گفت و گو با اندرو ساریس؛ 'فیلم ها را می گذارم در ماشین زمان'

اندرو ساریس حق نشر عکس NO CREDIT
Image caption اندرو ساریس، تحت تاثیر متقدان فرانسوی در دهه شصت بحث های آنها را تئوریزه کرد و نامش را گذاشت: "نگره مولف"

در دهه پنجاه میلادی، این فرانسوی ها بودند که در مجله کایه دوسینما بر علیه باورهای کهنه ای که حتی غالباً فیلمنامه نویس را در مقامی برتر از کارگردان قرار می داد، شوریدند و از "خدایی" کارگردان در سینما حرف زدند و این اندرو ساریس، منتقد آمریکایی بود که تحت تاثیر آنها قرار گرفت و در دهه شصت بحث های آنها را تئوریزه کرد و نامش را گذاشت: "نگره مولف."

ساریس، مانیفیستی تهیه کرد و در آن قواعدی را بر اساس شماره برای یک کارگردان مولف تعریف کرد و این زمینه ای شد برای یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین نگره های سینما که بر خدایی کارگردان، مفهوم میزانسن و بیان تصویری و خلق و توسعه جهان فیلمساز به عنوان مولف فیلم تاکید می کرد.

ما جوانان و نوجوانان دهه شصت شمسی در ایران با ترجمه های رحیم قاسمیان با اندرو ساریس و دعواهایش با پالین کیل بر سر نگره مولف آشنا شدند و همان موقع ها بود که با کتاب "سینمای آمریکا"ی او آشنا شدیم و غرق شدیم در ترتیب بندی فیلمسازها و ساختن "پانتئون" که ساریس عاشق این کار بود.

شاید بعدتر بود که فهمیدیم نوشته های ساریس به اندازه مثلاً نوشته های رابین وود و ویکتور پرکینز و پیتر وولن عمیق نیست، اما شعله های عشق ساریس به سینما و اهمیت و ارزشش در اشاعه و ثبت نگره مولف، همیشه با ما ماند؛ تا این که در نوامبر سال ۲۰۰۷ در سفری به نیویورک، دو بار سر کلاس درس او در دانشگاه کلمبیا حاضر شدم. چندان حال جسمی مناسبی نداشت، اما با دقت و جزئیات درباره حواشی فیلم ها حرف می زد؛ یک بار درباره ژان رنوار و بار دیگر درباره بیلی وایلدر؛ فیلمسازی که در جوانی مورد حمله ساریس قرار گرفت، اما بعدتر ساریس با ستایش از او حرف زد و همین جرات و جسارت اش درباره تغییر دیدگاه و اعتراف به "اشتباهش" ستایش برانگیز بود.

متن پیش رو گفت و گویی اختصاصی است که با اندرو ساریس انجام گرفته است.

این علاقه و عشق شما به سینما از کجا سرچشمه می گیرد؟ در دوران کودکی زیاد به سینما می رفتید؟

نکته عجیب این است که وقتی کوچک بودم فیلم های زیادی ندیدم. ما تحت فشار اقتصادی بودیم و نمی توانستیم به سینما برویم. در دوره دبیرستان یعنی اواخر دهه چهل به کتاب علاقه مند شدم و خیلی کتاب می خواندم ولی هنوز فیلم های زیادی نمی دیدم. علاقه و شور و اشتیاق من به سینما از دوره دانشکده شروع شد. نیویورک پر بود از سالن های سینما. اگر حدود یک مایل راه می رفتی منطقه ای بود پر از سینما و امکان تماشای فیلم های بسیار مختلفی را به تو می داد. سینمایی هم بود به اسم "بورلی" که من مرتب می رفتم و می شد فیلم های خیلی زیادی را در آن دید. فیلم های خیلی خوب زیادی دیدم. یک بار هشت تا از بهترین فیلم های پرستون استرجس را نشان می دادند و من همه اش را دیدم. تلاش کردم که یک چیزی درباره آنها بنویسم اما نتوانستم. اما به هر حال غرق در فیلم ها شدم و آن موقع فکر هم نمی کردم که منتقد فیلم بشوم. می خواستم نویسنده شوم و رمان بنویسم.

