درایر، جادوگری را به عنوان تظاهری از امیال غریزی انسان در جامعه ای سرکوبگر نشان داده، غرایزی که در نتیجه سرکوب منحرف شده و تغییر شکل داده اند. به اعتقاد او در پایان فیلم، وقتی قهرمان زن فیلم به گناه خود اعتراف می کند، در واقع از تنش های درونی اش رها شده و نور تمام پرده را می گیرد و با محو شدن تصویر، یک صلیب بر پرده ظاهر می شود.

اردت (کلام)

بسیاری از منتقدان دو فیلم آخر درایر یعنی "اردت" (کلام) و "گرترود" را نقاط اوج کار او می دانند.

درایر در سال ۱۹۵۵ فیلم "اردت" (کلام) را بر اساس نمایشنامه ای از کای مانک نمایشنامه نویس دانمارکی ساخت که برنده شیر طلایی فستیوال ونیز آن سال گردید. "اردت" برخلاف "روز خشم" پر از عواطف شورانگیز است، داستانی درباره معجزه، ایمان و عشق در خانواده ای مسیحی به نام بورگن.

زن مومنی به نام اینگر که همسر مرد بی ایمانی به نام میکل است، با فرزندان، پدر شوهر پیرش(مورتن) و برادران شوهرش (یوهانس و آندرس)، در مزرعه‌ دورافتاده ای زندگی می‌کند. اینگر آبستن است و تولد فرزندش را انتظار می کشد. برادر شوهر وسطی او یوهانس، دانشجوی سابق و عارف شوریده ای است که مطالعات مذهبی و ایمانش آن قدر سر ریز کرده که او را به جنون کشانده است. جوانی که خیال می کند مسیح است و آیه های کتاب مقدس را زیر لب زمزمه می کند و به دیگران، روز رستاخیز را بشارت می دهد. در فیلم از زبان میکل (برادر یوهانس) می شنویم که به کشیش دهکده می گوید یوهانس با خواندن آثار کی یر که گارد (فیلسوف عارف دانمارکی) به جنون رسیده.

اینگر هنگام زایمان می‌میرد و پزشک دهکده نمی تواند جان او را نجات دهد اما یوهانس به خواسته کارن، دختر کوچک اینگر او را زنده می‌کند.

پدربزرگ (مورتن)، نیز مرد با ایمانی است و ایمان خالصانه و راستین او با اعتقادات بنیادگرایانه سایر اهالی دهکده (مثل پیتر خیاط) که مبلغ مذهبی خشک و پوسیده اند، در تضاد است. در صحنه ای از فیلم پیتر از مورتن می خواهد که به فرقه مذهبی آنها بپیوندد اما مورتن زیر بار نمی رود و به او می گوید که دین شما، دین مرده هاست و شما فقط به مرگ می اندیشید اما مذهب من، مذهب زندگی و نشاط است.

درایر نیز اجازه می دهد که این معجزه در فیلم اتفاق بیفتد و اینگر پس از مردن زنده می شود. درایر نمی تواند در برابر عظمت ایمان اینگر، یوهانس و مورتن مقاومت کند، بنابراین تسلیم این شوریدگی می شود و معجزه را باور و با زیبایی تمام تصویر می کند.

گرچه برخی از منتقدان مثل رابین وود، این معجزه را به عنوان تناقض آشکاری در "اردت" ارزیابی کرده اند چرا که به نظر او ، درایر در "اردت" به ظاهر، پشتیبان دینی است که زندگی را می ستاید و رستاخیز جسمانی را تایید می کند اما به لحاظ سبک شناختی، بیش از تمامی آثار او به نفی و انکار زندگی منجر شده است.

گرترود

حق نشر عکس no credit
Image caption گرترود فیلمی است که به گفته ژان لوک گدار با بیزاری آن را می پرستی

درایر در سال ۱۹۶۴ فیلم "گرترود" را بر اساس نمایشنامه ای از هیالمار سودبرگ ساخت. او قصد داشت این فیلم را در ۱۹۲۰ در دوره سینمای صامت بسازد اما از آنجا که مکالمه، نقش مهمی در این درام داشت، ساختن این فیلم در سینمای صامت امکان پذیر نبود.

"گرترود" فیلمی است که به گفته ژان لوک گدار، یا از آن بیزاری یا آن را می پرستی. ژان دوشه، منتقد برجسته فرانسوی، آن را به قطعه ای موسیقی تشبیه کرده که قابل تحلیل نما به نما نیست.

