'اینشتین در ساحل'؛ نظاره‌گر پایان جهان

"اینشتین در ساحل" ترکیب غریبی است از اپرا، رقص، تئاتر و کنسرت که حالا پس از بیست سال مجدداً بر صحنه تئاتر بازگشته است.

اینشتین در ساحل در واقع اپرای مدرنی است نوشته فیلیپ گلاس و به کارگردانی رابرت ویلسون که اولین بار در سال ۱۹۷۶ بر روی صحنه آمد و اجراهای بعدی آن تا سال ها بعد، انقلابی در صحنه ایجاد کرد که تاثیر آن را می توان در آثار بسیاری ردیابی کرد.

نوع روایت و اجرای این اثر و البته ترکیب چند نوع مختلف از هنر، شکل نسبتاً تازه ای بود که منتقدان آن زمان را ذوق زده کرد و غالباً از آن به عنوان یک حرکت بزرگ در عرصه هنر نام بردند.

آخرین اجرای این اثر به بیست سال پیش برمی گردد، اما اجرای تازه آن در باربیکن لندن- که این روزها در جریان است- فرصت تماشای این اثر را برای نسل جوان و فرصت بازنگری و شاید تجدید نظر را به نسل ذوق زده قبلی می دهد.

در این که اینشتین در ساحل اثر پیشرویی است در زمان خود، و تاثیر بسزایی بر حرکت هنرهای نمایشی گذاشته، تردیدی نیست، اما در اجرای تازه باربیکن به نظر می رسد طراوت و تازگی اثر از پس از نزدیک به سه دهه از دست رفته است.

نمایش در یازده بخش اجرا می شود. بخش اول در واقع پیش از ورود تماشاگران به تالار آغاز می شود. دو نفر در گوشه ای از صحنه با فاصله از سطح زمین بر روی چیزی نشسته اند و رو به تماشاگران هستند. ابتدا ساکت اند و سپس شروع به زمزمه کلماتی می کنند. رفته رفته موسیقی ای که با الهام از موسیقی مدرن خلق شده و از لحاظ تماتیک برخی از آثار استراوینسکی را به یاد می آورد، نواخته می شود.

این آغاز اپرا/تئاتری است که به شدت ضدقصه است. در واقع هیچ اتفاقی در طول نمایش نمی افتد و تنها با برش های مفهومی ای روبرو هستیم که روند ضدقصه آنها، گاه به تکرار صحنه های و طولانی شدن آنها ختم می شود. در واقع نمایش در حال روایت ملال زندگی است و در این راه هیچ عجله ای ندارد و به همین خاطر اجرای آن پنج ساعت طول می کشد. یک اجرای پنج ساعته بدون استراحت، این خطر را به همراه دارد که به راحتی مخاطب را خسته کند و تماشاگران - حتی اگر خودشان هم تمایلی داشته باشند- مجبورند در میانه اجرا از تالار بیرون بیایند تا کمی استراحت کنند.

هر بخش از اجرا کیفیت متفاوتی دارد، اما در همه آنها ترکیب نور و استفاده از صحنه خلاقانه است. در بخش محاکمه، زبان طنز اثر بیشتر خودنمایی می کند، اما روند پیشبرد این صحنه و تکرار وقایع و حرکات، گاه از حد خارج می شود و صحنه را بی جهت به درازا می کشاند.

اما نمونه درخشان این بخش های متفاوت،" کشتی فضایی" است که بدون به تکرار رسیدن، فضای شگفت انگیزی در راستای مفاهیم ضمنی اثر بنا می کند. در صحنه ای که به صورت عمودی گسترده شده، چندین نفر پشت به ما با لباس های یکسان در حال انجام عملی ماشینی هستند که در همان نگاه اول فیلم متروپلیس (فریتس لانگ) را بخاطر می آورد. از سویی مضمون اثر هم با این فیلم صامت شگفت انگیز لانگ پیوند می خورد و با اشاره به زندگی ماشینی، نوعی مضمون آخرالزمانی را تصویر می کند.

آدم های مسخ شده به تکرار رفتار خود می رسند، اما در عین حال در کنار آنها چند نوازنده در طبقات مختلف ایستاده اند و به کار خود در خلق یک موسیقی غریب و غیرمعمول مشغول اند.

در همین جا صحنه، تنها در بعد عمودی گسترده نشده و در عین حال در بعد افقی هم چشمگیر است. در جلوی صحنه زنی با چراغ قوه حرکت بی انتهای خود را از قلب صحنه تا جلوی آن به طور مکرر ادامه می دهد (رقصی که پیشتر هم در صحنه دیگری دیده بودیم) و در کنار او مردی با لباسی کاملاً پوشیده و گریمی غریب حرکات موزون مختلفی را با چراغ قوه ادامه می دهد. ویژگی رقص هر دو تکرار - و نمایش ملال زندگی- است که یکی از مهمترین درونمایه های اثر محسوب می شود.

در عین حال دو آسانسور شیشه ای که یک مرد و یک کودک در آن قرار دارند، به شکل های افقی و عمودی در حال حرکت بر روی صحنه اند و فضای بصری قوی ای ایجاد می کنند که در عین حال گیر افتادگی و چرخه زندگی بشر- از کودک تا بزرگسال- را یادآور می شود.

در گوشه دیگر صحنه هم نوازنده ای با گریم اینشتین - که در غالب صحنه ها او را در همین زاویه دیده ایم- در حال نواختن است و به پایان جهان می نگرد. موشکی از جلوی پرده ای که دریا را مجسم می کند می گذرد و موسیقی محزونی ما را در تماشای سمبلیک به پایان رسیدن جهان همراهی می کند.

اینشتین در ساحل به مانند بسیاری از آثار هنری دهه شصت و هفتاد، بر اساس توجه به موضوعات روز از جمله جنگ اتمی و مساله حق و حقوق زنان شکل گرفته و مایه های اصلی خود را در این زمینه ها جست و جو و روایت می کند؛ مایه هایی که شاید امروز به اندازه آن سال ها مساله روز نیستند و از این رو زمان بردار شدن اثر را بیشتر گوشزد می کنند.