پرنده‌های سرگردان فریبا وفی

به روز شده:  15:49 گرينويچ - جمعه 07 دسامبر 2012 - 17 آذر 1391

رمان "پرنده من" نوشته فریبا وفی از موفق‌ترین آثار ادبی سال‌های گذشته بوده است.

کتاب در ایران بارها چاپ شده و در خارج نیز به چند زبان منتشر شده است.

این رمان داستانی ساده دارد، رویدادهای آن در فضایی ملموس و واقعی جریان می‌یابد و با زبانی گویا و گیرا بیان می‌شود.

در رمان زنی خانه‌دار با بیانی ساده و سرراست از سختی‌ها و گرفتاری‌های روزمره خود در زندگی با همسر و دو فرزندش روایت می‌کند. او مانند زلزله‌سنجی دقیق و حساس، تمام لرزه‌ها و اضطراب‌های خانواده کوچک خود را در ایران امروز نشان می‌دهد.

امیر، همسر جوان زن، با تلاش و مشقت معاش خانواده را تأمین می‌کند. او با تحمل فشارهای مالی و به بهای "برده شدن" تا بیست سال آینده، خانه کوچکی خریده است. زن از این که خانواده پس از مدتها اجاره‌نشینی "مالک" خانه‌ای شده، خوشحال است و به خود می‌بالد، اما این خشنودی زیر فشارهای گوناگون زندگی نابود می‌شود.

مرد که از زندگی در ایران به ستوه آمده، چاره کار را در مهاجرت می‌بیند. او در حسرت زندگی در خارج می‌سوزد: "امیر عاشق کاناداست. همه از عشق او خبر دارند. گاهی وقتها جوری از کانادا حرف می‌زند که انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده است. آه می‌کشد و می‌گوید: می‌روم کانادا و خلاص". (ص۲۰)

اما زن که به شادی‌ها و خوشی‌های کوچک زندگی دل بسته، با رفتن مخالف است. شوهر به خاطر این دلبستگی‌ها زن را احمق و نادان می‌داند و قصد دارد تصمیم خود را به زور تحمیل کند: "وقتی من رفتم تو هم مجبوری بیایی. بعد هم که آمدی دست مرا ماچ می‌کنی به خاطر این که از اینجا نجاتت داده‌ام."(۳۶)

رفتن به کانادا، مانند رؤیایی کودکانه و شیرین روح و روان مرد را تسخیر کرده است. او جز فرار از ایران، که تمام هویت و گذشته او را رقم زده است، فکر و ذکری ندارد. زن نیز از زندگی دل خوشی ندارد اما خود را به زادوبوم و فرهنگ خود پای‌بند می‌بیند: "من هم گذشته را دوست ندارم. تأسف‌آور است، چون گذشته مرا دوست دارد. بعضی وقت‌ها مثل جانوری روی کولم سوار می‌شود و خیال پایین آمدن ندارد. فکر می‌کردم بعد از وصل شدن به امیر بتوانم آن را زمین بزنم. آرزو می‌کردم به آسانی از دست دادن بکارت، از شر آن خلاص بشوم."(ص ۱۵)

امیر، مانند مرد و همسری "معمولی"، تصمیم خود را با قاطعیت به زن ابلاغ می‌کند: "خانه را می‌فروشم" زن حاضر نیست به سادگی تسلیم شود: "خانه را نمی‌فروشی". و از طنین اعتراض خود لذت می‌برد: "از صدای خودم خوشم می‌آید. نه می‌لرزد. نه نگران است. مطمئن است."(۱۴)

از متن کتاب

"یک روز من را به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست، شوهرت است. ازآن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده."

اما در شرایطی که می‌شناسیم، پیداست که خواست یا اراده زن هرگز نمی‌تواند بر قدرت و خودسری مردانه غلبه کند. امیر که برای مهاجرت به پول نیاز دارد، سرانجام خانه را می‌فروشد، روانه خارج می‌شود و خانواده را در تنهایی و پریشانی به امان خدا رها می‌کند.

