پیش به سوی نخل طلا؛ 'ورای تپه ها' و 'عشق'، بخت های نخستین کن

حق نشر عکس y
Image caption نمایی از فیلم ورای تپه ها

شصت و پنحمین جشنواره فیلم کن که هم اکنون در حال برگزاری است، دیگر به پایان خود نزدیک می شود. تا امروز (هفتمین روز جشنواره)، ۱۴ فیلم از ۲۲ فیلم بخش مسابقه که برای دریافت نخل طلا رقابت می کنند به نمایش درآمده و تقریبا تکلیف بیشتر فیلم های مهم حاضر در این بخش معلوم است اگرچه با قاطعیت نمی توان گفت که نخل طلا به کدام کارگردان می رسد، چون نتایج کن همواره غافلگیرکننده بوده و نخل طلای کن اغلب به فیلم هایی رسیده که کمترین توافق جمعی در مورد آنها بین منتقدان وجود داشته است.

تا کنون از میان فیلم های به نمایش درآمده، میشل هانکه با فیلم "عشق"، کریستین مونجیو با فیلم "ورای تپه ها"، ژاک اودیار با فیلم " زنگار و استخوان" و آلن رنه با فیلم" تو هنوز چیزی ندیده ای"، شانس بیشتری برای دریافت این جایزه دارند.

فیلم عاشقانه "همچون یک عاشق" عباس کیارستمی که شب گذشته در سالن گرند لومیر نشان داده شد، منتقدان کن را به دو دسته تقسیم کرد. برخی آن را فیلمی ضعیف دانسته و برخی مثل درک مالکوم و میشل سیمون آن را ستودند و هر کدام به آن سه ستاره (از میان ۴ ستاره) دادند و برخی مثل نیک جیمز سردبیر سایت اند ساوند، بیشتر از دو ستاره به آن ندادند.

طبق جدول داوران مجله اسکرین که عموما از منتقدان سرشناس کشورهای مختلف اند از جمله میشل سیمون منتقد کهنه کار فرانسوی، درک مالکوم و نیک جیمز منتقدان انگلیسی و خوزه کارلوس آویار منتقد سرشناس برزیلی، تا کنون فیلم "عشق" ساخته میشل هانکه و فیلم "ورای تپه ها" ساخته کریستین مونجیو با ۳.۳ امتیاز از مجموع آرا، در مرتبه بالای جدول قرار دارند. بعد از آن فیلم های "شکار" ساخته توماس وینتربرگ از دانمارک و فیلم "زنگار و استخوان" ساخته ژاک اودیار، فیلمساز فرانسوی و سازنده فیلم پیامبر، هر کدام با ۲.۹ امتیاز در مرتبه بعدی این جدول قرار دارند. فیلم کیارستمی نیز با ۲.۴ امتیاز بعد از فیلم های "قلمرو طلوع ماه" ساخته وس اندرسن و "هنوز چیزی ندیده ای ساخته آلن رنه در مرتبه پنجم این جدول قرار گرفته است.

میشل هانکه ۷۰ ساله اطریشی، تا کنون چند بار برای فیلم های رمز ناشناخته، نوازنده پیانو و پنهان، نامزد دریافت نخل طلا بوده و در سال ۲۰۰۹ برای فیلم روبان سفید، این جایزه را دریافت کرد.

هانکه، عموما در فیلم های خود به موضوع خشونت در جامعه و بررسی روان شناسی ریشه های آن می پردازد اما در این فیلم جدید خود، با این که همچنان لحن تلخ و بدبینانه خود به زندگی را حفظ کرده اما فضا و آدم های فیلمش کاملا با فیلم های دیگری که از او دیده ایم تفاوت دارد.

"عشق" (Amour) داستان زوج موسیقیدانی است که پس از سال‌ها معلمی حالا در هشتاد سالگی، زندگی آرام و بی دغدغه ای را می‌گذرانند اما همسر مرد دچار حمله قلبی شده و به دنبال آن، قدرت تحرک و تکلم خود را از دست می دهد. مرد از او پرستاری کرده و در کنار بستر او به مرور خاطرات گذشته که با عشق همراه بوده می پردازند.

