«قضیۀ تشکّر بی پاداش»

حق نشر عکس no credit
Image caption این نیمکت درست مقابل مغازۀ پاکستانی سرکوچه است، منهای علیزادۀ طوسی پکر و پریشان و از خود شرمسار

عصا به یک دست و ساک خرید به دست دیگر، داشتم زور می زدم که در سفت و سنگین خواربار فروشی پاکستانی سر کوچه را باز کنم، بیایم بیرون، که دیدم یک خانم جوان انگلیسی از بیرون در را باز کرد و آن را نگهداشت و من رفتم بیرون و ازش تشکّر کردم، امّا نمی دانم چرا به من محلّ نگذاشت. اخمهایش را توی هم برد و نگاه سرد و ادب کننده ای به من انداخت و همان طور که هنوز در را نگهداشته بود، بچّۀ سه چهار سالۀ بازیگوشش را صدا کرد که بیاید، با هم بروند توی خواربار فروشی.

خوب، از این قضیه می شود این طور برداشت کرد که آن خانم جوان انگلیسی در را برای من باز نکرده بود و لابد دلخور هم شده بود که چرا من خیال کرده ام که او در را برای من باز کرده است و چرا صبر نکرده ام که اوّل بچّۀ عزیز او که چشم کور من، پیر مرد احمق از خود راضی او را ندیده است و بعد خود او که حاضر است همۀ دنیا فدای یک موی بچّه اش بشود، بیایند توی مغازه، آنوقت من گورم را گم کنم، بروم بیرون.

رفتم بیرون، امّا نتوانستم گورم را گم کنم. سخت منقلب شده بودم. همانجا، توی پیاده رو، روی نیمکت مقابل مغازه نشستم و رفتم توی فکر. فکر کردم و فکر کردم تا دست آخر از خودم پرسیدم:

حق نشر عکس no credit
Image caption خودبینی از صفتهای آدمیزاد است، تهمتش را به «نرگس» می زنند

«خوب، این اشتباه بی اهمیت چی بود که دنیای تو را این قدر آشفته کرد؟ حالا همۀ ناراحتیت این است که چه طوری این تشکّر گران قیمت تر از الماس دریای نور را از این زنکۀ بی قابلیت ندید بدید پس بگیری؟ فکر می کنی که او تشکّر تو را انداخته است روی زمین و به آن تف کرده است و حالا تا به این زن بیچاره ای که شاید هزار جور غصّه توی دلش داشته باشد، و شاید از دست این بچّۀ لوس از دنیا بیخبر بازیگوش خون مادر به شیشه کنش هوش و حواسّ برایش نمانده باشد، و شاید شوهر بیکار و بیعار و بی غیرتش زن و بچّه اش را به دست سگ روزگار سپرده باشد و رفته باشد دنبال عیش بی درد سر خودش، ثابت نکنی که آدم حسّاسی هستی و تحمّل کمترین تحقیر و بی اعتنایی و سوء تفاهم را نداری، روزگارت سیاه می شود و تنها چیزی که تسکینت می دهد، این است که روزگار طرف را سیاه بکنی! ها؟»

چند دقیقه بعد که از روی نیمکت بلند شدم، فکر می کنید اوّلین چیزی که به ذهنم آمد، چی بود؟ بله، درست حدس زدید! به اطراف نگاه کردم که ببینم آن خانم جوان انگلیسی و بچّۀ بازیگوشش پیداشان هست که بروم از بابت این اشتباه بزرگ ازخانمه عذر خواهی بکنم. نه! غیبشان زده بود. رفتم از شیشۀ خواربار فروشی هم نگاهی هم به توی مغازه انداختم، آن تو هم نبودند!

حق نشر عکس no credit
Image caption به مجسّمۀ این بز کوهی نگاه کنید: به این می شود گفت غرور بدون نخوت و خود بینی!

خوب، حالا فکر می کنید من بدبخت چه حالی داشتم؟ نه خیر! هر حالی داشتم، حقّم بود. می گویید کاشکی خانمه را پیدا می کردم! پیدا می کردم که چی؟ که ازش از بابت چی عذر خواهی کنم؟ قضیه اصلاً یک چیز دیگر است!

شما و آن خانم جوان انگلیسی باید جلو آدمهایی مثل من بایستید وبدون هیچ رودربایستی ای بگویید: «ای بیچاره، تو که برای یک تشکّر خشک و خالی خودت از مردم توقّع پاداش داری، اگر قرار می بود که برای خوشبختی مردم قدمی برداری، چه کار می کردی؟ لابد از همه می خواستی که طوق بردگی تو را به گردن بیندازند و صبح به صبح اوّل بیایند دست تو را ببوسند، بعد بروند دنبال کارشان! ای نادان، شرط اوّل آدمیت ترک خود بینی است!»