شبنم طلوعی: ندو، کفش‌هایت پاره می‌شود...

به روز شده:  17:43 گرينويچ - چهارشنبه 19 سپتامبر 2012 - 29 شهریور 1391
شبنم طلوعی در تئاتر رقص پائیزی

عکس از مریم اشرافی

هنرمندان دو عرصه "سینما" و "نمایش"، خارج از زادگاه و خاستگاه زبان مادری خود، به دشواری می‌توانند آنطور که دلخواه‌شان هست، فعالیت کنند.

ادامه فعالیت هنرمند در این دو شاخه هنری، وابسته به "سرمایه" و "تماشاچی" است. بنابراین، در شرایطی که ایرانیان در کشورهای مختلف جهان پراکنده‌اند، هزینه‌های تهیه یک اثر نمایشی به دشواری می‌تواند از طریق جذب مخاطب، به سازنده آن بازگردد و صرف ساخت اثر بعدی وی شود.

با این حال کم نیستند هنرمندان ایرانی نسل اول که اگرچه از نیمه راه حیات هنری خود از ایران خارج شده‌اند، اما در بیرون‌ مرزها مسیر فعالیت دوباره خود را باز کرده‌اند.

شماری از این هنرمندان، پس از خروج از ایران، با تشکیل گروه‌های نمایشی، فعالیت به زبان فارسی را آغاز کردند و سپس از زبان فارسی کوچیدند و جذب فضای فرهنگی کشور میزبان شدند.

شماری نیز هر از چندگاه با دشواری‌های مختلف نمایش‌هایی را به زبان فارسی در اینجا و آنجا اجرا می‌کنند. در این میان، اندک شمار هنرمندانی هم هستند که آثار خود را گاه به زبان فارسی و گاه به زبان کشور میزبان تولید می‌کنند. شبنم طلوعی یکی از آنهاست که در سال‌های اخیر به این پهنه پیوسته است.

این کارگردان و بازیگر هنرهای نمایشی در آخرین کار خود "رقص پاییزی" که در قالب "تک‌گویی سه زن" تنظیم شده، هم نمایشنامه‌نویس، هم کارگردان و هم بازیگر بوده و تلاش کرده است تا آن را با کمترین هزینه قابل اجرا کند.

درباره شبنم طلوعی

عکس از مریم اشرافی
  • شبنم طلوعی، نمایشنامه‌نویس، بازیگر سینما - تئاتر و کارگردان متولد سال ۱۳۵۰ خورشیدی است. (عکس از مریم اشرافی)

او که دانش‌آموخته رشته سینما از مدرسه فیلمسازی باغ فردوس با گرایش کارگردانی سینماست، فعالیت خود را در حوزه نمایش از سال‌های آغازین دهه ۷۰ آغاز کرده و تا پیش از خروج از ایران در حدود ۱۵ نمایش بازی کرده است: چهار نمایش "رومئو و ژولیت"، "کلفت‌ها"، "عروسی خون" و "شازده احتجاب" (علی رفیعی)؛ "بیژن و منیژه" (پری صابری)، "شب هزار و یکم" (بهرام بیضایی)، "اتاق رویا" و "روی زمین" (افروز فروزند)، "پای دیوار بزرگ شهر" (حسن معجونی)، "می‌بوسمت و اشک" (محمد عاقبتی)، "تلخ بازی قمر در عقرب" (شهره لرستانی)، "همزاد" (امیر دژاکام) و "جمعه دم غروب" (چیستا یثربی) ،« ۳۱/۶/۷۷» (علیرضا نادری).

