رویای ناتمام مهاجران؛ تئاتر 'پاپتی ها' در لندن

تئاتر پاپتی ها حق نشر عکس t
Image caption نمایش "رویای ناتمام" در یک ساختمان قدیمی و تاریخی به نام "برج ساعت" در منطقه کرویدون لندن اجرا می شود

فستیوال بین المللی تئاتر لندن (LIFT)، جشنواره ای دوسالانه است که تابستان ها در تئاترها، سالن های هنری و مکان های عمومی مثل پارکینگ ها، کلیساها و کانال های زیرزمینی و ایستگاه های متروک لندن و حومه آن اجرا می شود.

این فستیوال که از سال ۱۹۸۱ به وسیله رز فنتون و لوسی نیل راه اندازی شد، این فرصت را برای گروه های تئاتری از سراسر جهان فراهم می کند تا با اجراهایی که بیشتر درونمایه اجتماعی دارند و بازیگران آن افراد غیرحرفه ای و آدم های معمولی اند، داستان ها و تجربه های فردی یا گروهی این افراد را روایت کنند.

نمایش "رویای ناتمام" کار حمید پورآذری و گروه "پاپتی ها" که اجرای آن از ۲۱ ژوئن در یک ساختمان قدیمی و تاریخی به نام "برج ساعت" در منطقه کرویدون لندن آغاز شده و تا اول جولای ادامه دارد، یکی از نمایش های فستیوال لیفت امسال است که همه تصوراتی را که از یک اجرای صحنه ای در ذهن داشته اید، برهم می زند. نمایشی که از خیابان آغاز می شود و در پارکینگ طبقاتی یک ساختمان قدیمی ادامه می یابد.

نمایش پورآذری که بازیگران آن بیش از ۸۰ مهاجر (پیر و جوان و کودک)، از سرزمین ها و نژادهای گوناگون اروپایی، آفریقایی و آسیایی مقیمِ لندن اند، برداشتی آزاد از نمایشنامۀ "رویای شب نیمۀ تابستان" ویلیام شکسپیر است. بازیگران، کسانی اند که اکثر آنها پیش از این هرگز پا بر روی صحنۀ تئاتر نگذاشته اند.

رویای گمشدگان

از همان لحظه که به عنوان تماشاگر وارد میدانچه ای می شوی که عده زیادی در آن جمع شده اند، در واقع وارد نمایشی شده ای که حمید پورآذری و گروه پاپتی ها برایت تدارک دیده اند.

عده ای زن و مرد، سیاه و سفید که بادگیرهای سیاه پوشیده اند و با این کار از بقیه متمایز شده اند، در اطرافت می چرخند. در میانشان حمید پورآذری را هم می بینی.

پسر جوان انگلیسی ای به تو نزدیک می شود. چشم بندی به تو می دهد که با آن چشمت را ببندی. بعد از آن دستت را می گیرد و از تو می خواهد با او همگام شوی. در تاریکی گام برمی داری و جوانک در گوش تو زمزمه می کند و از خودش و رویاهایش می گوید. از زندگی در منطقه ای روستایی در ایالت ساسکس انگلستان و از این که هر روز در بیداری از تپه ها بالا می رفته و در خواب نیز آن را ادامه می داده و این که می تواند رویاهایش را کنترل کند و آنچه را که دوست دارد در خواب ببیند، از این که عاشق تئاتر است و این کار تجربه تازه ای برای او و خواهرش هست که او هم در این نمایش همکاری می کند.

با هم وارد آسانسور می شوید و چند طبقه بالا می روید. همچنان با چشمان بسته از آسانسور بیرون می آیید اما نمی دانید کجایید. جوان می گوید که باید این جا شما را رها کند و می رود. صدای زنی با بلندگو به زبان انگلیسی از تو می خواهد که چشم بندت را برداری. وقتی چشم باز می کنی خود را در محوطه تاریک یک پارکینگ عمومی می بینی. همه آنها که در خیابان بودند هم آنجا هستند. بازیگران نمایش یعنی همان زنان و مردان و کودکانی که بادگیرهای سیاه پوشیده اند، به شکل همسرایان فریاد می زنند که بیدار شو و ببین و بشنو. آنها مهاجرانی اند که جامعه میزبان آنها را نادیده گرفته و صدایشان شنیده نشده و تو خودت را برای دیدن و شنیدن خرده روایت های آنها آماده می کنی.