فیلم هانکه فقط درباره عشق نیست بلکه درباره دوران طاقت فرسا و عذاب آور پیری و حرکت تدریجی انسان به سوی مرگ است.

ریتم کند و آرام هانکه با زندگی طاقت فرسای زوج سالخورده منطبق است. تقریبا تمام فیلم در آپارتمان و فضای داخلی می گذرد و داریوش خنجی که مهارت شگفت انگیزی در فیلمبرداری صحنه های داخلی با نور محدود محیط دارد، به زیباترین شکلی، فضای سرد و عذاب آور این زندگی را که به پایان خود نزدیک می شود، ترسیم کرده است. فیلم با صحنه ای شروع می شود که پلیس فرانسه به آپارتمان زوج سالخورده ریخته و جسد پیرزن را که روی تخت افتاده پیدا می کند. همه روزنه های خانه بسته شده و بوی گاز همه جا را پر کرده. بعد صحنه تغییر می کند و وارد فضای یک سالن کنسرت می شویم و ژان لویی ترن تینیان و امانوئل ریوای پیر را در میان تماشاگران سرگرم تماشای اجرای پیانو می بینیم. از این جا فیلم در فلاش بک ادامه پیدا می کند و در طی دو ساعت زمان فیلم، ما نیز همراه این دو زن و مرد در آپارتمان آنها حبس می شویم و از دریچه دوربین هانکه، لحظه های کند و نامطبوع زندگی آنها را دنبال می کنیم.

امسال، عشق، تم اصلی برخی از فیلم های بخش مسابقه است. علاوه بر فیلم میشل هانکه و فیلم کیارستمی، فیلم "تو هنوز چیزی ندیده ای" آلن رنه نیز درباره عشق است. آلن رنه، اسطوره عشق جاودانه اورفه و اریدیس را به دنیای امروز می آورد و آن را با زندگی و تجربه های بازیگران تئاتر فرانسه که این نمایش عاشقانه و اسطوره ای را بارها بر صحنه تئاتر اجرا کرده اند، درهم می آمیزد و در نتیجه، فیلمی شاعرانه و درخشان درباره عشق، مرگ، زندگی و تئاتر می سازد.

آلن رنه، سینماگر مولف فرانسوی و از پیشگامان موج نو، در سن نود سالگی، با این که از نظر جسمی و فیزیکی چندان سرحال به نظر نمی رسد و به سختی و با عصا حرکت می کند اما ذهن هوشیار و دقیق و آماده ای دارد و با تسلطی شگفت انگیز به پرسش ها جواب می دهد.

رنه روز گذشته (۲۱ می)، بعد از نمایش فیلمش برای مطبوعات و رسانه ها، در یک کنفرانس خبری گفت که هرگز نخواسته است خود را تکرار کند و فیلم جدیدش، ارتباطی با فیلم های دیگرش ندارد.

وی گفت : لایه های مختلفی در فیلم من وجود دارد و من هرگز نخواسته ام و نمی خواهم خودم را تکرار کنم.

آلن رنه، فیلم جدیدش را بر اساس نمایشنامه"اوریدیس" از ژان آنوی نویسنده بزرگ فرانسوی ساخته است. وی در پاسخ به این سوال که تا چه حد به نمایشنامه ژان آنوی وفادار بوده گفت: من نمایشنامه آنوی را برای فیلم بازنویسی نکردم و تنها چند جمله به آن افزودم و از نظر زمان وقوع رویدادها، به اصل نمایشنامه وفادار بودم.

آلن رنه در پاسخ به سوال من درباره جنبه های تئاتری فیلم جدیدش گفت:" درطی ده سال گذشته خیلی به این موضوع فکر کردم. در گفتگو با کارگردان ها و بازیگران، آنها اغلب می گویند که بین تئاتر و سینما تفاوت زیادی وجود دارد. بله تفاوت زیادی بین تئاتر و سینما وجود دارد، اما در عین حال، نقاط مشترک آنها کم نیست. مردم می گویند تئاتر یک هنر فاخر است اما سینما نیست و من این را از وقتی ۱۴ ساله بودم شنیدم. به نظر من تئاتر مثل یک سیرک است و در آن بازیگر همچون بندباز سیرک با طناب به وسط صحنه می پرد و من می گویم سینما نیز باید این گونه باشد."

