گفتگو با رئیس وقت انستیتو گوته درباره ده شب پرهیجان

به روز شده:  17:32 گرينويچ - شنبه 13 اکتبر 2012 - 22 مهر 1391

هانس بکر، رئیس انستیتو گوته در سال های ۱۳۵۱تا ۱۳۵۶ در تهران بوده است. موسسه ای که هدف اصلی اش آموزش و ترویج زبان و فرهنگ آلمانی است اما از نخستین سال های فعالیتش، به تبادلات فرهنگی میان ایران و آلمان توجه بسیار نشان داده است.

حمایت هانس بکر از فعالیت های فرهنگی و هنری و جلسات شعرخوانی با حضور شاعران فارسی زبان معاصر در سالهای حضورش در ایران، انستیتو گوته تهران را به یکی از مراکز مهم فعالیت های فرهنگی ایرانیان درآن سال ها تبدیل کرده بود.

یکی از تاثیرگذارترین این رویدادها که به ابتکار کانون نویسندگان ایران و همکاری و میزبانی انستیتو گوته در زمان هانس بکر رخ داد، ده شب شعر و سخنرانی کانون در مهر ۱۳۵۶ است که به "شب های شعر گوته" معروف شده است. به مناسبت سی و پنج سالگی این رویداد، گفت و گوی زیر را "نیکولتا ترسلی"، روزنامه نگار و نویسنده آلمانی، در تیرماه ۱۳۹۱ و در محل زندگی دکتر بکر، واقع در غرب آلمان انجام داده است.

شما، آن طور که من خوانده‌ام، رئیس انستیتو گوته در تهران بودید. از سال ۱۹۷۱ تا سال ۱۹۷۷؟

درست است.

و در آن سال، جلسات شعرخوانی کانون نویسندگان رخ می دهد که نقطه روشنی در سیاست فرهنگی خارجی به شمار می آید. سوال من این است که اساساً چه شد به فکر این برنامه افتادید و جرقه آن از کجا زده شد؟

نمایی از یکی از شب های گوته

باید به چند سال عقب تر برگردیم. وقتی رئیس انستیتو گوته در جای جدیدی آغاز به کار می کند، باید بررسی کند ببیند حیات فرهنگی آن سرزمین چگونه است و چه اتفاقاتی دارد آنجا رخ می دهد و بعد تصمیم بگیرد در چه حوزه هایی فعال باشد. من در تهران، نسبتاً آرام پیش رفتم. تصمیم گرفته بودم هر ماه، پخش فیلم داشته باشیم که منتهی بشود به یک جلسه نقد و بررسی فیلم -معتقدم ارتباطی که از خلال این جور بحث ها، بین موسسه و عموم علاقمندان شکل می گیرد شروع خوبی است. یک بار یک اتفاق نادری افتاد. معمولاً سی چهل نفر در این برنامه شرکت می کردند و بحث ها هم به آلمانی بود تا این که بعضی از شرکت کننده ها گفتند که ترجیح می دهند به فارسی حرف بزنند و ما هم یک مترجم همزمان را به جمع اضافه کردیم. یک بار که فیلم «ثروت ناگهانی کُم باخ » را پخش کردیم بعد از پخش، بحثی پرشور و غیر معمول درگرفت. ده پانزده دقیقه ای که گذشت من احساس کردم که این بحث خیلی غیر عادی است. چرا که درواقع ایرانی ها بخشِ کُم باخ را انگار کنایه ای از خود ایران می گرفتند. به نظر می رسید درباره فیلم بحث می کردند ولی در واقع خیلی انتقادی و گزنده و پرشور داشتند درباره ایران بحث می کردند.

بعد از آن خیلی اتفاقی یک بار در یک شب شعر شرکت کردم و به شدت مجذوب این مراسم شدم. فارسی زبان بسیار زیبایی است؛ به ویژه برای شعر خوانی؛ و شب باشد و مهتاب هم بتابد آدم را به وجد می آورد. با خودم گفتم من هم دوست دارم یک همچین برنامه ای را در انستیتو داشته باشم. ما باغ بزرگی داشتیم و به این ترتیب در سال ۱۹۷۲ اولین شب شعر را برگزار کردیم. بعد از آن سالی یک بار، ما شب شعر داشتیم و دو هزار نفری می آمدند. باید می دیدید چطور دو هزار نفر توی آن باغ جمع می شدند. برای خود من باورکردنی نبود ولی این اتفاق می افتاد. این یعنی ما یک اعتمادی را جلب کرده بودیم. هرچند این ایراد وجود داشت که من هیچ وقت نشد به خوبی فارسی بیاموزم ولی به هر حال بعد از آن، نویسندگان با من ملاقات می کردند. زنگ می زدند که مثلاً ما همین حوالی هستیم و شما می آیی سری به ما بزنی؟ و خب من، طبیعتاً با کمال میل می رفتم. باید سال ۱۹۷۶ باشد که شاملو مهاجرت کرد و دیگر ایران نبود.