صندلی های چرخداری برای تماشاگران آماده کرده اند که روی آن می نشینی و کمرت را می بندی و بازیگران نمایش ترا هل می دهند و با خود به تماشای قطعه های نمایشی کوتاهی می برند که در گوشه های مختلف پارکینگ در حال اجراست. و هر صحنه برشی از یک زندگی است. داستان های کوچکی از زندگی مهاجرانی که هر کدام در رویای رسیدن به یک زندگی بهتر، از سرزمین خود جدا شده و به این جزیره (بریتانیا) پناه آورده و در منطقه کرویدون ساکن شده اند.

کرویدون در جنوب غربی شهر لندن، محله ای قدیمی و فقیر نشین و محل اسکان مهاجران است. وزارت کشور بریتانیا (هوم آفیس) در این منطقه قرار دارد و مهاجران و پناهندگان، برای حل مسائل مربوط به اقامت خود مجبورند به کرویدون بیایند.

حق نشر عکس y
Image caption پورآذری، از پارکینگ طبقاتی، جهانی برزخی ساخته که مهاجران در آن سرگردان اند

پورآذری، از پارکینگ طبقاتی، جهانی برزخی ساخته که مهاجران در آن سرگردان اند. آنها گمشدگانی اند که کسی یا جایی یا چیزی را می جویند. مردان، زنان و کودکانی که از کوه ها، دریاها و مرزها عبور کرده اند و بعد از طی مسافتی جان فرسا و پر مشقت، اکنون به جایی رسیده اند که با آن تصویری که از آن در ذهن خود داشته اند، تفاوت بسیار دارد.

فریادها و ناله های مهاجران در فضای بسته پارکینگ می پیچد و تو همچنان در حالی که روی صندلی چرخدار نشسته ای به سمتی هدایت می شوی که کنشی آنجا جریان دارد. زن سیاه پوستی به تو نزدیک می شود و سراغ دخترش را از تو می گیرد که از او جدا مانده است. دختر جوان نقاشی که در حال نقاشی روی بوم بزرگی است، با التماس از تو می خواهد بایستی و به کار او نگاه کنی.

پسربچه ای که در یک دعوای خانگی مجبور است بین پدر و مادرش که یکی به انگلیسی و دیگری به فارسی با هم دعوا می کنند، یکی را انتخاب کند. زنی در باجه تلفن می گوید که امروز روز تولدش هست و کسی نیست که آن را به او تبریک بگوید.

مردی که با طناب به نرده های پارکینگ بسته شده و با سختی تلاش می کند خود را آزاد کند به تو می گوید که از آینه متنفر است چرا که در کابوس خود فقط آینه می بیند، آینه هایی که همه اطراف او را نشان می دهند جز تصویر خودش را.

زن هندی سرخپوشی که شاخه گلی به دست دارد و در گوشه ای از پارکینگ به انتظار معشوق ابدی خود ایستاده، برای تماشاگر ایرانی، یادآور زن سرخپوش عاشق معروف میدان فردوسی است.

گروهی از نوازندگان همراه با تماشاگران حرکت می کنند. حضور آنها تا حدی فضای خالی نمایش را پر می کند.

پور آذری، با مهارت کم نظیری این نمایش شلوغ و پرجمعیت را رهبری می کند. او خود همه جا حاضر است و گاهی همانند کارگران صحنه، صندلی چرخدار تماشاگران را هل می دهد.

گروه پاپتی ها و نمایش محیطی

حمید پورآذری، سرپرست گروه تئاتر "پاپتی ها"، فارغ التحصیل نمایش از دانشگاه آزاد اسلامی تهران است و بیش از بیست سال است که در تئاتر ایران فعال است.

وی در نمایش های "شازده احتجاب"،"کلفت‌ها" و "در مصر برف نمی‌بارد"، دستیار علی رفیعی بوده و به عنوان طراح صحنه و لباس و مدیر صحنه نیز با برخی گروه های نمایشی همکاری داشته است.

پورآذری در سال های اخیر، شیوه ای اجرایی را در تئاتر در پیش گرفته که او را بی نیاز از تئاتر دولتی ایران و مناسبات مالی و بوروکرتیک آن ساخته است. شیوه ای که متکی بر بودجه دولتی و بازیگران حرفه ای نیست و بر خلاقیت های گروهی تیم او و نابازیگرانش استوار است.

او در سال های گذشته نمایشنامه های "ادیپ شهریار" سوفوکل و "دایره گچی قفقازی" برتولت برشت را در یک سولۀ پرورش قارچ در فرهنگسرای بهمن و نمایشِ "دور دوفرمان" را در فضای پارکینگ متروکه سه طبقه دانشگاه امیرکبیر، به همین شیوه اجرا کرده است.