نقدهای سینمایی را هم می خواندید؟ مثلاً نقدهای جیمز ایجی؟

حق نشر عکس u

می خواندم... آدم های خیلی زیاد دیگری بودند که بیشتر از ایجی روی من تاثیر گذاشتند. من خیلی تحت تاثیرش نبودم. منتقدان زیاد دیگری تحت تاثیرش قرار گرفتند... خیلی چیزهای دیگری هم چاپ می شد. ارنست همینگ‌وی درباره جری لوئیس نوشت؛ آن موقع که لوئیس هنوز قهرمان نشده نبود و من همه این ها را می خواندم. مجلات و روزنامه زیادی منتشر می شد و من حتی مقالات یک منتقد انگلیسی در آبزرور را هم می خواندم. مقالات فرانک نیوجنت را در نیویورک تایمز دنبال می کردم که بعد نیوجنت فیلمنامه نویس شد.

چطور کایه دو سینما را کشف کردید؟

یک دوستی داشتم که داشت کتابی درباره اسکار یا چنین چیزی می نوشت. او برای تحقیق درباره رمانی از هنری جیمز به پاریس رفته بود و اوقات زیادی را در سینماتک می گذراند و با نویسندگان کایه دو سینما آشنا شده بود. این اواخر دهه پنجاه بود. یک نامه طولانی برای من نوشت و این طوری بود که با من با کایه دو سینما آشنا شدم.

اولین نقدتان چطور چاپ شد؟

داستان اولین نوشته ام جالب است. من در ارتش بودم و برای تبلیغ یک فیلم از من خواستند که درباره یک فیلم که نام عوامل و خلاصه داستانش را به من داده بودند چیزی بنویسم برای تبلیغ، و من هم چند خطی نوشتم و این اولین بار بود که اسمم چاپ شد. از ارتش که در آمدم می خواستم مدرک درس دادن زبان انگلیسی از دانشکده بگیرم و در دبیرستان درس بدهم. اما در دانشکده آن سال یعنی ۱۹۵۵، برای اولین بارها در آن سال ها در آمریکا دوره تاریخ سینما به راه انداخته بودند و من به این کلاس ها رفتم. استاد این کلاس ها راجر تیلتون بود و سینما را از گریفیث و آیزنشتین و مورنا تا مثلاً همهشری کین مرور کرد. دوره خیلی خوبی بود. در همین کلاس ها یک روز کسی که داشت مجله ای فرهنگی به راه می انداخت به دنبال یک ویراستار می گشت که کمکش کند. البته از خیلی ها مقاله داشت از جمله ایجی. مقالات زیادی از نویسندگان مختلف و حتی نویسندگان اروپایی داشت که انگلیسی خوبی نداشتند و کسی را می خواست که آنها را ویراستاری کند. من قبول کردم. گفت پولی در کار نیست و من گفتم قبول به این شرط که به من اجازه بدهی که نقد فیلم بنویسم. این طوری بود که اولین مقاله ام در سال ۱۹۵۵ چاپ شد و آن نقد فیلم "دختر روستایی" بود که من نابودش کردم. با بازی بینگ کرازبی و ویلیام هولدن و گریس کلی که همه آن ها را کوبیدم. خیلی تند بود و دیوانه وار. بعد چند تا مقاله دیگر نوشتم و بعدتر شغل دیگری پیدا کردم و کمتر نوشتم.

کسی که برای "ویلیج ویس" می نوشت داشت فیلمی می ساخت و از من خواست که ستونش را پر کنم. "روانی" هیچکاک را دیدم و اولین نقدم برای ویلیج ویس چاپ شد. سال ۱۹۶۰ بود. این زمانی بود که من درباره بازن و آدم های کایه دو سینما شنیده بودم. مقاله ام درباره هیچکاک، خواننده های ویلیج ویس را عصبانی کرد. اینجا بود که فهمیدم می توانم مردم را عصبانی کنم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که این شغلم خواهد بود. همان موقع ها برای داریل زانوک روی چند تا فیلمنامه کار کردم، اما استعداد زیادی در این زمینه نداشتم. فهمیدم مردم در ویلیج ویس مقالاتم را زیاد می خوانند و اینجا بود که تصمیم گرفتم روی این کار متمرکز شوم. می شود گفت تا به امروز برای مدت ۵۲ سال نقد فیلم نوشته ام، اما من نوشتن جدی تر را از سال ۱۹۶۰ یا ۱۹۶۱ شروع کردم، از آن زمان تاکنون تقریباً هر هفته نقد نوشته ام.