حالا یک جمع دیگری که اسمهاشان خیلی در خاطرم نیست آمدند و گفتند ما می خواهیم کار بزرگی بکنیم. من پرسیدم چقدر بزرگ؟ جواب دادند: پنجاه، شصت نویسنده. و خب باید بگویم من مجاب شدم. یعنی گفتم: اگر قرار است کاری بکنیم کار بزرگ بهتر است از کار خُرد و این جوری بود که این قضیه گرفت.

"البته من فارسی ام خیلی خوب نبود و خوب نمی فهمیدم ولی دستیارم در گوشم گفت که دکتر بکر! علیه رژیم حرف می زنند و آن جو، آن اضطراب و هیجانی که در فضا، آدم هایی که همه روی زمین نشسته بودند و بعضی هایشان، یعنی خیلی هایشان اشک می ریختند؛ من چنین موقعیتی را پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم."

من فکر می کنم که انستیتو گوته و هنرمندان ایران، یک تعاملی را برقرار کردند که از قِبَل آن، این رویداد رخ داد و ماندگار شد. باید اضافه کنم که ما در آن سال ها به هنرمندان ایرانی از نقاش و گرافیست و رقاص این امکان را داده بودیم که در موسسه گوته هنرشان را عرضه کنند. ما متمرکز شده بودیم بر روی همکاری با هنرمندان مستقل ولی اگر با شهبانو یا دولت ایران هم مراوده داشتیم به نظر من، یک همکاری ضروری و خوب بود. مثلاً وقتی زیمنس فعالیتهایش برای تاسیس اولین نیروگاه اتمی در ایران را آغاز کرد ما در یک مرحله به حدود چهارصدوپنجاه مهندس و همکار ایرانی این پروژه که باید برای تحصیل به آلمان می رفتند زبان آلمانی آموزش دادیم.

برگردیم به شب شعر. از دهم تا نوزدهم ۱۹۷۷ این شب شعرها آغاز شد با شصت و سه شاعر و نویسنده، یعنی گاهی بخشی از رمانشان را می خواندند، اما بیشتر شعرخوانی بود. من گفتم باغ انستیتو به اندازه کافی جا ندارد و رفتیم باغ انجمن فرهنگی روابط ایران- آلمان بالای خیابان پهلوی (ولی عصر فعلی)، روبروی یک هتل بین المللی بزرگ و همین طور بزرگترین زندان ایران. می خواهم بدانید این سیستم چقدر بزرگ بود. به واقع انجمن ایران-آلمان خانۀ بیست و پنج هزار ایرانی بود که در آلمان تحصیل کرده بودند: حقوقدان، مهندس و غیره. خیلی بزرگ بود.

ما با انجمن ارتباط برقرار کردیم و آنها بلافاصله اعلام موافقت کردند و این گونه شد که ده هزار نفر توی آن باغ و سرسرا جمع شدند. قاعدتاً تکنولوژی هم خیلی اهمیت پیدا کرد. باید بلندگوها و پخش صدای خوب و قوی می داشتیم. در طول شب های شعر، من ترس و وحشت عجیبی داشتم. خیلی می ترسیدم. ورودید باشگاه یک در آهنی دو لتّه ای خیلی بزرگ حدوداً ده متری قرار داشت. طرف راست، نیروهای زرهی مستقر شده بودند و روبه باغ صف کشیده بودند. سمت چپ هم، همین طور. همه جا در محاصرۀ پلیس و نیروهای نظامی بود و من وحشت کرده بودم. وقتی یک جمعیت ده هزار نفری آنجا جمع است با این وضعیت هر لحظه ممکن است که اتفاقی رخ بدهد. من ترس داشتم از این که در قبال مرگ یکی از آن انسانهای نیکی که خودشان را در اشعار و کلام شاعران باز یافته بودند مسئول باشم.

