مافیای اسپانیایی و فیلمسازی در ده روز؛ گفت و گو با مرجان ساتراپی

به روز شده:  12:04 گرينويچ - شنبه 24 نوامبر 2012 - 04 آذر 1391

پس از موفقیت های "پرسپولیس" و "مرغ و خورش آلو" در جشنواره های کن و ونیز، شاید کسی انتظار نداشت که مرجان ساتراپی یک فیلم کوچک تجربی - به قول خودش" بدون بودجه"- آن هم با بازی خودش بسازد.

اما حاصل کار با عنوان "باند خوتا" برای اولین بار در جشنواره رم به نمایش درآمد. فیلم قصه دختری (با بازی ساتراپی) را بازمی گوید که چمدانش در فرودگاهی در اسپانیا با چمدان دو مرد که ما تا انتهای فیلم چیز زیادی درباره آنها نمی دانیم، جابه جا می شود و زمانی که آنها برای جابجا کردن چمدان ها دیدار می کنند، دوستی ای بین آنها شکل می گیرد و دختر به آنها گوید که مافیایی که همه آنها اسم شان با حرف خ ("خوتا " در اسپانیایی) آغاز می شود، خواهر او را کشته اند و در ادامه شکلی از انتقام به کمک این دو مرد شکل می گیرد.

گفت و گو با مرجان ساتراپی درباره این تجربه را می خوانید:

اگر نگاهی به کارنامه شما بکنیم- چه کتاب ها و چه فیلم ها- به نظر می رسد که ساتراپی دارد درباره خودش حرف می زند؛ شاید حتی به شکلی بتوانم اسمش را بگذارم خوددرمانی یا کاردرمانی.... به نظر خودتان این طور است؟

بله. من در "پرسپولیس" هم داشتم درباره خودم حرف می زدم و نه سیاست. "پرسپولیس" درباره این است که یک انسان در محیطی که تمام دلایل دنیا بزرگ تر از دلایل شخصی اش است، چطور می تواند بزرگ شود، آزادی های فردی خودش را داشته باشد و چگونه می تواند زندگی کند. فکر می کنم به هر حال هر هنرمندی که کاری انجام می دهد، دارد درباره خودش حرف می زند و هر کسی هم که بگوید درباره خودش حرف نمی زند، فکر می کنم دروغ می گوید. برای همین مسلماً من راجع به خودم حرف می زنم؛ درباره تمام چیزهایی که فکر مرا مشغول می کند و تمام سوالاتی که از خودم دارم. فکر می کنم تمام هنرمندان همین کار را می کنند.

در فیلم تازه شما، دختری را می بینیم که مشخص می شود قبل تر در اتریش بوده، درست مثل شما، و خیلی نکات دیگر که برمی گردد به خود شما. حتی از طرفی یک دختر خیال پرداز یا رویاپرداز است که من را یاد دختربچه فیلم پرسپولیس می اندازد....

دقیقاً...

پس این کاراکتر از شما می آید؟

ببینید در واقعیت امر طبیعتاً من قصد این را ندارم که مردم را یکی پس از دیگری بکشم. این به من برنمی گردد، ولی مسلماً وقتی که خودم در فیلم بازی می کنم و فیلم هم نوعی فیلم بداهه است که در آن حرف هایی که زده می شود، این حرف ها باید یک منشایی پیدا کنند و این منشا در خود وجود انسان است. ساخت این فیلم به این خاطر بود که شما وقتی پروژه های بزرگی مثل پرسپولیس و مرغ و خورش آلو را کار می کنید، بعد از یک مدت احساس می کنید که مدیر عامل یک کارخانه بزرگ هستید. برای این که به عنوان کارگردان، قسمت هنری کار یک قسمت کوچکی از کل کار را در برمی گیرد و بخش بزرگی از وقت آدم صرف چانه زدن با این و آن می شود و توضیح دادن همه چیز و بعد هم حرف زدن با توزیع کننده و این کارها. بعد از این دو فیلم من واقعاً احتیاج داشتم که بدانم برای چه دلم می خواهد که فیلم درست کنم؟ لذت کار کردن و لذت از کاری که درست می کنی از همه چیز مهمتر است. اگر آدم بخواهد مرتب فیلم های بزرگ و بزرگ تر و بزرگ تر بسازد، بعد از مدتی می شود رئیس کارخانه فیلمسازی و این چیزی نیست که من می خواهم. من اگر لذت کار کردن را از دست بدهم، بعد دیگر چیزی برای خودم ندارم.

