موج نو چیزی نساخت؛ گفتگو با سرژ رضوانی

حق نشر عکس no credit
Image caption سرژ رضوانی در سال ۱۹۲۸ میلادی (۱۳۰۷ شمسی) در ایران به دنیا آمد

درباره تاثیر جنبش موج نوی سینمای فرانسه بر موج نوی سینمای ایران زیاد گفته و نوشته شده است. اما جدا از این رابطه و تاثیر گذاری، برخی از ایرانی تبارهای فرانسوی نیز مشارکت مستقیمی در این جنبش داشته اند.

سیروس رضوانی معروف به سرژ رضوانی (یا سیروس باسیاک)، آهنگساز، ترانه سرا، نمایشنامه نویس، رمان نویس و نقاش، یکی از این افراد است که با بازیگری و آهنگسازی برای فیلم های فرانسوا تروفو و ژان لوک گدار، نامش با جنبش موج نوی سینمای فرانسه گره خورده است. سرژ با اینکه اصالتا ایرانی است اما کمتر در میان ایرانیان شناخته شده و بیشتر در فرانسه به ویژه در میان علاقمندان موسیقی، تئاتر و سینما، چهره ای کاملا شناخته شده و مورد احترام است.

سرژ رضوانی در سال ۱۹۲۸ میلادی (۱۳۰۷ شمسی) در ایران زاده شد. پدرش مجید رضوانی (محقق و بازیگر تئاتر و نویسنده کتاب "نمایش و رقص در ایران" که با ترجمه محمد زیار در ایران منتشر شد) و مادرش از مهاجران قفقازی بود. او در کودکی به همراه خانواده اش به مسکو و از آنجا به فرانسه رفت. مادرش بر اثر بیماری سرطان در جوانی درگذشت و او مجبور شد کودکی اش را در پانسیون های مهاجران روسی بگذراند. در پانزده سالگی از این پانسیون ها گریخت تا به نقاشی بپردازد. به مدت بیست سال نقاشی کرد و بعد به نوشتن نمایشنامه و داستان پرداخت. سرژ در سال ۱۹۵۰، با ایولین لانزمن خواهر کلود لانزمن (مستندساز کهنه کار فرانسوی) و ژک لانزمن (نویسنده، فیلم نامه نویس و ترانه سرا) ازدواج کرد اما خیلی زود از او جدا شد و با زنی به نام لولا ازدواج کرد که نقش و تاثیر مهمی در زندگی و آثارش باقی گذاشت.

در سال۱۹۶۱، نام سرژ با ترانه "گردباد" (Le Tourbillon) با صدای ژان مورو در فیلم "ژول و ژیم" ساخته فرانسوا تروفو بر سر زبان ها افتاد. او علاوه بر ساختن موسیقی و شعر این ترانه، در فیلم "ژول و ژیم" در نقش "آلبر"، دوست کاترین (ژان مورو) نیز بازی کرد.

در سال ۱۹۶۳ و۱۹۶۶، ژان مورو، دو آلبوم از ترانه های سرژ را ضبط کرد و بیرون داد که مورد استقبال واقع شد.

سرژ از طریق تروفو با ژان لوک گدار آشنا شد و گدار از او خواست که برای آنا کارینا در فیلم "پی یرو خُله" نیز ترانه بسراید و او نیز دو آهنگ برای این فیلم ساخت که بسیار مشهور است و آناکارینا آنها را در فیلم اجرا کرد.

ترانه های سرژ، در فرانسه محبوبیت زیادی دارند و علاوه بر ژان مورو، برخی از مشهورترین خوانندگان فرانسوی مثل "مونا هفتق" (Mona Heftre) و "هلنا نوگه را" آنها را بارها اجرا کرده و به صورت آلبوم منتشر کرده اند.

علاوه بر خوانندگان فرانسوی، ونسا ردگریو، بازیگر برجسته انگلیسی نیز در سال ۱۹۶۸، ده ترانه سرژ را به زبان انگلیسی برای فیلمی به نام "سرخ و آبی" ساخته تونی ریچاردسن ضبط و اجرا کرد.

