«حرفهای ساده و حرفهای حکیمانه»

به روز شده:  10:45 گرينويچ - جمعه 07 سپتامبر 2012 - 17 شهریور 1391

والله، نخست وزیرهایی مثل این آقای بنجامین دیسرائلی (Benjamin Disraeli)، وَردست «ملکه ویکتوریا» کجا، آقای تونی بلر (Tony Blair) و دیوید کامرون (David Cameron) کجا؟

نمی دانم. شاید اشتباه می کنم. شاید همان چهل، چهل و پنج سال پیش هم که خاک انگلستان دامنم را گرفت و خار غربت در دلم خلید، نخست وزیرهایی مثل ادوارد هیث (Edward Heath) و هارولد ویلسون (Harold Wilson) و اطرافیهاشان، با مثلاً تونی بلر (Tony Blair) و دیوید کامرون (David Cameron) و اطرافیهاشان فرق زیادی نداشتند. شاید اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بریتانیا خیلی پیشتر از چهل، چهل و پنج سال پیش رو به خرابی گذاشته بود و کارش به بی حساب و کتابی کشیده بود و گند این کج فکری و کجروی لابد تازه حالا بلند شده است و من بیخودی خیال می کنم که شخصیت و مدیریت آنها بهتر از مال اینها بود و صداقت و انسانیتشان بیشتر از مال اینها.

با وجود این به خودم می گویم: «نه، آنها با اینها یک فرقهایی داشتند!» ضمناً خوب که فکر می کنم، می بینم در هرجای این دنیا که فکرش را بکنید، در «بدیها» هیچکس بی تقصیر نیست، و در «خوبیها» هم هیچکس بی تأثیر نیست.

اینکه عربها بگویند: «الناسُ عَلی دینِ مُلوکِهِم»، یعنی مردم دنباله رو فرمانرواهای خودشان هستند و در حرف و عمل از آنها تقلید می کنند، نه مردم یک مملکت را به کلّی از همۀ تقصیرهاشان تبرئه می کند، نه می تواند مسئولیت همۀ خرابیها را به گردن صاحبهای قدرت و اختیارآن مملکت بیندازد.

فکر می کنم مردم همۀ نزدیک به دویست کشور عضو سازمان ملل متّحد با معنای این حدیث شریف کاملاً آشنا باشند. اگر شکّی دارید، بروید از خودشان بپرسید!

من، از تصادف روزگار، از حرفهای حکیمانه خوشم می آید، امّا عادت کرده ام که گول آنها را نخورم. حرفهای ساده را می شنوم و ردّ می شوم، چون برای این ساده اند که نمی خواهند مرا گول بزنند، امّا تا حالا شده است که شما یک حرف حکیمانه بشنوید، چه پُر مغز و به درد بخور، چه پوچ و بی خاصیت، که پیچ و تاب معنایی و آلنگ و دولنگ لفظی نداشته باشد؟

جناب «بوئیتیوس»، رفیق فیلسوف و شاعر وسیاستمدار رومی اوایل قرن ششم میلادی خودمان که معروف حضورتان هست؟ همانی که کتاب «تسلاّی فلسفه» را نوشته است؟ این رفیق در جایی از کتاب خودش، از زبان «فلسفه بانو» ثابت می کند که این «شخص» است که به «مقام» اعتبار می بخشد، نه بر عکس، یعنی مقام به خودی خود اعتبار ندارد.

مثلاً این «میرزا تقی خان امیر کبیر»، صدر اعظم ناصرالدّین شاه قاجار بود که با شخصیت خودش باعث اعتبار مقام «صدر اعظمی شد»، چون قبلۀ عالم، بعد از قتلانیدن امیر کبیر، مقام صدر اعظمی را پیش میرزا آقاخان نوری، مشهور به اعتماد الدوله انداخت و دید و دیدند که این مقام چه قدر خوار و بی اعتبار شد.

آنوقت جناب بوئیتیوس از زبان «فلسفه بانو» می گوید: «هر وقت که یک مقام عالی حکومتی به دست آدمهای نابکار افتاده است، فاجعۀ این کار از سیل بنیان کن و انفجار آتشفشان هم بدتر بوده است.»

این آقای میرزا تقی خان امیر کبیر، صدر اعظم ناصرالدّین شاه قاجار، با همۀ نخست وزیرهای بعد از خودش... شاید هم نه ... خدا می داند

خوب، این حرف حکیمانه را نمی شود پوچ و بی خاصیت دانست، امّا نباید خیال کرد که این حرف عین حرف حکیمانۀ «بزرگمهر»، صدر اعظم «انوشیروان» است، که از او پرسیدند: «موجب انقراض ساسانیان چه بود؟» و او در جواب گفت: «کارهای بزرگ را به مردم خُرد سپردند و کارهای خُرد را به مردم بزرگ و بزرگان به کار کوچک دل ننهادند و خُردان از عهدۀ کار بزرگ برنیامدند و ناچار هر دو تباه گشتند!»

و من بعد از شکّ و تأمّل در معنای این حرف حکیمانه به این نتیجه رسیده ام که «بزرگمهر» باید خیلی ساده می گفت: «چون ساسانیان خودشان «خُرد» بودند یا شده بودند، کارهای «بزرگ» را به افراد خُردی مثل خودشان سپردند، و بزرگان هم که دلسرد شده بودند، در خدمت آنها بودن را ننگ می دانستند و این طور شد که بر سرِ ساسانیان و مُلک و ملّت آنها آن آمد که آمد!»

در این زمینه بیشتر بخوانید

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.