«خدا ترس و پرهیزگار»

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption می خواهید این طفل معصوم از چنین پدری نترسد؟

اگر با دقّت گوش بدهید، می شنوید. یک بچّۀ هفت، هشت ساله، شاگرد کلاس اوّل یا دوّم ابتدایی، دارد با همکلاسیش، در گوشۀ حیاط مدرسه، حرف می زند. زنگ تفریح است. بچّه های دیگر مشغول بازی و تفریح هستند. امّا این دو الف بچّه، مثل دو تا آدم بزرگی که خدا می داند چرا یکدفعه به یاد آخرت افتاده باشند، با قیافۀ خیلی جدّی سرگرم گفت و گو هستند.

سر حرف را آن لاغره که مثل ابن سینا دستهایش را به سینه اش زده است، باز کرد. شنیدم به رفیق نسبتاً چاقش که نمی داند با دستهایش چه کار کند، می گوید: «تو توی این دنیا بیشتر از همه از کی می ترسی؟»

و رفیقش کمی فکر کرد و گفت: «از بابام!» و بلافاصله حرفش را عوض کرد و گفت: «نه، نه، هم از بابام، هم از آقا معلّممان می ترسم! خوب، خودت چی؟ خودت بیشتر از همه از کی می ترسی؟»

حالا با هم به حرفهاشان گوش می دهیم. اوّلی می گوید: «همین را داشتم فکر می کردم. مادرم به من می گوید: بابات تو را خیلی دوست می دارد. خودم هم فکر می کنم که حتما بابام مرا دوست می دارد، امّا همین مادرم، همیشه سر هر چی مرا از بابام می ترساند! سهراب، دارم به ت می گویم، اگر این کار را بکنی و بابات بفهمد، قیامت می کند ها!»

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption می خواهید این شاگرد از چنین خانم معلّمی بترسد؟

و دوّمی می گوید: «قیامت می کند، یعنی چه کار می کند؟ کتکت می زند؟ من هم از بابام می ترسم، امّا فقط دو بار ازش کتک خورده ام. تو چی؟»

و اوّلی می گوید: «نه، من هیچوقت ازش کتک نخورده ام، ولی راستش نمی دانم چرا این قدر ازش می ترسم، درست همان طوری که بابام از خدا می ترسد!»

و دوّمی می گوید: «خیلی عجیب است، ها! بچّه ها از باباشان می ترسند، بزرگها از خدا!»

و اوّلی می گوید: «همین را می خواهم بگویم. بابام همیشه وقتی از آدمهای خوب حرف می زند، می گوید فلانی آدم خوب و خدا ترسی است. خوب، یعنی خودش هم که آدم خوبی است، از خدا می ترسد! همین بابام همیشه به ما بچّه ها می گوید: هیچوقت دروغ نگویید، که دروغگو دشمن خداست! و من خودم بارها دیده ام که دارد به بعضی از قوم و خویشها و آشنا هامان دروغ می گوید!»

و دوّمی می گوید: «پس بابات از خدا نمی ترسد، ها؟»

و اوّلی می گوید: «نه، فکر نمی کنم. مادرم هم فکر نمی کنم از خدا بترسد!»

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption تصویر «خدا» از چشم «میکل آنژ»، بر سقف کلیسای سیستین (Sistine) در شهر رُم، پایتخت ایتالیا

و حالا شصت، هفتاد سالی از آن دوره که آن دو الف بچّه در زنگ تفریح داشتند با هم دربارۀ «پدر»، «مادر»، «خدا» و «ترس» صحبت می کردند، گذشته است، و الف بچّۀ اوّلی که این بندۀ حقّ باشد، بعد از یک عمر زندگی پر از فراز و نشیب و پیچ و خم و تلخ و شیرین، به این نتیجه رسیده است که هیچکس از خدا نمی ترسد، چون در میان هفت هزار میلیون آدم روی زمین، یک نفر هم پیدا نمی شود که روزی اقّلاً یک بار به کسی دروغ نگوید، و بنا بر این آدمیزاد اصلاً دروغگو است و چون دروغگو دشمن خداست، پس هیچکس از خدا نمی ترسد.

بیچاره سعدی شیرازی، بزرگترین معلّم اخلاق فردی و اجتماعی قرن هفتم هجری، با چه خوشخیالی و خوشبینی ای می گفت: «خدا ترس را بر رعیت گمار / که معمار مُلک است پرهیزگار!»

فکر می کنید به کی داشت این نصیحت را می کرد؟ به سعدبن زنگی؟ به شاه عبّاس؟ به لنین؟ به ولادیمیر پوتین؟ به ناپلئون؟ به نیکولا سارکوزی؟ به وینستون چرچیل؟ به تونی بلر؟ به کی، ها؟ به کیها؟

راستی این را هم بگویم که انگلیسیها هم، لابد مثل همۀ ملّتهای عالم، همین اصطلاح «خدا ترس» و «پرهیزگار» را دارند. به اوّلی می گویند «گاد فی یِرینگ» (God-fearing) و به دوّمی می گویند «پایِس» (Pious)!

مطالب مرتبط