نامه ای از لندن: جزیره جذامیها

عراق حق نشر عکس AFP
Image caption اینجا گوشه ای از شهری در عراق است

یکی از رفیقش پرسید: «آدمیزاد چرا این جوری است؟» رفیقش رفت توی فکر و بعد از چند لحظه سکوت گفت: «رفیق، چه سؤالهای سخت سختی می کنی!» حالا این حکایت رفیق ایرانی نیمچه فیلسوف من است که دیروز توی قهوه خانه، در ضمن صحبت از اوضاع شیر تو شیر دنیا، از من می پرسد:

«به نظر تو، بشر باید چه کار کند که بساط دروغ و ریا از کرۀ زمین برچیده بشود، مردم دست از طمع و فساد و همنوع کشی بردارند، همه از هر قوم و مذهبی، مثل برادر و خواهر، با محبّت و صفا، در کنار هم زندگی کنند و در همۀ جامعه ها عدالت اجتماعی بر قرار بشود و در سرتاسر عالم همۀ سلاحها را برای ابد نابود کنند و صلح ابدی...»

که تا اینجا توی ذوقش نزدم و گذاشتم هرچه دل دردمندش می خواهد، بگوید، امّا به «صلح ابدی» که رسید، دیگر طاقت نیاوردم، حرفش را قطع کردم و گفتم:

حق نشر عکس y
Image caption اینجا گوشه ای از شهری در سوریه است

«رفیق، چه سؤالهای سخت سختی می کنی! تا آنجایی که تاریخ خبر دارد، توی این سه هزار سال گذشته همۀ پیغمبرهای مُرسَل و نامرسل، همۀ فیلسوفهای بامذهب و لامذهب، همۀ مردم شناسها، جامعه شناسها، جسم شناسها، روان شناسها، و، حتّی شاعرها، خواسته اند برای این سؤال سادۀ تو جوابی پیدا کنند و موفّق نشده اند!»

رفیق خسته و دردمند من گفت: «من از تو دارم می پرسم! چه کار دارم به آنها!»

خندیدم و گفتم: «تو هم راستی راستی حوصله داری، رفیق! لابد می خواهی مرا دست بیندازی که اینجا، در این گوشه از لندن، توی قهوه خانۀ «پرشینز کورنر» (Persians Corner) از من همچین سؤالی می کنی و می خواهی من هم خودم را دست بیندازم و در فاصلۀ بین دو قلپ چایی، چنان جواب منطقی و معقولی به تو بدهم که بتواند زنگولۀ حقّ را به گردن باطل ببندد و سه هزار سال تلاش اهل تفکّر و تحقیق را بی ارج و قرب بکند!»

رفیق خسته و دردمند من تازه از سؤال خودش خنده اش گرفت و سری تکان داد و گفت: «پس اقـّلاً ببین می توانی بگویی چرا من باید یک همچین سؤال پرتی از تو بکنم؟»

یک قلپ از چایی «توآینینگ» (Twining) انگلیسیِ «کیسه اش را بینداز تو فنجان، یک هم بزن در بیارِ» قهوه خانۀ بی قوری و سماورِ «پرشینز کورنرِ علی آقا» نوش کردم و گفتم:

حق نشر عکس u
Image caption اینجا گوشه ای از شهر لاس وگاس در ایالات متّحد آمریکاست

«سؤالت هیچ هم پرت نیست، رفیق. می روی پیش دکتر، می گویی من این دردها را دارم. امّا وقتی بدانی که این دردها را سیصد هزار سال است که همه داشته اند و بی درمان مانده است، انتظار داری دکتر چی به تو بگوید؟»

رفیق خسته و دردمند من یک قلپ چاییش را، مثل اینکه طعم فلوس پیدا کرده باشد، قورت داد و گفت: «می دانم، ولی دانستنش که آدم را راحت نمی کند.»

حالا بود که دیدم باید با یک شوخی، آبی روی آتشش بریزم. گفتم: «البته می شود یک کاری کرد و آن هم این است که همۀ آنهایی که مثل تو و من بیماری آرزوی یک دنیایِ پُر از صلح و برابری و برادری و آزادی دارند، و عدّه شان هم خیلی زیاد نیست، خیال کنند جذامی هستند، هرچی دارند، به آدمهای سالم بفروشند و پولهاشان را روهم بگذارند و یک جزیرۀ دربست بخرند و با خود کفایی تو این جزیره زندگی کنند و هرکس را که دیدند جذامش خوب شده است، تا سلامتش به دیگران سرایت نکرده است، مرّخصش کنند و پس بفرستندش به دنیای آدمهای سالم!»

مطالب مرتبط