از سرژ بیش از ۴۰ رمان، ۱۵ نمایشنامه، دو مجموعه شعر و چندین مقاله فلسفی به زبان فرانسوی منتشر شده و نمایشنامه های او بارها به وسیله خود او و یا دیگران بر صحنه های تئاتر فرانسه اجرا شده است.

از میان رمان ها و نمایشنامه های او می توان به "سال های روشنگری"، "داستان یک خانه"، "کسوف"، "تازیانه هشتم"، "قانون انسانی"، "میز آسفالت"، "چهره نگاری بیضوی"، "وصیت عاشقانه"، "ساکنان پوتمکین"، " گذر از تپه های سیاه" و "ریشه دنیا" اشاره کرد.

حق نشر عکس no credit
Image caption ژان مورو و سرژ رضوانی در نمایی از 'ژول و ژیم'

سرژ در سال ۱۹۷۲، نمایشنامه ای نوشت به نام "زمین زربافت" ( le camp du drap d'or) که هجویه ای سیاسی در نقد جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود و ژان پی یر ونسان، کارگردان تئاتر فرانسوی آن را در فستیوال آوینیون روی صحنه برد.

سرژ، اکنون ۸۴ سال دارد و علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، در صدد به روی صحنه آوردن نمایشنامه تازه ای است که بر اساس زندگی اش به عنوان یک مهاجر در پاریس نوشته است. وی پس از مرگ لولا همسر قبلی اش که در دسامبر ۲۰۰۴ به دلیل بیماری آلزایمر درگذشت با ماری ژوزه نات بازیگر برجسته فرانسوی در دهه های شصت و هفتاد و برنده بهترین بازیگر زن از فستیوال کن ۱۹۷۴ به خاطر فیلم "ویولن توپ ها" ازدواج کرد و هم اکنون در نقطه ای دور از شهر پاریس زندگی آرامی دارد. سرژ با آن که آپارتمان بزرگ و شیکی در پاریس دارد اما در این شهر زندگی نمی کند چرا که از رسانه ها و جنجال های رسانه ای، جمع روشنفکران فرانسوی و کافه نشینی گریزان است. خود می گوید من مرد آزادی هستم و دوست دارم دور از هیاهو زندگی کنم. سرژ همچنین در پاسخ به این سوال من که خود را کجایی می داند، می گوید که اهل جایی نیست و خود را انسانی جهان وطن می خواند.

نگاه سرژ به سینمای موج نو فرانسه در این گفتگو که خلاصه ای از آن در اینجا منتشر می شود، بسیار انتقادی است.

چطور وارد موج نو شدید؟ نوع رابطه شما با موج نو چگونه بود؟

ورود من به موج نو کاملا اتفاقی بود. بیشتر از طریق رفاقت پیش آمد. دوستی من با تروفو و بعدش گدار. در واقع من نقشی را در ژول و ژیم بازی کردم که تروفو می خواست. او می خواست که من با گیتار، ژان مورو را همراهی کنم. من هیچ وقت در حرفه آهنگسازی حرفه ای نبودم. اما تروفو خیلی مرا دوست داشت. تروفو آرزو داشت که ترانه های من شناخته بشوند، ترانه هایی که در دایره کوچکی با بوریس دپاند و ژان مورو و چند تای دیگر کار می شد. تروفو دوست نداشت این ترانه ها در همان دایره بسته و کوچک دوستان من باقی بماند. برای این که واقعا آنها را دوست داشت. او از من درخواست کرد که در "ژول و ژیم" ساز بزنم و نقش مرد سوم زندگی کاترین را بازی کنم. این که ژان مورو یکی از ترانه های مرا بخواند و من هم با گیتار همراهی اش کنم. در واقع این گونه بود که ترانه های من شناخته شدند. من خیلی تمایل نداشتم وارد حرفه ترانه سرایی شوم اما ترانه برایم پلی بود که وارد حرفه سینما و نوشتن شوم.

