«باید فرانسوی باشد»

حق نشر عکس no credit
Image caption دوست انگلیسی من در بازی تخته نرد چندان تعریفی ندارد، امّا در نقّاشی آدم را به حیرت می آورد

یکی از دوستهای انگلیسی من در بازی تخته نرد چندان تعریفی ندارد، امّا در نقّاشی آدم را به حیرت می آورد. وای می ایستید جلو یکی از تابلوهاش، مثلاً منظرۀ یک تکددرخت، وسطهای یک تپّۀ سبز، پشتش آسمان آبی با چند تا ابر سفید، چیزی که ممکن است هزار بار توی زندگیتان دیده باشید. در چند لحظۀ اوّل توی دلتان می گویید: «خوب، که چی؟»

آخر همچین منظره ای آن قدر ساده و عادّی است که کلمۀ مبتذل را به ذهن آدم می آورد، امّا بعد از چند لحظه، همینکه می خواهید از پای این تابلو ردّ بشوید، یکدفعه احساس می کنید که پای تابلو وای نایستاده اید، بلکه با نگاهتان دارید می روید به طرف تکدرخت.

می روید، امّا به ش نمی رسید که ازش ردّ بشوید و برسید به سر تپّه. کم کم احساس می کنید که سر تپّه که توی افق، زیر ابرهای سفید حالت محو و مبهمی پیدا می کند، چشم شما را گرفته است. احساس می کنید که چیزی که دارید به طرفش می روید و از دور فقط جایش را می بینید، نه خودش را، تنها چیزی است که دل شما را گرفته است و چشمتان دنبالش است.

بله، با این دوست انگلیسی نشسته بودم و داشتیم حرف می زدیم و تخته نرد بازی می کردیم و در عین حال به موسیقی کلاسیک رادیو گوش می دادیم. یکدفعه یک تکّه فلوت تنها همچین ما را گرفت، همچین ما را سحر کرد که بازی را قطع کردیم و دیگر نه تکان خوردیم، نه یک کلمه حرف زدیم. موسیقی ما را توی خودش غرق کرده بود.

حق نشر عکس no credit
Image caption ژاک ایبر؟ تا حالا اسمش را نشنیده بودم. باید فرانسوی باشد!

وقتی آهنگ تمام شد و مجری برنامه گفت «کنسرتوبرای فلوت» از «ژاک ایبِر» (۱)، هر دومان نفس عمیقی کشیدیم، و دوست انگلیسی نقّاش من گفت: «ژاک ایبر! تا حالا اسمش را نشنیده بودم. باید فرانسوی باشد!»

این جملۀ «باید فرانسوی باشد» یکدفعه ذهنم را قلقلک داد. گفتم: «چرا باید فرانسوی باشد؟»

با تعجّب گفت: «خوب، از اسمش پیداست!»

گفتم: «آره، از اسمش پیداست، امّا اگر اسمش بود یاکوب هیلدبرت (۲) و می شد آلمانی، چه فرقی می کرد؟»

دوست انگلیسی نقّاش زد زیر خنده و گفت: «می دانم چی می خواهی بگویی! خودت هم خوب می دانی که من خوب می دانم که هیچ فرقی نمی کند! بیا بازیمان را تمام کنیم!» و بازیمان را تمام کردیم. حقّ با او بود. من و او بارها دربارۀ «جهان وطنی» بودن همۀ هنرهای انسانی صحبت کرده بودیم. او از بابت اعتقاد به این حقیقت از من خیلی دو آتشه تر بود. وقتی من به ش گفتم «چرا باید فرانسوی باشد؟» در واقع مثل این بود که یک نفر همچین سؤالی از من کرده است و من دارم جوابش را فکر می کنم.

Image caption یکدفعه یک تکّه فلوت تنها ما را سحر کرد

بله، درست می فرمایید. ما چه احتیاجی داریم که بدانیم فلان آهنگساز اهل کجاست و چه ملیتی دارد؟ مثلاً همین ژاک ایبر، می دانیم که هست و وجودش وابسته به موسیقیش است، و از این لحاظ فردی از افراد«ملّت علم و هنر» است، ملّت همۀ علمها و همۀ هنرها. به عبارت دیگر این ژاک ایبر فرانسوی زاده با لودویگ فان بتهوون (۳) آلمانی زاده هموطن است، همان طور که کمال الملک ایرانی زاده با ونسان ون گوگ (۴) هلندی زاده هموطن است، و خواجه حافظ شیرازی با یوهان ولفگانگ فان گوتۀ (۵) آلمانی زاده. فقط سیاستمدارها هستند که حتماً باید ملیتهاشان مختلف باشد!

__________________________________________

۱- Jacques Ibert ، ژاک ایبر، آهنگساز فرانسوی (۱۹۶۲-۱۸۹۰)

۲- Jacob Hildebehrt ، یاکوب هیلدبرت (یاکوب تلفظ آلمانی ژاک، و هیلدبرت ریشۀ آلمانی ایبر فرانسوی شده).

، لودویگ فان بتهوون، آهنگسازآلمانی (۱۸۲۷-۱۷۷۰)Ludwig van Beethoven۳-

۴- Vincent Willem van Gogh ، ونسان ون گوگ، نقاش هلندی (۱۸۹۰-۱۸۵۳)

۵- Johann Wolfgang von Goethe، یوهان ولفگانگ فان گوته، شاعر و درام نویس آلمانی (۱۸۳۲-۱۷۴۹)