  • شبنم طلوعی پیش از خروج از ایران، در چند فیلم کوتاه، شش فیلم‌ سینمایی و چهار مجموعه تلویزیونی بازی کرده است که از آن میان می‌توان به "روزی که زن شدم" (مرضیه مشکینی)، "خانه‌ای روی آب" (بهمن فرمان‌آرا) و "کارآگاه شمسی و مادام" (مرضیه برومند) اشاره کرد. ‌

او از پاییز سال ۱۳۸۳ (۲۰۰۴) به دلیل اعتقاد به آئین بهائی، از بازی در فیلم "شبانه" (امید بنکدار و کیوان علیمحمدی) و پس از آن از حضور در هر نوع فعالیت‌ هنری محروم و در پی آن از ایران خارج شد و در حال حاضر در پاریس زندگی می‌کند.

  • شبنم طلوعی تا به حال یک رمان به نام "بازیگر عزیز من" و هفت نمایشنامه نوشته است: "فردا"، "بازی هفتم"، "مراد"، "قهوه تلخ"، "بهمن –ـ بغداد" (با همکاری امیر.آقایی)، "بازگشت" (بر اساس طرحی از علیرضا نادری) و "رقص پاییزی".

این هنرمند حوزه نمایش و سینما تجربه کارگردانی چهار نمایش "بازی هفتم"، "فردا" و "قهوه تلخ" و "بهمن-ـ بغداد" را در کارنامه هنری خود در ایران دارد.

  • شبنم طلوعی در ایران موفق به دریافت پنج جایزه هنری از جشنواره هنری تئاتر فجر شده است.

نمایش "رقص پاییزی" پیش از این، شش‌بار در پاریس، دوبار در پراگ و دوبار در استکهلم اجرا شده است.

آنچه در پی می آید گفت و گویی است که با شبنم طلوعی در سوئد انجام شده است.

شما در ایران در هشت فیلم سینمایی بازی کرده‌اید و در عرصه نمایش بیش از سینما حضور داشته‌اید. چرا؟

شبنم طلوعی: در عرصه تئاتر بعد از چند کار نخست، در جایی قرار گرفته بودم که امکان انتخاب کار دلخواهم را داشتم. در سینما و تلویزیون اما پله پله داشتم راه را برای دیدن و انتخاب شدن هموار می‌کردم. در همان کارهای سینمایی، فرصتی فراهم شد تا با طیف وسیع‌تری از مخاطب ارتباط برقرار کنم و همین تعامل با مردم برایم مهم بود. من حتی نقد می‌شدم که چرا وسواس انتخاب‌های تئاتری‌ام را در کارهای تصویری نداشتم.

برای من بازی در سینما و تلویزیون، از حیث حضور در دنیای پشت صحنه و نوع کار گروهی، تجربه بسیار خوبی بود. موفقیت و رشد در بازیگری را اما در عرصه هنر نمایش کسب کردم و خوشبختانه این شانس را داشتم که پنج‌بار در این زمینه از معتبرترین جشنواره بین‌المللی تئاتر ایران که جشنواره فجر بود، جایزه‌ بگیرم.

در پاریس هم فعالیت‌های نمایشی شما سنگین‌تر است. نخست نمایش "مصاحبه" را به زبان فرانسه کارگردانی کردید و بعد از بازی در فیلم "زنان بدون مردان" (۲۰۱۰) نیز نمایشی با عنوان "بهمن- بغداد" (به زبان آلمانی) را روی صحنه بردید و به این ترتیب با نمایش اخیرتان، "رقص پاییزی"، در این چند سال سه کار نمایشی انجام داده‌اید.

"مصاحبه" نخستین کار من در پاریس، نوشته محمد رحمانیان بود. نمایش درباره یک دختر و پسر الجزایری است که بعد از انقلاب الجزایر در فرانسه به زندان می‌افتند. این نمایش به زبان فرانسه ترجمه شده بود. وقتی داشتم از ایران خارج می‌شدم، آقای رحمانیان آن را با تاکید بر اینکه در فرانسه کارگردانی‌اش کنم، به عنوان هدیه به من داد. نمایش را سال ۲۰۰۶، وقتی هنوز نمی‌توانستم به زبان فرانسه حرف بزنم، کارگردانی کردم و خودم در نفش دختر یعنی "صفیه" بازی کردم. پیش از آن هم در چند فیلم کوتاه بازی کرده بودم.