در فیلم جدید رنه، نمایشنامه نویسی که خودکشی کرده، طی یادداشتی از دوستان بازیگرش که نمایشنامه های او را اغلب روی صحنه تئاتر اجرا کرده اند دعوت می کند که در قصرش جمع شده و وصیت نامه او را بخوانند. ۱۳ بازیگر زن و مرد شاخص تئاتر فرانسه از جمله ماتیو آمارلیک و سابین آزما، با هویت واقعی خود در این فیلم عجیب، پیچیده و هوشمندانه از نظر روایت، ظاهر شده و بخش های مختلف نمایشنامه آنوی درباره عشق اورفه و اریدیس را که بارها بر صحنه تئاتر اجرا کرده اند، اجرا می کنند، منتهی این بار، هویت واقعی آنها با هویت نقشی که ایفا می کنند، در چالش قرار می گیرد.

اما به گمان من، یکی از بهترین فیلم هایی که در این چند روز نمایش داده شد و شانس بیشتری برای دریافت نخل طلا دارد، فیلم "ورای تپه ها" ساخته کریستین مونجیوست. فیلم مونجیو نیز درباره عشق و چالش آن با دگماتیسم مذهبی است. مونجیو، داستان واقعی دختر راهبه ای در مالدیو را که در سال ۲۰۰۵ در یک مراسم جن گیری، درگذشت، به فیلمی درخشان و تکان دهنده درباره جدال عشق، ایمان باطنی و خشک اندیشی مذهبی تبدیل کرده است.

مونجیو ۴۳ ساله، از نسل سینماگران موج جدید سینمای رومانی است که در حال حاضر یکی از پیشروترین سینماهای هنری در اروپا و جهان به شمار می رود.

مونجیو، در سال ۲۰۰۷، با فیلم "۴ ماه و ۳ هفته و ۲ روز " که نقدی تکان دهنده بر فساد اجتماعی دوران کمونیسم در رومانی بود، ضمن دریافت نخل طلا، جایزه ویژه هیئت داوران کن را نیز بدست آورد.

فیلم ۱۵۵ دقیقه ای مونجیو که بر مبنای یک داستان واقعی و رمانی از تاتیانا نولسکو، روزنامه نگار رومانیایی، ساخته شده، به رابطه پیچیده دو دختر جوان که صومعه ای پرت و دورافتاده در مولداوی زندگی می کنند و ریاضت می کشند، می پردازد.

دخترانی که قربانی جزمی گرایی، خرافات و تعصبات کور مبلغان مذهبی ارتدکس می شوند. کشیش ارتدکسی که تنها بندگان خوب خداوند را کسانی می داند که تارک دنیا شده و همه علائق مادی، نفسانی و زمینی خود را در خود بکشند.

کمپوزیسیون ها، طراحی صحنه، فضاسازی و ریتم درونی آرام فیلم، بیانگر تاثیرپذیری آشکار فیلمساز از سینمای برسون و درایر است. شاید اگر برگمن یا درایر یا آلن کاوالیه زنده بودند و می خواستند، فیلمی درباره جن گیری بسازند، به همین سبکی می ساختند که مونجیو ساخته است.

بازی کوسمینا استراتا در نقش ویوکینا، دختری که ایمان واقعی اش در برابر دگماتیسم کلیسای ارتدکس به لرزه می افتد، ستایش برانگیز و مستحق دریافت نخل طلای کن است.

متیو گارونه، کارگردان ایتالیایی که با فیلم "گومورا" جایزه ویژه هئیت داوران کن در سال ۲۰۰۸ را به دست آورده بود و امسال با فیلم "رئالیتی" در کن شرکت کرده، این بار شانس چندانی برای دریافت نخل طلا ندارد.

گارونه، در فیلم هایش با نگاهی رئالیستی و مستندگونه به جامعه امروز ایتالیا و زندگی طبقه کارگر و لایه های فقیر این جامعه می پردازد.

