نگاهی بر مجموعه داستان "مستقيم ترديد" اثر خالده خرسند

حق نشر عکس .
Image caption خالده خرسند، نویسنده جوان هراتی

خالده خرسند، نويسنده جوانی در هرات است. داستان های او نه درباره خودسوزی زنان و دختران است و نه قصه تنهايی های و نامرادی های زنان هراتی.

قصه های خالده بيشتر به دغدغه های يک سطح بلند تر می پردازند؛ به تقلای زنان برای بهتر ديده شدن، به حس برابری طلبی، و با نوعی تلميح و باز خوانی تاريخ، به ستايش توان زنان مي پردازند؛ از نوع ستايش هايی که در جنبش سوم جهانی فیمنیسم با آن سر و کار داريم.

دغدغه هايی نه از جنس سيمون دوبوار بلکه از جنس آستين يا جوليا کريستوا. آوردن اين نام ها به اين خاطر الزامی است که اين جنبش ها به نوعی الهام بخش همه جنبش هاي آزادی خواهانه جديد زنان بوده اند و اين نام ها سهم پيشبرنده انکار ناپذيري در آن داشته اند. سهمی که چه بسا بدون توجه به آن تحليل افکار و آثار نويسندگان فمینیست غير ممکن باشد.

به هر روي ، داستان هاي خالده با پرداخت های مختلف سعی در نشان دادن ظرفيت هاي زنانه و نمايش لحن و زبان زنانه زندگي دارد؛ ديگر ،مساله در ين رويکرد تهديد نابرابري هاي جنسی نيست بلکه نشان دادن علايق و مسايل زنان است. نويسنده کتاب مستقيم ترديد، نقبي به زمان نيز می زند تا نه بی عدالتی که برتری دايمی اما گفته نشده يا کتمان شده زنان را باز نمايی کند. وشايد به همين خاطر هم هست که کتاب با باز نويسی داستان حسنک وزير شروع مي شود.

وزير مثالی سلطان محمود غزنوی، که قرن هاست به نماد نخبه کشی تاريخي در فرهنگ افغانی_ ايرانی تبديل شده است. وزيری که بيهقی ماجرای بر دار شدنش را ، چنان با جزئيات و هيجان روايت کرده است که هر خواننده ای می تواند حسنکی را در جان خويش کشف کند.

داستاني که بازنويسی آن برای فرهنگ ما هميشه ضروری بوده است و من هميشه در حسرت چنين قصه ای بودم؛ حسرتی که خالده خرسند آن را با بازنويسی زنانه و مدرن خويش به رويايی تجسم يافته بدل کرده است. در روايت تازه خالده، بيش از حسنک، مادر حسنک است که نقش می گيرد. نوعي شخصيت اصلي و پنهان داستان او ست.

" و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور"بعد اين که اين مادر" هيچ جزع نکرد"هم به قرينه همان نگاه پس شده، چرا که جزع نيز از صفات الحاقی نگاه مذکر است.

داستان "روايتی باران را.." به اين جهات داستان خواندنی است؛ اينکه خواننده فکر می کند می تواند با بخش های ديگری از داستان حسنک روبرو شود که البته می شود و گفتار او را نا با لحنی که امروزه به تئاتر شبيه است بلکه با لحن دری معاصر مي شنود و می خواند و البته برش های روايی نويسنده مزيت هايست که بر جذابيت آن می افزايد.

شايد ازين نوع باز خوانی ها باز بتوان فراوان کرد و من مطمئنم که اين داستان می تواند شروع خوبی براي همه کسانی باشد که مي توانند و می خواهند صداهای گمشده و روايت هاي گفته نشده تاريخ را امروز روايت کنند.

حق نشر عکس .
Image caption مستقیم تردید از انتشارات مجموعه قلم افغانستان

داستان های نقص، شوق ديدار و شبيه من ،نيز تقريبا در ادامه همان روايت زنانه تازه اند. در داستان نقص، روايتی شبه جادويی از تسلط دايمی نگاه مردانه و شرح پوست انداختن آن در وضعيت تازه است. موتيف معلم و شاگرد اين دفعه با شکلی ديگر رخ مي نمايد. توانايی نويسنده در آن بوده که نه به شعار غلتيده و نه خيلی استعاره هايش فانتزی شده اند.

"از پشت پدر داخل دهليز شد. جغد پير با صدای زشت دورسرش چرخ می زد. در سياه را که گشود جيغ بلندی کشيد و بر لخه در از رمق افتاد. پدر در حالی که که کارد بلندی در دست داشت بالای سر زنی با دو جوره پستان نشسته بود و تابلو که در دستش بود علی را نشان مي داد در آغوش زنی با دو جوره پستان".

خطر بزرگی که معمولا نويسندگان و کلا هنرمندان مفهومی را تهديد می کند، غلتيدن به عرصه شعار يا ساختن سمبل هاي نخ نما ست. اينکه مثلا مو را در گلدان کشت کنی که يعنی زنانگی را پنهان کرده ای يا آلو گيلاس را به گوش دخترک داستانت بياويزی که قبلا در شعر شاعر ديگری آمده است.