نمایشنامه "بهمن- بغداد" را با همراهی امیر آقایی- بازیگر سینما و تئاتر- نوشته بودم. برای بیست و دومین جشنواره تئاتر فجر تمرین هم شده بود و در بازبینی به دلایلی که مطرح نشد رد شد. در سال ۲۰۱۰ تئا‌تر شهر کرفلد در آلمان، از من دعوت کرد تا نمایشنامه‌ای درباره جامعه ایران برایشان کارگردانی کنم. من هم "بهمن- بغداد" را با بازیگران آن نهاد فرهنگی کار کردم و به مدت یکسال در این شهر و یک سال هم در شهر مونشن گلادباخ، به شکل رپرتوار همراه با کارهای دیگر آن مجموعه روی صحنه بود.

اجرای نمایش به زبان فرانسه برای شما جالب بود؟

جالب بود، اما دشوار بود. در واقع به زبانی کار می‌کردم که آن را با تمام وجودم نمی‌فهمیدم.

در سال ۲۰۰۹ در فیلم "زنان بدون مردان" در نقش "مونس" بازی کردید. بازی در این فیلم برایتان چه تجربه‌های جدیدی در بر داشت؟

"زنان بدون مردان" برای من در وهله نخست نوعی درمان بود. من دقیقاً یک هفته قبل از شروع فیلمبرداری فیلم سینمایی "شبانه" که قرار بود نقش اصلی آن را ایفا کنم، با ممنوعیت ‌حرفه‌ای روبه‌رو شده بودم. بعد از خروج از ایران هم اصلاً فکر این را نمی‌کردم که دوباره در یک فیلم یا نمایش ایرانی بازی کنم. یادم می‌آید روز اول که قرار بود صحنه جلسه آن چند جوان توده‌ای فیلمبرداری شود، در پشت صحنه گریه‌ام گرفت. از این هیجان‌زده شده بودم که می‌دیدم هنوز به لحاظ حرفه‌ای زنده هستم. صرف نظر از ویژگی‌های هنری فیلم "زنان بدون مردان"، حضور در این فیلم خیلی به من از حیث روحی کمک کرد تا دوباره خودم را پیدا کنم.

شبنم طلوعی

'در عرصه تئاتر بعد از چند کار نخست، در جایی قرار گرفته بودم که امکان انتخاب کار دلخواهم را داشتم'

از حیث هنر بازیگری به نقش "مونس" چگونه نگاه می‌کنید؟ در فیلم "زنان بدون مردان" تاثیر هنر عکاسی را می‌بینیم. انگار بازیگرها نیز تلاش دارند تا نمودی عکس‌گونه از خود برجای بگذارند.

من فکر می‌کنم برای خانم شیرین نشاط زیبایی‌شناسی اشیا همانقدر اهمیت دارد که بازیگر. او به ترکیب‌بندی صحنه خیلی اهمیت می‌دهد. در این فیلم با اینکه بازیگرهای مختلف، از کشورهای مختلف و با آموخته‌های متفاوت بازیگری جمع شده بودند، اما همه به نوعی این حالت- به قول شما- عکس‌شدگی را داشتند. این خواست کارگردان بود. برای او روان‌شناسی بازی مسئله نبود و به همین دلیل بازی در فیلم "زنان بدون مردان" برای من تجربه دشوار، اما متفاوت و جالبی شده بود.

پوشش "مونس" هم جدا از اینکه مطابق با مد زمان بود، خیلی عروسک‌‌وار بود. این حالت وقتی مونس از پشت بام خود را به پایین پرت می‌کند، کاملاً مشهود است: دامن پف کرده، ژپون سفید، کفش تخت و بندی سیاه، صورت آرام، اندام صاف، خشک‌ و بدون حس که انگار عروسکی از پشت بام در کوچه افتاده است.