فیم جدید گارونه، طنز تلخ و سیاهی درباره تاثیر تلویزیون و برنامه های رئالیتی تی وی (مثل بیگ برادر)، در میان مردم ایتالیاست.

این فیلم داستان یک ماهی فروش ساده است که آرزوی شرکت در برنامه تلویزیونی "بیگ برادر" ایتالیایی را دارد اما به در پایان به این نتیجه می رسد که رویاهای او با واقعیت های پیرامونش چقدر متضاد و متفاوت اند.

متیو گارونه در گومورا، تصویر کاملا متفاوت و شجاعانه ای از مافیا و موقعیت آن در جامعه امروز ایتالیا نشان داده بود. گامورا داستان گانگسترهای کوچکی بود که رویای آنها و شمایل های ذهنی شان، دون کارلئونه و گانگسترهای فیلم پدرخوانده کاپولا بود و در نهایت قربانی خیال پردازی و فانتزی های کودکانه خود می شدند. گارونه در فیلم رئالیتی (واقعیت) نیز داستان آدم هایی را روایت می کند که با رویاهایشان زنده اند و هرگز تسلیم نمی شوند اما در نهایت زمانی به پوچی این دنیای تخیلی پی می برند که دیر است. لوچیانوی فقیر در سفری فیزیکی و در عین حال درونی برای تحقق رویا و فانتزی خود، هویت اش را از دست می دهد و در نهایت به جنون می رسد. پازولینی روزگاری گفته بود که تلویزیون، مردم را احمق به بار می آورد. فیلم گارونه، در واقع اثری طعنه آمیز در نقد تلویزیون و سینما و برنامه هایی از نوع رئالیتی تی وی (بیگ برادر) است که به اسم واقعیت، به مردم رویا می فروشند چرا که امروز بخشی از وظیفه و نقشی را که هالیوود، سال ها با کارخانه رویاسازی خود بر عهده داشت، تلویزیون به عهده گرفته است. از طرفی نقد کلیسا هم هست چون تلویزیون دارد همان کاری را می کند که کلیسا سال ها کرده است و به نام دین، برای مردم رویا ساخته و به آنها فروخته است.

"رئالیتی"، شروع غافلگیر کننده ای دارد. انگار با فیلمی از فلینی (از نوع زندگی شیرین) مواجه ایم. با پلان سکانسی طولانی و نمای هلی شات خیره کننده ای از شهر ناپل (نمایی متافیزیکی) شروع می شود و دوربین، آهسته از آسمان به زمین آمده و حرکت کالسکه ای را که شبیه کالسکه های دوران روم باستان است، دنبال کرده و به قصری می رسد که در آن مجلسی عروسی به سبک روم باستان برای عروس و دامادی جوان برقرار است. پس از آن از این فضای مجلل اشرافی جدا می شویم و وارد زندگی لوچیانوی ماهی فروش و مردمان عادی ناپل می شویم. گارونه، با لحنی طعنه آمیز، از گذشته و شکوه روم باستان شروع کرده و به فضای تصعنی و قلابی معاصر ایتالیا می رسد. پایان فیلم، نمای هلی شات دیگری است که برعکس نمای اول فیلم، دوربین از زمین و خانه ای با سقف شیشه ای ( استودیوی بیگ برادر) که لوچیانو روی یکی از صندلی های آن لم داده، کنده می شود و به سمت آسمان می رود. گویی که خداوند در پلان اول از آسمان به زمین آمد و مدتی از نزدیک زندگی بندگانش را نظارت کرد و بعد به مکانش در آسمان بازگشت.

آنیلو آرنا، بازیگر نقش لوچیانو، بازی درخشانی در این فیلم ارائه کرده. او که به جرم تبهکاری به ۱۹ سال زندان محکوم شده و هم اکنون نیز در زندان است و اجازه خروج از زندان و سفر به کن برای شرکت در جشنواره را نیافته است.

باید منتظر بود که لئو کاراکس، والتر سالس، لی دنیلز، سرگئی لوزنیتسا، دیوید کروننبرگ، جف نیکولز، ایم سانگ سو و کارلوس ریگاداس (که بخت زیادی دارد ) با فیلم هایشان در روزهای آینده چه خواهند کرد.

مطالب مرتبط