در ادامه این نقش، همه کارگردان های موج نو از من می خواستند که در فیلم هایشان بازی کنم ولی من همیشه این پیشنهادات را رد کردم. یک تهیه کننده هالیوودی هم آمد به من پیشنهاد داد که بروم در هالیوود زندگی کنم و آنجا موزیک فیلم بسازم اما من این پیشنهاد را رد کردم. من در آن زمان ها نقاش بودم و همان طور که گفتم حضور من در سینما کاملا اتفاقی بود. بیشتر به واسطه دوستی با ژان مورو و همسرش و بعد با تروفو، تمام کارگردان های موج نو را می شناختم و این گونه بود که با سینما ارتباط پیدا کردم. اما هیچ وقت نمی خواستم وارد این وادی شوم. من خیلی دور از جمع پاریسی ها و در منطقه میدی زندگی می کردم و خیلی کم به پاریس می آمدم. ابدا دوست نداشتم زندگی ام را تغییر بدهم، به خاطر این که مرد خوشبختی بودم و نزدیک به ۵۰ سال دور از همه چیز در یک خانه زندگی می کردم و می توانستم نقاشی کنم، بنویسم و آهنگ بسازم، بدون این که به این فکر کنم که آثار من چه سرنوشتی خواهند داشت. این ها خصوصا و بیشتر برای لذت شخصی و کنجکاوی بود و نه لزوما موفق شدن و این حرف ها.

حق نشر عکس no credit
Image caption سرژ در هشتاد و چهارسالگی علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، می نوازد و می خواند

من خودم را از سینما دور نگه داشته بودم ولی این سینما بود که به سمت من آمد و مطمئنا از طریق ژان مورو آمد که آمد و کنار خانه من ملکی خرید. من تقریبا تمام کارگردان های بزرگ سینما مثل اورسون ولز و بقیه را می دیدم و این گونه بود که رابطه دوستانه ای با سینما داشتم. در واقع سینما دوست من بود نه حرفه من.

نظرتان در مورد موج نو چیست؟ به هر حال شما بخشی از این جنبش بودید و به نوعی در آن مشارکت داشتید. حداقل برای دو فیلم مهم موج نو، یعنی ژول و ژیم و پی یرو خله، آهنگ ساختید.

اتفاقی که در موج نو افتاد، فکر ایجاد یک سینمای خیلی حساب شده بود که از سینمای آمریکا ناشی می شد.

خب کلی کارگردان فرانسوی بودند که بر خلاف آن چیزی که جوان های موج نو می گفتند خیلی هم بد کار نمی کردند. موج نویی ها، جوان هایی بودند که می خواستند پدرهای نمادین خود را بکشند. فکر کنم گاهی خیلی از فیلم ها بچگانه از آب درآمده بود.

به هر حال موج نویی ها افکار نو و نگاه تازه ای به سینما داشتند و آثار متفاوتی خلق کردند. برای شما که با کارهایتان در موج نو نقش داشتید، آیا این جریان، جذاب و الهام بخش نبود؟

به نظر من موج نو چیزی نساخت، بلکه چیزهای زیادی را نابود کرد و این سرزنش و نقدی است که من به موج نو وارد می دانم. چون آنها - آدم های موج نو- سینمای قبلی را با نگاهی از بالا تحقیر می کردند. سینمایی که بسیار فشرده و پیچیده بود. موج نو به نظرم نوعی بازی بچگانه بود. انگار بچه ها بودند که فیلم می گرفتند. این که مثلا در خانه مادربزرگ فیلمبرداری کنیم، یعنی خیلی آماتوری بود.

گدار به نظرم سبک فیلمسازی اش خیلی بچگانه است. البته خیلی آدم باهوشی است ولی سبکش و روشی که فیلم هایش را بر مبنای آن پایه ریزی می کند، بچگانه است.