موضوعی که می خواستم درباره اش صحبت کنیم، دقیقاً همین بود؛ شاید بعد از پرسپولیس و مرغ و خورش آلو، هیچ کس انتظار فیلمی چون باند خوتا را از شما نداشت... می خواستید به شکلی علیه سیستم فیلمسازی باشید یا یک کار تجربی در کارنامه داشته باشید؟

نه، باور کنید که من هیچ وقت این طور فکر نمی کنم که علیه سیستم هستم یا نیستم. نتیجه اش این طور می شود که انگار من علیه سیستم هستم، ولی بیشتر از همه، چیزی که برای من مهم بود این بود که یک کار آزاد بکنم که در آن نه تهیه کننده هست و نه توزیع کننده و نه هیچ کس دیگر و فقط خودمان هستیم. این فیلم را ما در ده روز درست کردیم با بودجه صفر. فقط یک دوربین داشتیم و چند نفر در یک ماشین بودیم و فیلمنامه ای هم وجود نداشت، یعنی هر شب من باید فیلمنامه را برای روز بعد می نوشتم و این واقعاً یک تجربه بود که آدم با آزادی کامل در ده روز چه چیزی را می تواند به دست بیاورد. حتی می توانم بگویم این که چه چیزی را می تواند به دست بیاورد اینقدر اهمیت نداشت که پیدا کردن این آزادی. لذت با هم بودن، با هم بازی کردن و با هم فیلم ساختن. و باور کنید که وقتی داشتیم این فیلم را کار می کردیم، هیچ وقت فکر نمی کردم که این فیلم جایی نمایش داده شود. فکر می کردم که حالا این را درست می کنیم و در نهایت شاید یک فیلم کوتاه ده دقیقه ای شد و شاید هم چیزی از آن در نیامد. موقع تدوین، خودمان نگاه کردیم و کمی خندیدیم و بعد به برخی دوستان نشانش دادیم و آنها هم خوششان آمد و همین طور آرام آرام پیش رفت تا این که دیدیم فیلم در جشنواره فیلم رم است. اما به هر حال هدف اصلی ام این نبود که بخواهم فیلمی درست کنم که بگویم ضد سیستم هستم. واقعیت این است که هیچ وقت حساب و کتاب نمی کنم که ببینم قدم بعدی ای که برمی دارم چه باشد که به نفعم تمام شود. فکر می کنم اگر شروع کنم به این طور فکر کردن، هر چی خلاقیت دارم از دست خواهم داد.

خودتان خیلی کارها در فیلم کرده اید و بازیگرتان هم تدوین گر است و هر کسی چند کار در فیلم انجام داده... یعنی یک تیم سه چهار نفره و یک کار تجربی به کل متفاوت از آثار قبلی...

بله، کاملاً یک کار تجربی است.... همه کارها را خودمان کردیم. همان طور که گفتید تدوین گر فیلم بازیگر هم هست و تولید کننده هم در فیلم بازی می کند و خودم هم فیلمنامه را می نویسم و بازی می کنم و فیلم می گیرم و هم گریم می کنم و هم لباس ها با من است... همه این ها برای کسی که می خواهد آزادی کامل داشته باشد خیلی خوب است. مسلماً وقتی که شما یک گروه بزرگ دارید، باید به آنها حقوق بدهید و مراقب این و آن باشید. هر چه تعداد آدم ها بیشتر می شود، آزادی آدم کمتر می شود. ما پنج نفر بودیم که به خودمان گفتیم می رویم یک مسافرت و ببینیم که چه کار می توانیم بکنیم. اول قضیه این بود که ما قرار بود سال نوی مسیحی را برویم جنوب اسپانیا جشن بگیریم. دوستانم به من گفتند که ما یک مسافرت ده دوازده روزه داریم. راستش را بگویم من از ده دوازده روز مسافرت، حوصله ام سر می رود و فکر می کنم دو سه روز کافی است، چون وقتی کار نمی کنم حوصله ام سر می رود. گفتم سه روز برویم، آنها گفتند نه باید ده دوازده روز برویم. بعد گفتم پس باید در طول این سفر یک فیلم درست کنیم. یعنی این فیلم در ابتدا به این دلیل ساخته شد که من از مسافرت حوصله ام سر می رود!

خودتان هم در این فیلم بازی کردید. این به دلیل گروه کوچک تان بود یا به بازیگری علاقه دارید؟

نه فقط یک تجربه بود و به این دلیل که ما جز این پنج نفر کس دیگری را نداشتیم. من به شکلی مجبور بودم بازی کنم و چاره دیگری نداشتیم. هدفم این نیست که بازیگر شوم. بعد از هر پروژه بزرگی که انجام می دهم، هدفم این است که یک پروژه کوچک را به ثمر برسانم. مثل یک بارانی می ماند که دودی را که در هوا هست برای من می شوید. پروژه بعدی ای که دارم کار می کنم یک فیلم آمریکایی است که فیلمنامه اش را من ننوشته ام. این اولین باری است که فیلمنامه کس دیگری را کار می کنم. این یک پروژه بزرگ آمریکایی است، اما پشتش باید یک فیلم درست کنم که بتوانم شوق فیلم درست کردن را دو مرتبه در خودم پیدا کنم.