همه این سال ها زندگی تان از همین راه گذشته؟

یک بار با آلن کینزبرگ شاعر دیدار داشتم و همین سوال را داشت. من مدت ها به مادرم وابسته بودم و بعد هم هیچ وقت کار دیگری نداشتم. هیچ وقت کاری نداشتم که پول خوبی به من بدهند. من در واقع یک شکست خورده بودم. من سینما را دوست داشتم و درباره آن نوشتم. حالا دارم سعی می کنم خاطراتم را بنویسم و دردسر زیادی در این زمینه دارم. اسمش را گذاشته ام: جهانگرد تصادفی. ۲۸ سال برای ویلیج ویس نوشتم و بعد آمدم بیرون. فکر می کردم حالا دیگر می روم کارهای دیگرم را می کنم. اما کسی زنگ زد که برای "آبزرور" بنویسم، من هم پنج ثانیه مکث کردم و گفتم آره و حالا هفده سال است که برای آبزرور می نویسم.

و البته شغل شگفت انگیزی هم داشتید...

خیلی دوستش دارم... چه می توانم بگویم.... درباره فیلم ها می نوشتم و توانستم مردم را قانع کنم که به من پول بدهند تا برایشان بگویم نگاه کنید این فیلم شگفت انگیزی است. فکر می کنم این زندگی شگفت انگیزی است.... من خیلی خوش شانس هستم. بخت همیشه با من یار بوده. هر وقت هر کجای دنیا درباره فیلم و سینما حرف می زنم آدم ها وارد بحث می شوند. من راجع به موضوعی حرف می زنم که جهانی است...

و خود شما هم جهانی هستید.

بله همان طور که گفتید در ایران هم مرا می شناسند. تصورش را هم نمی شد کرد...

راجع به نگره ای که در دهه شصت به آن سر و سامان دادید یعنی نگره مولف، امروز چه فکر می کنید؟

حق نشر عکس t
Image caption ساریس: پس از فیلمسازان دهه چهل و پنجاه شاید فاسبیندر بزرگترین فیلمسازی باشد که تاکنون دیده ام

بامزه است که من با چند مقاله شروع کردم که تنها در حاشیه آنها درباره نگره مولف توضیح دادم. در واقع فقط یادداشت هایی بود در این باره. من می خواستم درباره آندره بازن حرف بزنم، می خواستم یک مقدار درباره نویسندگان کایه دو سینما حرف بزنم. و می دانید که پالین کیل همیشه به طور سرزنده ای دنبال بحث و دعوا می گشت. او کارش را در سانفرانسیکو با داد و بیداد درباره همجنس گراها در برنامه رادیویی شروع کرد و این قابلیت خودش را بعدها گسترش داد. او منتقد خوبی بود البته. بحث درباره سکس در سینما و این که فیلم می تواند تو را تحریک کند، از دستاوردهای او بود. اما حمله کیل به من به طور غریبی هر دو ما را مشهور کرد. اما این که حالا درباره اش چه فکر می کنم؟ حالا اطمینان بیشتری دارم. من به غریزه و احساسم اطمینان کردم و به اندیشه هایم. درباره قضاوت هایم نمی دانم چه بگویم. من همیشه دوباره درباره هم چیز فکر کرده ام. حالا چهل و دو سال است که درس می دهم و دوباره به همه چیز نگاه می کنم. فیلم ها را می گذارم در ماشین زمان. و این کاری است که تا زمان مرگم هم خواهم کرد. بد هم نیست.

می دانم که خسته اید، اما به عنوان آخرین سوال؛ بین فیلمسازان روز جهان، مثال خوبی برای تئوری مولف می بینید؟

فیلمسازی که در حد فیلمسازان دهه چهل و پنجاه برایم جذاب باشد، وجود ندارد، اما فیلمسازان زیادی توجه ام را جلب می کنند. شاید فاسبیندر بزرگ ترین فیلمسازی باشد که از آن زمان تاکنون دیده ام. فیلمسازان فرانسوی را دوست دارم نظیر شابرول و رومر و بخصوص ژان پیر ملویل.

و فیلمسازان این روزهای آمریکا؟

استیون سادربرگ لحظه های خوبی می آفریند... آن موقع از سیدنی لومت خیلی خوشم آمد.... بعضی از کارهای برداران کوئن و نه همه کارهایشان را دوست دارم.... و اسپیلبرگ هم آن فیلمی که در چین ساخت...

و تیم برتون؟

با استعداد است ولی سلیقه من نیست.... جیم جارموش هم دو کار اول اش را دوست داشتم ولی بعد نه. برای من مثل کاساوتیس است که دو کار اول اش را دوست داشتم و بقیه را نه.

مطالب مرتبط