اينها آنقدر گل درشت می شوند که انگاری به شعورخواننده کسي توهين کند. خوبی روايت مدرن اين است که ازين احساساتي گری سمبليک تقبلی بيرون آمده است. به ما ياد داده است که می توان داستان حسی نوشت ، استعاره ساخت اما آن را در لباسی تقلبی نپيچاند.

داستان شوق ديدار، روايت روانشناسانه بی نظيری از دلبستگی و تقابل در جامعه ای مثل افغانستان است. دختری که منتظر مرديست و جراحت اين انتظار را تنها خاک گرم می توانسته التيام ببخشد.

روايتی غمگين از هزار خانه خواب و اختناق اقغانستان و بالاخره، داستان شبيه من، که روايت عشقی ناممکن از زنی به زن ديگرست؛ روايتی که گفتن آن يکی از شديد ترين تابو هاي اجتماعی تاريخی آدمی است و فکر نمی کنم بهتر ازين حس و توصيف عاشقانه زنی نسبت به زن ديگر را در زبان فارسی قصه کرد.

"مژه هايش رو به طرف پايين خم شده بود. راست راست..نگاه اش کم نيرو و منحنی حرکت کرد تا رسيد به من و به چشمانم ميخکوب شد و حرکت نکرد..فکر کردم بعد از ولادت اش چانه اش از قبل بلند تر شده، دلم می خواست چانه اش را ببوسم مانند گذشته: و انگاه با خشمی مصنوعی از من بخواهد که نکن..":

بعضی از داستان های کتاب هم کاملا برای پر شدن کتاب آمده اند. داستان هايی که تکرار مکررات قصه های همانندند؛ با راوی هايی همانند وشخصيت هايی همانند. داستان تاوان و از پشت شيشه و مرد دايره فروش و مرد کوچک ازين دست اند.

داستان هايی که تفاوت آشکاری با داستان های ديگر دارند. همه نوعی قصه های خاطره گونه سر چوک اند در باره مثلا پسر فقيری که غيرت مند است و پولش را صاحبخانه اش مي گيرد يا عشق ممنوع جنون آميز يا عروسی وزندگی و در فضيلت دزدی نکردن و بدی مردم جامعه؛ داستان هايی که انگاری متعلق به سی سال قبل اند؛ دوره داستان واره نويسی اخلاقي که البته حالا خيلي وقت است در ادبيات مدرن، نخ نما به نظر مي رسند.

و بالاخره بهترين داستان کتاب، همان داستان مستقيم ترديد است که نام کتاب نيز از آن گرفته شده است.

اين داستان که با ديدگاه دوم شخص (متمايل به درون) نوشته شده، زيبايی فضا سازی مدرن دارد و نويسنده به خوبی توانسته شخصيت هايش را به ترتيب نقش بپروراند و وارد داستان کند. زنی که صاحب فرزندی شده است و حالا اين فرزند قرار است صاحب نام شود. نام بی هيچ تقلايی برای سمبليک شدن نشانه کشمکش و تقلای قدرت است.

نام شناسنامه نخسنين آدمی است و پرسش نويسنده اين است که اين هويت به چه کسی بيشتر متعلق است. پدر يا مادر؟ نگاه مسلط تاريخي اين نقش را همواره به پدر داده است. حتی فکر کردن به آن نيز در مخيله جنبش زنان افغانی متصور نيست.

نويسنده با انتخاب رويکرد متافيکشن و زمان گسستی هاي مکرر که شگرد کلی اوست، خصوصا بين واقعيت و متن، خواننده را با گيجی تا آخر داستان می کشاند. جايی که دل خواننده می شود قبل از پايان دوباره و دوباره اين کشمکش ساده اما پيچيده را مرور کند.

"..به سمت آفتاب آغوشت را باز کردی و نفس عميقی کشيدی. دست های بزرگی دور کمرت حلقه شد:(صبحانه آمده است؟) و تو به اين فکر می کنی که بايد به آدم شکست خورده ای مثل او لبخند بزنی."

کتاب مستقيم ترديد، پنجاه و ششمين مجموعه از نشرات انجمن قلم افغانستان است که با صفجه آرايی و طرح زيبايی از ژکفر حسينی، به تازگی در هزار نسخه منتشر شده است. کتاب ، متاسفانه اشتباهات تايپی و ويرايشی کم ندارد و خصوصيت ديگر آن نثر هراتی آن است که به نحوی نثر واسط نثر دری کابلی و فارسی تهرانی است و اميدوارم نويسنده جوان آن، با ديد روانشناسانه و ذهنيت مدرنی که دارد بيشتر ازين بنويسد.

و البته فعاليت هاي سياسی و اجتماعی که در جهان به اندازه کافي متقاضی دارد، فرصت نوشتنش را کم نکند. و مطمينم که نوشته هاي بعدی او روايت هاي سخت گيرانه تر و خواندنی تری از تقلاهای ذهنی نسل تازه افغان ها خواهند بود.