البته من فارسی ام خیلی خوب نبود و خوب نمی فهمیدم ولی دستیارم در گوشم گفت که دکتر بکر آن ها علیه رژیم حرف می زنند و آن جو، آن اضطراب و هیجانی که در فضا بود آدم هایی که همه روی زمین نشسته بودند و بعضی ها یشان، یعنی خیلی هایشان داشتند اشک می ریختند؛ من چنین موقعیتی را پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. یک کلمه هایی وجود داشت در آن دوران مثل گل سرخ؛ یک واژه های بخصوصی که وقتی این واژه ها به زبان آورده می شد، نیروهای اطلاعاتی خیلی گوش به زنگ و خبردار می شدند.

نمای بیرونی انستیتو گوته در سالهای پیش از انقلاب

من با اطمینان می گویم که نیروهای امنیتی اطلاعاتی توی جمع بودند و من می ترسیدم که اصلاً جلسه به هم بخورد و خب آن طوری، یک جنجال بزرگ سیاسی می شد که جمع و جورکردنش سخت بود اما خوشبختانه همه چیز به خوبی پیش رفت. من مطمئنم که شهبانو باعث شد که هیچ برخوردی با انستیتو و شخص من صورت نگیرد و هیچ اتفاقی برایمان نیفتد.

این شب شعر البته عواقبی هم داشت. ایرانی ها یک کانون نویسندگان داشتند که از طرف حکومت به رسمیت شناخته نمی شد. به خاطر این شب های شعر، برای هیات رئیسه کانون احکام زندان صادر شد و بعدها گفته شد که این شب های شعر، آغاز سقوط رژیم پهلوی بود. من بعدها ده پانزده سال بعد، خیلی به آن ماجرا فکر کردم و با خودم تحلیلش کردم و صادقانه بگویم که نمی دانم آیا دوباره چنین کاری را می کردم یا نه. واقعاً بازی خطرناکی بود بازی با جان آدم ها.

شما گفتید تماس های مستقیمی داشتید با نویسندگان. می شود دقیقاً نام ببرید چه کسانی بودند؟

چهره اصلی احمد شاملو بود. برای من خیلی دردناک بود که شاملو قبل از این ماجرا از ایران رفت. البته شاملو واقعاً به آخر خط رسیده بود. خیلی رنج می برد. مدام زندانی می شد. به هر حال چهره اصلی او بود. رابطه عمیقی بین ما شکل گرفته بود و بیش از بقیه با هم در ارتباط بودیم. یک چیزی را می خواهم اضافه کنم و آن این که من در خود انستیتو یک همکار خیلی خوب داشتم؛ «کورت شارف» که مسئول بخش زبان آموزی بود و آنقدر از شعر خوانی فارسی خوشش آمده بود که خیلی خوب، فارسی را آموخته بود و آنقدر توی این حوزه وارد بود که من می توانستم خیلی از کارها را به او بسپارم. اگر درست به خاطر داشته باشم از ادبیات ایران ترجمه هایی هم به آلمانی منتشرکرده است. کسی است که نقش مهمی در بخش ادبی این کار داشت و خیلی توانا بود.

گفتید که چه در خود جلسه، چه بعداً فشار از طرف حکومت به چشم می آمد، می خواهم بدانم آیا در مورد خود شما هم باز خواست، توبیخ یا اجبار به سانسوری در کاربود؟

"برای من خیلی دردناک بود که شاملو قبل از این ماجرا از ایران رفت. البته شاملو واقعاً به آخر خط رسیده بود. خیلی رنج می برد. مدام زندانی می شد. به هر حال چهره اصلی او بود. رابطه عمیقی بین ما شکل گرفته بود و بیش از بقیه با هم در ارتباط بودیم. "

باید بگویم که اصلاً و ابداً! من و انستیتو را هرگز کسی به خاطر آن ماجرا بازخواست نکرد. قبلا هم گفتم که من فکر می کنم که ما یک جورهایی محافظت و حمایت شدیم. البته چیزی که هست من شش ماه بعد از آن، بیست و چهارساعته تحت نظر بودم. وقتی می آمدم خانه همیشه پنج دقیقه قبلش یک ماشینی آنجا بود. دیگر می شناختمشان. شب ها وقتی می رفتم بیرون، دوباره همان ماشین را می دیدم که آن حوالی می پلکید و حتی وقتی خیلی ترافیک بود، من از همان ماشین می پرسیدم که من فلان مسیر را می خواهم بروم و آیا من را سوار می کند؛ و یک جور برخورد راحتی با هم داشتیم ولی خب به واقع من تحت نظر بودم.