پس چه نوع سینمایی را می پسندید؟

من اصولا سینمای کلاسیک آمریکا را دوست دارم. سینمای هالیوود و فیلم های سیاه و سفید را. برای این که نورپردازی شان فوق العاده بود. آن ها به همان اندازه که فیلم های شاهکار ساختند، فیلم های بد هم ساختند. مدیران فیلمبرداری نابغه ای در هالیوود بودند مثل فیلمبردار "همشهری کین" و "زنی از شانگهای" که یک اثر جاودانه است. فیلمبرداری که این فیلم ها را فیلمبرداری کرد، فیلم های متوسط و بد را هم فیلمبرداری کرد. اما تصاویر آنها هم در هر صورت زیبا بود. آن سینمایی بود که دیگر هیچ وقت ساخته نمی شود. من فکر می کنم سینما زندگی یک لحظه را ثبت می کند ولی به طرز عجیبی خیلی زود مضحک می شود. مثل تمام فیلم هابی که در سال های ۱۹۰۰ ساخته شدند، وقتی امروز آنها را می بینیم، قدری مضحک و غریب اند اما خب از آن طرف سینمای هنری هم هست و می توان گفت سینما عمر زیادی خواهد داشت.

حق نشر عکس no credit
Image caption از سرژ رضوانی چندین رمان و نمایشنامه به زبان فرانسه منتشر شده است

چرا بعد از دهه شصت، کار سینما را ادامه ندادید و به طور کلی از سینما کناره گیری کرده و به نقاشی پر داختید؟

بعد از "ژول و ژیم" خیلی پیشنهاد بازی در سینما به من شد اما هرگز نمی خواستم وارد سینما بشوم و به عنوان بازیگر شناخته شوم. بعد از سال های شصت من شروع به نوشتن کردم. بعد مدت بیست سال نقاشی کردم و تقریبا در تمام گالری های مهم پاریس و حتی خارج از فرانسه و در موزه هنرهای معاصر نمایشگاه برگزار کردم.

اما در یک برهه زمانی خاص با اتفاق هایی که در حیطه بازاریابی و فروش نقاشی می افتاد موافق نبودم. برای من نقاشی وسیله ای برای تحقیق و کشف بود. وسیله ای برای ثبت چیزهایی که در ذهن داشتم و دارم.

از سال های شصت به بعد چیزی که به نقاش ها تحمیل شد این بود که ابژه هایی برای فروش تولید کنند. بنابراین فروشنده ها و گالری دارها، اهمیت زیادی پیدا کردند. می توانم یک مثال جالب برایتان بزنم. وقتی شروع به نقاشی کردم، صاحبان گالری ۱۵ درصد فروش تابلوها را برمی داشتند، بعد این رقم شد ۳۰ درصد و بعد ۵۰ درصد و الان ۹۰ درصد فروش را گالری دارها و کارگزاران بازار (دلالان هنری) برمی دارند.

این یعنی یک استراتژی تجاری که هنرمندان در نقش مهره های این استراتژی هستند. از این زمان به بعد بود که خودم را از بازار دلالان بیرون کشیدم، البته به نقاشی کشیدن ادامه دادم.

علاوه بر نقاشی، خیلی هم نوشتم، داستان، مقاله و نمایشنامه. تعداد زیادی نمایشنامه برای تئاتر نوشتم. و به مدت سی سال کاری جز نوشتن نکردم.

اما بعد دوباره به موسیقی و ترانه سرایی برگشتید.

من سی سال به گیتار دست نزدم تا این که مونا هفتق، ترانه های مرا دوباره کشف کرد و از من خواست قبول کنم که از کارهایم یک رسیتال اجرا کنم و من هم قبول کردم. در واقع این مونا هفتق بود که انگیزه نواختن و آهنگسازی را دوباره در من احیا کرد. مونا دو آلبوم از کارهای مرا اجرا کرد. از میان ترانه هایی که مونا اجرا کرد، "عشق کودکی" را بیشتر دوست دارم. شکلی که او کارهای مرا اجرا می کرد، خیلی زیبا بود. بعد از آن بود که دوباره شروع کردم به ترانه ساختن.

