'هیچ قصه ای پایان ندارد'؛ گفت و گو با عباس کیارستمی

حق نشر عکس 11

عباس کیارستمی در تازه ترین فیلم اش، «مثل یک عاشق»، به ژاپن می رود و داستان یک دختر روسپی را بازمی گوید که با یک پروفسور پیر برخورد می کند، در حالی که این دختر درگیر رابطه با جوانی هم هست که برای ازدواج با او حاضر است دست به هر کاری بزند.

مثل یک عاشق در جشنواره کن امسال در بخش مسابقه به نمایش درآمد و واکنش های متفاوتی را برانگیخت. این فیلم بیش از دیگر آثار کیارستمی مخاطبان را به دو گروه کاملاً موافق یا کاملاً مخالف تقسیم کرد. عده ای از آن به عنوان فیلمی تجربی یاد کردند که به موفقیت نمی رسد و به ویژه به شیوه پایان فیلم تاختند، و عده ای دیگر آن را ادامه سبک و سیاق معمول کیارستمی دانستند.

این نقطه نظر ها را با او در میان گذاشته ایم:

می شود گفت که شما سه نوع فیلمسازی را تجربه کردید: یک نوع در ایران و شرایط خاص خودش (البته در دوره های گوناگون)؛ نوع دوم دراروپا و حالا در ژاپن. چه تفاوت عمده ای دیدید و این محیط ها چقدر روی کار شما تاثیر داشت؟

تفاوت عمده را من نباید نگاه کنم. هر فیلمسازی کمتر از هر تماشاگری وقوف دارد نسبت به کاری که کرده. من ایده فیلم را می توانم ببینم چون مربوط به گذشته است. فیلمنامه فیلم را هم می توانم ببینم که مربوط به پنج سال قبل است، اما فیلم هنوز برای من نو و تازه است و رابطه ام را با آن قطع نکرده ام و نمی توانم فیلم ام را قضاوت کنم. این وظیفه منتقد یا تماشاگر زبده یا اصلاً خود تماشاگر است که نگاه کند و ببیند آیا تحولی انجام شده یا تفاوت چشمگیر و عمده ای در فیلم های من دیده می شود یا نه.

به نظرم می آید که نمی شود تفاوت عمده ای ندید. برای این که هر چیزی یک رشدی دارد. اما این رشد به معنای ایده آلی و پیمودن پله های ترقی نیست اصلاً. تغییر زاویه و دید طبیعتاً در کار اتفاق می افتد و ما نمی توانیم مانع آن شویم. تجربه آخر من به زبان ژاپنی تجربه استثنایی ای بود به نظر من، برای این که زبان را واگذار کردم به مترجم و از طریق مترجم با آنها رابطه احساسی برقرار کردم و حواسم را دادم به دوربین و تصویر، و بازی ها را کنترل کردم و دست و بالم بازتر بود و احساس آزادی بیشتری می کردم که به میزانسن و تصویرم بیشتر توجه کنم و زبان را واگذار کنم به یک آدم دیگر که تنها بگوید درست گفته شده و قبول است.

به نظر می آید آقای کیمیایی یک سکانس را می سازد تا یک دیالوگ یک خطی را در آن بگنجاند یا به قول خودش یک "عکس قشنگ" ، یعنی بخاطر آن عکس قشنگ، یک سکانس ده دقیقه ای درست می کند تا آن عکس قشنگ را بگنجاند. حس کردم در این دو فیلم آخر شما، یک جاهایی دارد همین اتفاق می افتد. یعنی شما شیفته یک جمله قشنگ می شوید و بخاطر آن یک سکانس می نویسید. اگر بخواهم از این فیلم آخر مثال بزنم، مثلاً جمله ای است که پیرمرد به پسر می گوید: "اگه می دونی که در جواب سوالت بهت دروغ خواهند گفت، سوالت رو نپرس." خوب، جمله قشنگی است به تنهایی، اما فکر می کنم هر دو فیلم آخر شما پر شده است از این جملات زیبا که انگار روی فیلم اضافه شده اند. چنین حسی ندارید؟

اگر به نظر می آید که این شخصیت این قابلیت را ندارد و این جمله برای دهان او ساخته نشده و او را از دیالوگ اش جدا می کند، حرفت درست است، اما اگر این بخشی از کاراکتر او و تجربیات زندگی اوست، نه. اگر این جمله می تواند کلیدی باشد برای زندگی بهتر و فهم آن کمک می کند، من هیچ ابایی ندارم که به کار ببرم. وقتی گفتی که جمله های قشنگی هست که چنین مفاهیمی دارد، خیلی دلم می خواست بدانم که منظورت کدام جمله است که خودت مثال زدی. من خودم تقاوت این جمله ای را که مثال زدی با بقیه فیلم نمی دانستم. به هر حال بعید می دانم که در این دامی که اشاره می کنی افتاده باشم.

نکته دیگر این است که این دو فیلم آخر برخلاف فیلم های قبلی شما متکی شده اند بر دیالوگ. این را خودتان حس می کنید؟

من راستش با دیالوگ مشکلی ندارم. اگر لازم است ساکت باشند، ساکت هستند و اگر قرار است حرف بزنند، خوب حرف می زنند. این بستگی دارد به پرسوناژها. در فیلم ماقبل آخر ما یک زوج داریم که در دو زمان مختلف هستند؛ زمان آشنایی و زمان جدایی. بر اساس تجربه خودت هم می دانی که این ها پردیالوگ ترین زمان ارتباط است. وقتی آشنا می شویم خیلی حرف می زنیم و وقتی جدا می شویم بیشتر حرف می زنیم. من نمی توانم مانع بتراشم که حرف نزنند، برای این که سینما باید فقط تصویر باشد. سینما می تواند دیالوگ باشد یا تصویر باشد، بسته به این که چه کسی این را می گوید و در چه شرایطی. در فیلم آخر این را بیشتر رعایت کردم. بعد از هر دیالوگی، ما یک استراحت داریم و دوباره برمی گردیم به دیالوگ. این با قبلی تفاوت دارد. ولی به هر حال من هیچ اصراری بر بی دیالوگ بودن ندارم...

ولی قبلاً داشتید، نه؟

نه، فقط قبلاً آدم هایم حراف نبودند. الان آدم ها حراف تر هستند [می خندد].

انتهای فیلم شوک دهنده بود و هیچ وقت در سینمای شما چنین چیزی ندیده بودیم...

در سینمای هیچ کس ندیده اید... برای خودم هم شوک دهنده بود. وقتی داشتم می نوشتم و کلمه پایان را در این صحنه نوشتم، فکر می کردم که بعداً پایان دیگری برایش پیدا می کنم.اما همین را نگه داشتم. این شوک را دوست داشتم. طول کشید تا قبولش کنم. عیناً برای تماشاگر هم همین طور است، چون من هم تماشاگر فیلم ام هستم. من هم فکر می کردم این چه پایانی است، اما "پایان" است. ما هیچ پایانی را برای هیچ قصه ای نمی توانیم تصور کنیم، حتی با مرگ شخصیت. این پایان فیلم نیست، این شروع یک چیزهای دیگری است که مثلاً از مرگ یک آدم و نبودن او شروع می شود. بنابراین پایان این فیلم شوک می دهد، ولی غلط نیست.

مطالب مرتبط