مرجع خانم نشاط و مینا قریشی طراح گریم فیلم، عکس‌های قدیمی و مستند آن مقطع ایران بود. لباس هم به همین شیوه طراحی شده بود. مثلاً مدل موی صاف و تا پایین گردن دقیقاً خواست خانم نشاط بود. من مدام فکر می‌کردم خب چرا خانم نشاط سراغ ریزه‌کاری شخصیت‌ها نمی‌رود. یا شاید باید بگویم به عنوان بازیگر این آرزویم بود. پیش از این رمان "زنان بدون مردان" را خوانده بودم و این برایم پرسش بود.

به نظر می‌رسد کارگردان بیش از اینکه درگیری‌های چند زن جوان با جنسیت زنانه در جامعه سنتی و پدرسالار را نشان بدهد، به روند دموکراسی‌خواهی در صدسال اخیر در ایران پرداخته و همین شخصیت‌پردازی‌ها را دیگرگون کرده است.

بله اما آن زمان، متن فیلمنامه برای ما تنها اقتباسی از یک رمان بود و هنوز تاثیر رمان روی خود من بیشتر بود. مدام فکر می‌کردم باید به سمت ایجاد فضای درونی آن برویم، اما خانم نشاط نوعی فاصله‌ بین بازیگر با نقش را می‌پسندید و مایل نبود روی شخصیت‌ها مکث کند.

چه شد که در سال ۲۰۱۱ "رقص پاییزی" را نوشتید؟

من هنوز پس از هشت سال که از مهاجرتم به فرانسه می‌گذرد، با همه وجودم در ایران زندگی می‌کنم و مجموعه اتفاق‌هایی که در آنجا می‌افتد و رنج‌هایی که مردم ایران متحمل می‌شوند، روی من نیز - مانند خیلی‌های دیگر- تاثیر می‌گذارد.

""زنان بدون مردان" برای من در وهله نخست نوعی درمان بود. من دقیقاً یک هفته قبل از شروع فیلمبرداری فیلم سینمایی "شبانه" که قرار بود نقش اصلی آن را ایفا کنم، با ممنوعیت ‌حرفه‌ای روبه‌رو شده بودم. یادم می‌آید روز اول در پشت صحنه گریه‌ام گرفت. از این هیجان‌زده شده بودم که می‌دیدم هنوز به لحاظ حرفه‌ای زنده هستم. "

وقایع پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران را من هم مثل خیلی‌های دیگر از طریق گزارش‌ها و فیلم‌ها دنبال می‌کردم. علاوه بر این، در این چندسال اخیر با کسانی آشنا شدم که در سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب ۵۷ به دلیل اعتقادات و نگاه سیاسی‌شان در زندان بودند و بعد ناچار شده بودند که از ایران خارج شوند. چه آنها که هنوز فعال سیاسی هستند و چه آنها که از سیاست دور شده‌اند و فعالیت‌های فرهنگی، دانشگاهی و اجتماعی می‌کنند، هنوز بار سنگینی از گذشته بر دوش‌شان هست. همین‌ها باعث شد ناخودآگاه و بدون برنامه‌ریزی قبلی شروع به نوشتن کنم. ظرف ده روز نمایشنامه را نوشتم و سپس شروع به تمرین کردم و طی این تمرین‌ها، متن نهایی درآمد.

یعنی دو سال و اندی از وقایع پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری گذشت تا این نمایشنامه را نوشتید؟

یکی از عزیزان من از پاییز سال پیش در ایران بیمار شده است. او یکسال است به من که نزدیک‌ترینش بودم نیاز دارد و من نمی‌توانم کنار او باشم. روزهای اول بیماری‌اش مدام فکر می‌کردم مگر من چه کرده‌ام که نمی‌توانم به ایران بروم؟ رفته رفته به این فکر کردم که قبل از من چقدر آدم چنین موقعیتی را از سر گذرانده‌اند و پدر و مادر خود را در غربت از دست داده‌اند و فرصت نکرده‌اند حتی آنها را ببینند. تنها به این دلیل که در جوانی و نوجوانی فعالیت سیاسی داشته‌اند. شماری از آنها فقط برای پخش یک اعلامیه و مطالعه یک کتاب دستگیر شده بودند. همین‌ها باعث شد کم‌کم به فضای نمایش "رقص پاییزی" و موضوع آن نزدیک شوم.