در هر دو فیلم قبلی، یک همکار کارگردان داشتید؛ ونسان پارانو. در این فیلم با ایشان کار نکردید، این به دلیل ذات این پروژه کوچک بود یا علت دیگری داشت؟

من و ونسان دو فیلم با هم درست کردیم و هنوز که هنوز است یکی از صمیمی ترین دوستان من است. چیزی که هست این است که او صاحب یک بچه شده و دیگر در پاریس زندگی نمی کند. زندگی این طور است که آدم همیشه نمی تواند با آدم هایی که دوست دارد کار کند. من و ونسان شاید یک موقعی دوباره با هم کار کردیم و شاید هم که نه، ولی الان پروژه های جداگانه ای داریم. جبر زندگی این طوری است متاسفانه.

یک نکته عجیب درباره شخصیت اصلی فیلم وجود داشت و آن پنهان کردن زادگاهش بود. داشتم فکر می کردم که این از کجا می آید؟ از مساله مهاجرت خود شما؟

این عکس العملی است که من به روزنامه ها و رسانه های فرانسوی دارم برای این که در رسانه های فرانسوی وقتی مثلاً یک فوتبالیستی خیلی معروف است و مدام گل می زند، می گویند "فرانسوی" است، اما من فکر می کنم اگر همان آدم مثلاً برود در یک مغازه و دزدی کند، می گویند عرب است! در فرانسه این طور است که "اوریژین"(ریشه) آدم ها اهمیت ویژه ای دارد و من همیشه می گویم شما چرا نمی توانید خیلی راحت بگوئید که من هم ایرانی هستم و هم فرانسوی، هر دو با هم. من نزدیک بیست سال است که در فرانسه دارم زندگی می کنم و گذرنامه فرانسوی دارم، یعنی هم فرانسوی ام و هم ایرانی ام. ولی وقتی می گویند فرانسوی از ریشه ایرانی، به نظر من یک بحث بدی پشت آن است. این مشکل در آمریکا خیلی کمتر است. در آمریکا خیلی کمتر از شما سوال می کنند. هر آدمی بالاخره از یک جایی می آید. ریشه هر آدمی هم فقط به خود او مربوط است. من اگر صد سال دیگر هم در فرانسه زندگی کنم، احساسات و وجودم، نوع عکس العمل هایم و نوع فکر کردنم، مسلماً همیشه ایرانی خواهد ماند. این چیزی نیست که کسی بتواند از شما بگیرد. اما این سوال های مکرر درباره ریشه آدم خسته کننده است.

هر دو فیلم قبلی شما حس های خیلی تلخی داشت، به خصوص فیلم دوم. حالا یک فیلم مفرح ساخته اید که انگار خودتان هم دارید با آن تفریح می کنید و به نظر می رسد دارید به کل جدا می شوید از آن فضای تلخ و خستگی دو فیلم قبلی....

دقیقاً همین طور است که شما می گویید. وقتی که شما دو فیلم سخت و به نوعی غمناک می سازید این پیش می آید. من در زندگی ام خیلی از خندیدن خوشم می آید. خیلی آدم جدی ای نیستم، یعنی پس از پنج یا ده دقیقه جدی بودن، حوصله ام سر می رود و دوست دارم که بخندم. من فکر می کنم طنز ایرانی ها را هیچ جای دنیا ندارند. جوک هایی به قشنگی جوک های ایرانی نداریم. این چیزی است که جزو وجود ماست. من احتیاج داشتم که بازی ای انجام بدهم که سبک باشد که بتوانیم فقط بخندیم. مسلماً این آخرین کار من نیست و کارهای بعدی ام به مانند زندگی، از غم و خوشحالی و همه اینها ساخته خواهند شد. موقعی که باند خوتا را درست کردم، احساسی داشتم که دلم می خواست سبک تر باشم و قطعاً دو سال دیگر عوض خواهد شد و من چیز دیگری خواهم ساخت. ترجیح می دهم تا وقتی که زنده هستم و وقت دارم، انواع و اقسام کارها را امتحان کنم. من که دو هزار سال زنده نخواهم بود، فوقش سی سال دیگر بتوانم کار کنم. در این سی سال اگر بتوانم انواع و اقسام تجربیات را داشته باشم، می توانم فکر کنم که زندگی پرباری داشته ام. در غیر این صورت اگر همان کاری را که بلدم همیشه انجام بدهم، خودم را تکرار کرده ام.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.