اندرو ساریس منتقد مشهور آمریکایی و ابداع گر نظریه مولف در سینما نیز درباره آن گفته که گرترود نشان می دهد که "سینما فقط زبان تصویر نیست بلکه آنچه می شنویم، هم ارزش دارد."

به نوشته بابک احمدی، گرترود فیلمی ساده اما مرموز است که گفتگو در آن نقشی کلیدی دارد اما همچون فیلمی خاموش جلوه می کند.

گرترود زنی میانسال است که زمانی خواننده سوپرانو در اپرا بود اما استعدادهایش تا سرحد تباهی کامل سرکوب شده و از شور و نشاط ذاتی خویش محروم شده است.

او زنی به ظاهر آرام اما با درونی آشفته و بی قرار است. او بر خلاف اینگر فیلم "اردت"، زن با ایمانی نیست و در جستجوی معنویت و خداوند نیست بلکه زنی عاشق و سرگشته است.

گرترود همسر مرد ثروتمندی است که به مقام وزارت رسیده اما او علیرغم زندگی مرفهی که دارد احساس خوشبختی نمی کند چرا که عاشق است و زندگی بدون عشق او را راضی نمی کند. او مرد قبلی زندگی اش یعنی گابریل شاعر را ترک کرده و به شوهر فعلی اش نیز می گوید او را دوست ندارد و می خواهد از او جدا شود. به نظر گرترود، مردان زندگی اش همیشه کار را بر عشق ترجیح داده اند و این موضوع، روح او را جریحه دار کرده است. او عاشق جوان آهنگسازی به نام ارلاند می شود که جوان پراگماتیستی است و تنها به موفقیت اش می اندیشد و درک درستی از مفهوم عشق ندارد. به همین دلیل، رابطه گرترود با ارلاند هم شکست می خورد و گرترود همه چیز را رها کرده و به جایی دور خود را تبعید می کند و تارک دنیا می شود.

در پایان فیلم گرترود را در سن پیری می بینیم که هنوز در حسرت عشقی واقعی است. عشقی که برایش رنج کشیده اما هرگز نصیبش نشده است. او به ما می گوید که "عشق تنها درد و رنج است و هرگز شادی نمی آورد."

ما مرگ گرترود را در پایان فیلم نمی بینیم اما آن دری که گرترود در پایان فیلم به روی دوست نویسنده اش (اکسل) و در واقع تماشاگران سینما می بندد، به منزله مرگ گرترود و پایان زندگی بی روح و تراژیک اوست.

با این حال من با رابین وود موافقم که کمال گرایی گرترود و شور جنون آمیز او به عشق که نتیجه اش افسردگی و تارک دنیایی است، عملی زیبا نیست. برای رابین وود ، گرترود موجودی است شریر و تلاش درایر برای گرامی داشتن او عملی است نابهنجار. گرترود زنی تمامیت خواه است؛ همه یا هیچ. او همه چیز مردانش را برای خود و عشق مثالین اش می خواهد و آرزو دارد که کار و خلاقیت مرد تابع خواسته های او شود. اما مردان زندگی او این خواسته تحقیر آمیز او را نمی پذیرند و برای همین او از آنها فرار می کند و ترجیح می دهد در تنهایی بمیرد اما با آنها زندگی نکند. به باور رابین وود، در میان تمامی فیلم های درایر، "گرترود" بر اساس معیارهای سبک شناختی، بیش از همه سرکوب شده به نظر می رسد.

مرگ درایر

درایر قصد داشت بعد از ساختن فیلم "گرترود"، نمایش هایی بر اساس داستان های فاکنر (که در ایران با عنوان گوربه گور توسط نجف دریابندری منتشر شده)، یوجین اونیل (سوگواری، الکترا می شود) و فیلمی بر اساس نمایشنامه "مده آ" اثر ارویپید بسازد که فرصت این کارها را پیدا نکرد. لارس فون تریه که از پیروان درایر است، نمایشنامه اوریپید را که درایر روی آن کار کرده و نیمه تمام مانده بود، در سال ۱۹۸۷ برای تلویزیون دانمارک کارگردانی کرد.

درایر در اواخر عمر قصد داشت فیلمی درباره مسیح بسازد اما مرگ به او مهلت نداد. او در سال ۱۹۶۸ در دانمارک چشم از جهان فروبست.