اجرای مونا هفتق کاملا با اجرای ژان مورو فرق داشت. خب ژان مورو به نوعی اسطوره ای و دست نیافتنی بود. ژان مورو دو تا دیسک از کارهای من درآورده بود و ۴۰ تا از ترانه های مرا اجرا کرده بود.

اما مونا کارهایش متفاوت بود. احساسی تر و فرانسوی ترند. بیشتر به اجراهای ادیت پیاف نزدیک اند، تمام آن کوچه پس کوچه های پاریسی و حال و هوای خیلی شکننده زمانه.

حق نشر عکس no credit
Image caption سرژ رضوانی با همسرش با ماری ژوزه نات

از میان کسانی که ترانه های ترا خوانده و اجرا کرده اند، کار کدام یک را بیشتر می پسندید؟

در واقع هر کس به شیوه خود ترانه های مرا خوانده. فکر می کنم ترانه های من از زمانی که وارد حوزه عمومی شده اند دیگر به من تعلق ندارند.

ترانه های من دور دنیا را می گردند، حتی ونسا ردگریو هم آنها را به انگلیسی خوانده است و خیلی هم خوب اجرا کرد. من واقعا ملاکی برای این که چه کسی بهتر اجرا کرده ندارم. هر کسی به شیوه خودش آنها را اجرا کرد. "هلنا نوگه را" از همه آنها که ترانه های مرا اجرا کردند جوان تر است و همه جوان ها سبک اجرای او را دوست دارند.

البته من خودم هم ترانه هایم را خوانده ام و تاکنون شش آلبوم از کارهای خودم با صدای من منتشر شده است. نمی توانم بگویم که من روش اجرایی خودم را ترجیح می دهم بلکه می توانم بگویم که به ساده ترین شکل ممکن آنها را اجرا کردم. در ترانه های من سادگی هست، و کلام اهمیت زیادی دارند.

اما قطعا بدون ژان مورو، ترانه های من شناخته نمی شدند. او بود که محرک و انگیزه لازم و الهام بخش من در ترانه معروف له توقبیون (گردباد) بود که در سطح دنیا شناخته شده است و امروز دختربچه های کوچک هم آن را از حفظ می خوانند.

من "گردباد" را در واقع برای دست انداختن ژان مورو و همسرش نوشتم. آنها همدیگر را دوست داشتند اما بعد از هم جدا می شدند و دوباره آشتی می کردند و بعد جدا می شدند. این بن مایه ترانه ای است که به نوعی یک مسخره بازی عاشقانه است. ترانه دیگری هم برای ژان مورو سرودم به نام "شب های مدیترانه ای".

نظرتان در مورد سینمای امروز فرانسه چیست؟

به نظر من خیلی احمقانه است. تمام فیلم های منتخب سزار به دست من و همسرم، ماری ژوزه نات، می رسد که به نظرم همه پرت و پلا هستند. اثری از زیبایی شناسی در این فیلم ها نیست و خیلی به ندرت می توان در آنها فیلم خوب پیدا کرد. الان فیلم های خوب بیشتر در آلمان دیده می شود. اما در سینمای فرانسه به ندرت پیش می آید که بتوان یک گوهر که در شب بدرخشد، پیدا کرد.سینمای فرانسه امروز چشم انداز محدودی دارد. حتی موج نو هم همین طور بود. همیشه در زندگی خصوصی آدم های فیلم ها، دعوا هست و دارند سر هم داد می کشند. امروز پروژه بزرگی در سینمای فرانسه وجود ندارد. هیچ وقت دید وسیعی در این سینما پیدا نمی شود. این فیلم هایی که از بیرون فرانسه و از کشورهای رنج کشیده و از جاهایی که رنج و محنت در آنها هست می آیند، فیلم های خوبی اند.

مطالب مرتبط