شما در این نمایش، علاوه بر نویسندگی متن و کارگردانی، در سه نقش "بیتا"، "مژده" و "یکتا" ظاهر شدید. وسایل صحنه نمایش نیز بسیار اندک هستند و مخاطب در طول نمایش، تنها از طریق تک‌گویی و حالت‌های بازیگر می‌تواند فضا و شخصیت‌های فرعی‌ای را که در صحنه حضور عینی ندارند، در ذهن خود بسازد. آیا کمبود امکانات و بودجه تاثیری در انتخاب این سبک نداشت؟

خوشبختانه من خیلی سریع در جریان دشواری‌های فعالیت فرهنگی به زبان فارسی در خارج از کشور قرار گرفتم. بنابراین چون برایم مهم بود که کار اجرا شود، تا آنجا که ممکن بود از مواردی که مانع اجرای این نمایش می‌شد کم کردم. به همین دلیل بازی در این نمایش قائم به یک نفر شده است. کل وسایل صحنه نیز در یک چمدان کوچک جای می‌گیرد. جدا از این هم دلم می‌خواست این نمایش را خودم بازی کنم و واکنش تماشاگر را از نزدیک ببینم.

شما در دهه ۶۰ کودک- نوجوان بودید. آیا این نیاز را احساس کردید که متن نمایشنامه را برای افرادی بخوانید که اطلاعاتی بیشتر از فراز و فرودهای سیاسی آن دهه دارند؟

"یکی از عزیزان من از پاییز سال پیش در ایران بیمار شده است. او یکسال است به من که نزدیک‌ترینش بودم نیاز دارد و من نمی‌توانم کنار او باشم. روزهای اول بیماری‌اش مدام فکر می‌کردم مگر من چه کرده‌ام که نمی‌توانم به ایران بروم؟ رفته رفته به این فکر کردم که قبل از من چقدر آدم چنین موقعیتی را از سر گذرانده‌اند و پدر و مادر خود را در غربت از دست داده‌اند و فرصت نکرده‌اند حتی آنها را ببینند."

متن نمایش را برای کسی جز سه همکارم نخواندم. من هم مثل همه خانواده‌های ایرانی، کسانی را می‌شناختم که به دلایل مختلف، گاه فعالیت سیاسی، گاه حتی پخش یک اعلامیه و گاه خواندن یک کتاب در دهه شصت به اوین رفته بودند. مشخص است که خاطرات آنها را شنیده بودم و در ذهنم به نوعی ضبط شده بودند. کم‌کم این خاطرات، به دلیل موقعیت تازه‌ای که داشتم در ذهنم دوباره جان گرفتند.

آدم در مهاجرت خیلی یاد گذشته و حتی خاطرات دور و قدیمی‌اش می‌افتد. به این ترتیب چیزهایی در نمایش راه پیدا کردند که اصلاً فکر نمی‌کردم روزی آنها را روی کاغذ بیاورم. مثلاً یادم می‌آید که روزی برای فیلمبرداری به زندانی در تهران رفته بودیم و آنجا متوجه شدم صدای چکیدن قطره آب از شیر در محیط سلول چه حس عجیبی را به زندانی منتقل می‌کند. باز هم سر همان فیلم یادم هست که برای ما در نمازخانه زندان غذا آوردند. نمازخانه‌ای بود با فرش‌های تمیز. همانجا یادم افتاد که سال‌ها پیش از آن شنیده بودم در نمازخانه زندان، افراد را محاکمه می‌کردند... در آن لحظه غذا از گلویم پایین نمی‌رفت، اما هیچوقت فکر نمی‌کردم این چیزها را بنویسم. درباره شعرهای روی در و دیوار زندان نیز فراوان خوانده بودم؛ در وبلاگ‌ها، کتاب‌ها. در واقع مردم ایران یک تجربه جمعی را پشت سر گذاشته‌اند و هرکدام از زاویه‌ای می‌توانند به آن نزدیک شوند.

