«اَلعاقِلُ یَکفیهِ الاِشارَه»

Image caption گیانی مائیا سِن (Gyani Maiya Sen)، پیر زنی از مردم بخش غربی نپال، که با مرگ او زبان «کوسوندایی» (Kusunda) هم به موزۀ زبانهای مرده خواهد پیوست

نمی دانم سقراط بود، یا افلاطون، یا ارسطو، یا حکیم الحکمای حبشی، حضرت لقمان، که اورا گفتند: «در جامع بعلبک جمعی را دیدیم که از دانش تو با احترام یاد بکردند و بر نام تو آفرین بخواندند!»

و او خیلی خودمانی پرسید: «خوب، این جمع چیزی هم بارشان بود؟ هر را از بر تشخیص می دادند؟ سرشان برای دانستن درد می کرد؟ در بحر عالم هستی آن قدر فرو رفته بودند که نفسشان از حیرت بند بیاید و بفهمند که تازه هیچی نمی دانند؟»

صحابۀ لقمان نکته را به فراست دریافتند و در پاسخ وی هیچ نگفتند و لقمان زار بگریست، از آنکه جمعی نادان او را همچون خود دانای همه چیز دانسته بودند!

چیزی که مرا به یاد این حکایت انداخت، یکی از بخشنامه های میهن پرستانۀ «این را بخوانید وُ اگر میهن وُ تایخ وُ فرهنگ وُ زبانتان را دوست دارید، آن را برای دوستانتان فُوروارد کنید» بود که اوّل با احترام بر فرستندۀ دلسوزش آفرین گفتم، امّا بعد دیدم نه، نمی شود ساکت ماند، و گذاشت زبان فارسیِ بیصاحب مانده زار زار گریه بکند و بگوید:

«بابا، شما که نمی دانید زبان چی هست و چه معنایی دارد، نمی خواهم برای من دلسوزی کنید و خودتان را دوست من بدانید!»

Image caption «و تمام جهان را یک زبان بود... (ساختمان برج بابل که شروع شد) خداوند گفت ... اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوّش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند...» (کتاب مقدّس – سفر پیدایش)

آدم از کسی که می خواهد برای زبان فارسی دلسوزی کند، حدّ اقلّ این انتظار را دارد که به شش هزار و هشتصد و نهُ جامعۀ زبانی بشر امروز از چشم خدا و با دید علم نگاه کند و برای همۀ این زبانها ارزش و احترام یکسان قائل باشد، چه زبان انگلیسی، که با جمعیت گویندۀ بومیِ تقریباً سیصد و هشتاد میلیون، مهمّ ترین زبان بین المللی است، چه مثلاً زبان قرقیزی که جمعیت گویندۀ بومی آن به پنج میلیون هم نمی رسد، و چه زبان «پیته سامی» (Pite Sami) که در جاهایی از سوئد و نروژ در مجموع کمتر از پنجاه نفر گوینده دارد و به زودی وارد موزۀ زبانهای مرده خواهد شد!

زبان یک موجود مستقلّ زنده است، و ارزش و اعتبار آن را فقر یا ثَروت، ضعف یا قدرت، و جهل یا علمِ گویندگانش تعیین نمی کند. از هیچکدام از چند صد زبان بومیهای قارّۀ پیش از کریستف کلمب و «اَمریگو وِسپوچی» ((Amerigo Vespucci سنگنبشتۀ بیستونی، یا منشور خط میخی آزادی مللی یا شاهنامۀ منظوم فردوسی به یادگار نمانده است، امّاهر کدام از آنها یک زبان است، و آفریدۀ یک جامعۀ انسانی است و بیان کنندۀ همۀ احساسها و اندیشه های آن جامعۀ انسانی.

روح بزرگوار زبان فارسی به من و شما گوینده های خودش می گوید: «اگر می خواهید به من احترام بگذارید، خواهش می کنم به شش، هفت هزار خواهر و برادر کوچک و بزرگ من در دنیا به اندازۀ من احترام بگذارید، وگرنه آن احترامی که علم و آگاهی پشتوانه اش نباشد، از بی احترامی صد برابر بدتر است!»

Image caption معنی کلمۀ عربیِ «غذاء» در فرهنگ عربی- انگلیسی، تألیف Hans Wehr ، نیو یورک ۱۹۷۶

بله، زبان محترم فارسی، مثل زبان محترم عربی، روحش از مضمون بخشنامه های میهن پرستانۀ اینترنتی خبر دارد. مثلاً می بیند توی یکی از آنها نوشته اند: «اعراب به ما آموختند که آنچه را که می خوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته می شود ... اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوییم و حال آنکه این کلمه نام کشور عزیزمان می باشد؟..» می خواهید زبان بزرگوار فارسی دلش از جهل این دوستیهای خاله خرسانه آتش نگیرد؟

خوب، حالا من بندۀ حقّ دیگر هر چه بگویم، به حکم «اَلعاقلُ یَکفیهِ الاشاره»، برای اهل خرد توضیح واضحات خواهد بود!