نقش و حضور ساواک در این قضایا چه بود؟

ما ساواکی ها را کاملا می شناختیم. توی هر برنامه ای در انستیتو، آنها حاضر بودند. همیشه بودند و چیزی بود که ما پذیرفته بودیم. من ترجیح می دادم که ساواک باشد و بعد بگوید که آنها موردی نداشتند یا حتی بگوید که چرا فلان و بهمان مورد مسأله دار بود ولی رئیس انستیتو دخالتی نداشت و من هم دقیقاً همین طور عمل می کردم و برای ما هم هیچ اتفاقی نیفتاد ولی همان طور که قبلا هم گفتم، دوستان ایرانی ما و مهمانان آن مراسم مسلماً خیلی چیزها بر سرشان آمد و این بخشی از آن باری است که بر دوش گرفتند.

به نظر می رسد جو خاصی بوده است؛ مایلید بیشتر از آن فضا بگویید؟

همانطور که گفتم خیلی ها اشک می ریختند یا این که کف میزدند و با هیجان تشویق می کردند به خصوص وقتی نویسنده ها خواسته هاشان را مطرح می کردند. یکی از مهم ترین خواسته های نویسنده ها، به رسمیت شناخته شدن کانون نویسندگان، آزادی بیان و این جور مسائل بود. من، مسحور این جریانات می شدم و کمتر شبی پیش آمد که زودتر از ساعت دو نصف شب به خانه برگردم. در واقع من عملاً تلاش کردم که یک کم آن التهاب را فرو بنشانم. چه طور بگویم؟ می دانید آنها آدم هایی بودند که یک تصویر خیالی را ناگهان از خلال کلمات آن شعرا مجسم و محقق می دیدند و آن آرزویی بود که تحقق نیافتنی به نظر می رسید. البته آرزو و آرمان، فی نفسه جنبه ای از تغییر برای آدم هاست. من فکر می کنم که ایرانی ها- که می توانند خیلی هم احساساتی باشند- خودشان به رغم همه مشکلات، خیلی از مراسم راضی و خرسند بودند چرا که حداقل بعد از آن همه سال پنهان کاری و احتیاط، ناگهان، مسائل به زبان می آمدند و بیان می شدند و از این نظر، جو بسیار عالی بود. فقط مشکل، اضطراب و هیجانی بود که بر فضا حاکم بود چون باید منتظر می ماندیم ببینیم بیرون و در خیابان چه چیزی انتظارمان را می کشد.

"من فکر می کنم واقعا نظام پهلوی ساقط شد چون جوری بود که جامعه دیگر نمی خواست. من تعمد دارم در ذکر این مطلب، چون فکر می کنم که بالاخره یک زمانی جامعه ایران دوباره دیگر نخواهد خواست و متعاقبش حکومت نیز دیگر نخواهد توانست. این امید راسخ من است."

می خواهم این جا یک نقبی بزنم به وضعیت حال حاضر ایران. به نظر می رسد که بعد از جنبش سبز وضعیت ایران خیلی شباهت دارد به همان دوران پر از اضطراب و هیجان. همان اندازه احتمال و امکان تغییر در این کشور وجود دارد و در چنین وضعیت هایی قطعاً چنین گردهمایی هایی مورد توجه قرار می گیرد.

بله بدون شک. همه حاضران آن جمع هم باور داشتند که این به یک تغییر منتهی خواهد شد و چنین هم شد. هفتاد تا هفتاد و پنج درصدشان جوانان بودند. مطمئناً دانشجوها بودند و همین طور افرادی که من هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم؛ آدم هایی از طبقه متوسط با زندگی های نسبتاً خوب و مرفه و مطمئن. یک حال و هوای عزیمت و حرکت را این شعرا و نویسندگان پدید آوردند. البته بعداً همانطور که ولفگانگ لئونارد نوشته، انقلاب فرزندان خودش را می خورد؛ دانشجوها و متفکران از انقلاب توسط بازاری ها و روحانیون کنار گذاشته شدند. در پاسخ به این سوال که چرا این انقلاب رخ داد داریوش همایون، وزیر اطلاعات و جهانگردی کابینه جمشید آموزگار تا آگوست ۱۹۷۸ ، یک کلام معروف لنین را استفاده کرد: "چون جامعه دیگر نمی خواست و حکومت دیگر نمی توانست ". من فکر می کنم واقعا نظام پهلوی ساقط شد چون جامعه دیگر نمی خواست. من تعمد دارم در ذکر این مطلب چون فکر می کنم که بالاخره در زمانی دیگر جامعه ایران دوباره نخواهد خواست و متعاقبش حکومت نیز دیگر نخواهد توانست. این امید راسخ من است.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.