بیتا و موقعیتی که در مقابل بازجو دارد، به عنوان مدلی واقع‌نما از یک روزنامه‌نگار زن مثال زدنی است. "یکتا" فعال سیاسی سابق و هنرمند امروز نیز لمس‌شدنی است، اما شخصیت دیگر نمایش، "مژده"، اگرچه توانایی و آشنایی شما را با لحن و زبان مردم اعماق جامعه نشان می‌دهد، اما به تیپ یا کلیشه زن روسپی نزدیک شده و نتوانسته است به نمونه مشابه در جامعه امروز ایران نزدیک شود. در نتیجه گاه مخاطب بیش از اینکه به او نزدیک شود، حواسش متوجه جنس بازی بازیگر و زبان نقش می‌شود. فکر نمی‌کنید در نوع زبان "مژده" کمی اغراق کرده‌اید؟

"روزی برای فیلمبرداری به زندانی در تهران رفته بودیم و آنجا متوجه شدم صدای چکیدن قطره آب از شیر در محیط سلول چه حس عجیبی را به زندانی منتقل می‌کند. باز هم سر همان فیلم یادم هست که برای ما در نمازخانه زندان غذا آوردند. نمازخانه‌ای بود با فرش‌های تمیز. همانجا یادم افتاد که سال‌ها پیش از آن شنیده بودم در نمازخانه زندان، افراد را محاکمه می‌کردند... در آن لحظه غذا از گلویم پایین نمی‌رفت، اما هیچوقت فکر نمی‌کردم این چیزها را بنویسم. "

شاید. به هر حال من از ایران دورم و صداهایی که در اطرافم می‌شنوم صدای روزمرگی زندگی ایران یا زن‌هایی نیست که به اجبار تن فروشی می‌کنند. در نتیجه ممکن است برای رنگ دادن به این شخصیت اغراق کرده باشم. دیگر اینکه من فکر کردم که این نمایش تلخ است و بد نیست حداقل به تماشاگر این فرصت را بدهیم که کمی با او بخندد و رها شود. فکر کردم به جای اینکه مستقیم بروم سراغ دردهایش کمی او را به شوخی با دردهای خودش بکشانم تا تماشاچی کمی نفس بکشد. نگران بودم مبادا از این همه تلخی خسته شود.

در ایران اگر کسی به دیدن هنر نمایش می‌رود به نوعی علاقه‌مند به این حوزه و مخاطب جدی آن است. در خارج از کشور اما به جز شماری از علاقه‌مندان و کارشناسان جدی حوزه فرهنگ و هنر، انگیزه‌های متفاوتی فرد را به دیدن یک نمایش فارسی‌زبان راغب می‌کند.

دقیقاً. درواقع به دلیل همین اجبار به دوری از وطن، دلایل دیگری نیز به جز خود نمایش وجود دارد تا طیف‌های مختلف را به سوی آن جلب کند. چون یک نمایش، یا کنسرت موسیقی فارسی زبان، فضایی می‌شود برای تجدید خاطرات و حس کردن آن بوی آشنای ایرانی. در خارج از کشور این ویژگی هم طبیعی است.

فعالیت در عرصه هنر نمایش به ویژه به زبان فارسی در خارج از کشور برای هنرمند مهاجر آسان نیست. خیلی از بازیگران و کارگردانان نمایش پس از خروج از ایران گروه‌هایی تشکیل داده‌اند که اغلب بعد از مدتی به دلیل دشواری‌های فعالیت تئاتری در خارج از کشور یا رفته رفته کوچک شده‌اند یا از بین رفته‌اند. اندک شماری از این هنرمندان کم‌کم به بدنه هنری- فرهنگی جامعه میزبان وارد شده‌اند یا به طور فردی فعالیت می‌کنند.