نمایش "حسینقلی، مردی که لب نداشت" نوشته احمد شاملو نیز کار دیگری از حمید پورآذری و گروه "پاپتی ها" بود که با شرکت کودکانِ مهاجرِ افغان در محله شوش تهران اجرا شد.

پیش از این حمید پورآذری در گفت و گو با رسانه های داخلی گفته بود که مسئولان جشنواره لیفت، بعد از دیدن نمایش دایره گچی قفقازی او در تهران، به شیوه کار او علاقمند شدند و از خواستند که نمایش دیگری را به همین سبک، با گروه تنائری "پاپتی ها" در لندن اجرا کند.

حق نشر عکس y
Image caption نمایش فعلی ترکیبی از ۱۵ قطعه کوتاه است که هر تماشاگر تنها می تواند ده تای آن را ببیند

اما کار پورآذری، نمایش خیابانی هم نیست چرا که تنها شروع آن در خیابان است و تقریبا کل کار در محیط بسته داخل پارکینگ اجرا می شود، از این رو پورآذری خود مایل است آن را تئاتر محیطی یا کارگاهی بنامد.

پورآذری در مورد ارتباط نمایش "رویای ناتمام" با نمایشنامۀ شکسپیر گفته است: "هدف ما اجرای نمایشی از شکسپیر نبوده و نیست. شاید در نهایت از آن متن تنها شمایلی کلی باقی بماند. در واقع ما با استفاده از عناصری مثل خواب دیدن و رویا دیدن در نمایشنامۀ شکسپیر، سفر تازه ای را شروع می کنیم."

او دربارۀ شیوۀ آماده سازی این نمایش گفته است که مدت دو ماه با مهاجران حرف زده و داستان های آنها را شنیده و از آنها خواسته تکه ای از همان داستان را برای او اجرا کنند. به گفته او ابتدا متنی برای این نمایش درکار نبوده بلکه او تنها بر اساس ایده خواب و رویا حرکت کرده و از دل اتودها و بداهه کاری هایی که با بازیگران داشته، متن را بیرون کشیده و در طی مراحل تولید نمایش و بر اساس آدم های مشارکت کننده در اجرای نمایش، تکمیل کرده است. به اعتقاد او ساختار این نمایش باز است و ظرفیت آن را دارد که افرادی دیگر یا قطعه های نمایشی دیگری نیز به آن اضافه شود.

نمایش فعلی ترکیبی از ۱۵ قطعه کوتاه است که هر تماشاگر تنها می تواند ده تای آن را ببیند.

بازیگران به زبان های مختلف اروپایی، آفریقایی و آسیایی حرف می زنند که درک حرف خیلی از آنها برای تماشاگرانی که زبان آنها را نمی دانند ممکن نیست اگرچه روشن است که آنها از دردها و آرزوهای خود می گویند. خیلی از آنها بیان خوبی ندارند و حتی برخی از آنها که انگلیسی صحبت می کنند، حرفشان قابل فهم نیست و به نظر می رسد کارگردان تلاش چندانی نکرده که حرف آنها واضح به گوش همه برسد.

پورآذری مهمترین مشکل خود را، محدودیت های امنیتی مکان برای اجرا دانسته است. این که آنها مجبورند، مقررات پارکینگ و نکته هایی را که برای حفظ امنیت گروه بازیگران و تماشاگران به آنها تحمیل می شود بپذیرند و این موضوع، تا حد زیادی دست او را برای خلاقیت بسته است.

یکی از ضعف های مهم این نمایش، خالی بودن فضای نمایشی در فاصله بین قطعات اجرایی کوتاه است. ضمن این که غیر قابل تشخیص بودن بازیگران از تماشاگران و کسانی که کمک رسان صحنه بودند و تداخل برخی قطعات در هم، تا حد زیادی باعث سردرگمی تماشاگران می شد. تماشاگری که روی صندلی چرخدار بسته شده و به مسیری هدایت می شود که کارگران صحنه او را هل می دهند و این کار عملا قدرت انتخاب او برای دیدن را محدود کرده است.

"رویای ناتمام"، بیانگر بخشی از توانایی ها و خلاقیت های گروه های تئاتری مستقل ایرانی است که در سال های اخیر و در دل محدودیت ها رشد کرده و بالیده و امکان حضور در صحنه های جهانی را یافته است. برخلاف سینمای ایران، تئاتر مدرن ایران علیرغم داشتن قابلیت های نمایشی و هنری بالا، هنوز این فرصت را نیافته که در عرصه جهانی بدرخشد. کوشش های کارگردان های خلاقی مثل حمید پورآذری و گروه "پاپتی ها"، می تواند این مسیر دشوار را تا حد زیادی هموارتر کند.