اینکه افراد دورهم جمع شوند و کار کنند خیلی خوب است. خوب است که چراغ هنر نمایش به زبان فارسی در خارج از کشور هم روشن است، اما اینکه نمی‌توانی لزوماً از راه نمایش فارسی جوابگوی معاش خود باشی، اینکه به عنوان یک گروه هنری خارجی در جامعه میزبان، امکانات تکنیکی کافی نداری، اینکه بودجه نداری و نمی‌توانی از بازیگر حرفه‌ای استفاده کنی، کمک می‌کند تا گروه‌ها را گاهی به انفعال برساند.

شما فعالیت نمایشی دوباره در خارج از کشور را تقریباً در سطح حرفه‌ای آغاز کرده‌اید. حال چه برنامه‌ای برای ادامه فعالیت خود دارید؟

من خیلی آدم با انگیزه‌ای برای برنامه‌ریزی بلندمدت نیستم. شاید نیاز به زمان دارم تا خودم را پیدا کنم. من از جابه‌جایی و ترک وطن در ۳۳ سالگی دچار سرخوردگی شده‌ام و مدام برای هر کار تازه‌ای از خودم می‌پرسم: خب که چی؟

"من از همان روز اول که از ایران خارج شدم به خودم گفتم یک شبنم طلوعی در ایران وجود داشت که تمام شد و حالا فردی به همین نام در کشوری دیگر، با زبانی دیگر زندگی می‌کند؛ کشوری که تاریخ آن را نمی‌داند و تا سال‌ها نمی‌تواند گفت و گوی عمیقی با مردم آن برقرار کند."

من از همان روز اول که از ایران خارج شدم به خودم گفتم یک شبنم طلوعی در ایران وجود داشت که تمام شد و حالا فردی به همین نام در کشوری دیگر، با زبانی دیگر زندگی می‌کند؛ کشوری که تاریخ آن را نمی‌داند و تا سال‌ها نمی‌تواند گفت و گوی عمیقی با مردم آن برقرار کند. من آماده شده بودم تا فضای حرفه‌ای خود را تغییر بدهم. تا مدت‌ها دنبال این بودم که کافه و رستوران و فروشگاهی پیدا کنم تا در آنجا به کار مشغول بشوم.

متاسفانه امکان این تجربه پیدا نشد. کم‌کم کار میکس صدا و فعالیت رادیویی را یاد گرفتم. وقتی نمایش "مصاحبه" را کار کردم و از سوی تماشاگر فرانسوی تشویق شدم از خودم پرسیدم: خب! که چی؟ می‌خواهی کار کنی تا به آنها بگویی مرا در ایران از عرصه مورد علاقه‌ام راندید، اما اینجا موفق شدم؟

حالا که از آن دوره روحی گذشته‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که اگر حسی و حرفی داشتم و دلم می‌خواست با تماشاگر تقسیم کنم، مانند همین "رقص پاییزی"، بی‌برو برگرد کار می‌کنم. در غیر این صورت نه. من این دغدغه‌ و هدف را ندارم که باید حتماً کار هنری انجام دهم تا به بقیه چیزی را اثبات کنم. من هیچ وقت تشنه ماندن به هر قیمتی نبوده‌ام.

آیا شبنم طلوعی امروز، آدم شهرت‌طلبی نیست؟

نه. برایم مهم این است که اگر حرفی دارم با تماشاگر تقسیم کنم. بلندپروازی داشتم. توجه را خیلی دوست داشتم و دارم، اما خیلی کمتر از قبل؛ نه تا آن حد که شیفته شهرت باشم. این البته به این معنا نیست که برای کارم مایه نمی‌گذارم. برایم مهم است که مخاطب کارم را بپسندد، اما این جمله مادرم همیشه در گوشم هست: خیلی بدو بدو نکن! چون فقط کفش‌هایت پاره می‌شود...

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.