زن که به تنهایی با مسئولیت سرپرستی دو کودک رها شده، در شرایطی نابسامان و یأس‌آلود به تأمل و مراقبت در زندگی خود می‌پردازد. او درمی‌یابد که مرد همیشه تنها به خوشی و کامرانی خود فکر کرده، هرگز سعادت و نیکبختی را در زندگی خانوادگی نجسته است. امیر هرگز درک نکرده که تمام تلاش و تقلای زن برای حفظ کانونی بوده که هر چهار نفر از آن گرمی گرفته‌اند. تنها زن است که به حفظ قوام و همبستگی خانواده علاقه‌مند است و هنوز هم با تمام نیرو به دنبال نجات آخرین تکه‌های آن است:

"لرزه‌های این زندگی را احساس می‌کنم. بوی جدایی را می‌شنوم. زندگی عوض خواهد شد. ممکن است هر کاری بکنیم و نتوانیم همگی دور هم جمع بشویم همانطور که حالا شده‌ایم.... در خانه‌مان جشنی است که فقط من از آن خبر دارم. جشن برای حفظ این لحظه، لحظه‌ای که احتمالا فردا نخواهد بود. لرزه را زیر پایم احساس می‌کنم. بوی جدایی را می‌شنوم."(۱۰۱)

از متن کتاب

"مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد، اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به دنبال خودش می‌کشد."

همسر که خود از مهر و عاطفه بویی نبرده، سرانجام ریشه عشق و اعتماد را در زن می‌خشکاند، تا زن نیز به کالبدی بی‌روح بدل شود: "کنار امیر دراز می‌کشم. حالا نه برایش زنم، نه مادر، نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم. نور سرد و سفید تلویزیون مثل نورافکنی از خط دشمن به رویمان افتاده و دنبال شناسایی ماست که مثل دو غریبه روی قالی افتاده‌ایم. به امیر می‌چسبم و شانه‌هایش را محکم می‌گیرم. برمی‌گردد و توی خواب بغلم می‌کند. حالا نه او شوهر است و نه من همسر. نه او مرد است و نه من زن. دو آدمیم تنگِ هم و پناه گرفته در هم."(۹۸)

برشی از زندگی زن ایرانی

رمان فریبا وفی از زبان زنی حساس و تیزهوش روایت می‌شود که آماده همه گونه ایثار و فداکاری است، هرچند با هشیاری و بصیرتی سالم و طبیعی زندگی خود را دستخوش انواع ستم‌ها و تبعیض‌ها می‌بیند.

بخش بزرگی از واگویه‌های زن به خاطرات او از خانه پدری می‌گذرد. خواننده پی می‌برد که به خاطر سلطه سنت‌های ظالمانه، نشاط و شادابی کودکی او در "زیرزمین‌های تاریک و پستوها" تباه شده است. ترس گذشته همچنان در ذهن او زنده است: "من می‌ترسیدم از تاریکی، از زیرزمین، از سایه‌ها... برای همین صدایم در نمی‌آمد. صد جور بازی در می‌آوردم که دیده نشوم. یواش یواش از چشم خودم هم پنهان شدم و یک روز مجبور شدم از خودم بپرسم کی هستم... با این گم‌گشتگی بزرگ شدم. گم‌گشتگی عمیقی که پیدا شدنی در کار نبود. امیدش هم نبود." (۴۶)

زن که امید داشته با پیوند زناشویی شخصیت و هویتی مستقل بیابد، از زیر سایه پدر به زیر سایه شوهر لغزیده است. همسر که قرار بوده یار و همراه دلبند او باشد، به زودی رنگ عوض می‌کند: "وقتی از من سیر می‌شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر می‌اندازد. بعضی وقتها به شکل نهنگ در می‌آیم و آخر سر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم."(۶۰)

زن به زودی از این مرحله می‌گذرد تا به "مقام والای مادری" برسد.

"شوهردار هم که شدی تمام دنیا قبل از هر کاری یک عدد ساعت گنده به دیوار اتاق خوابت آویزان می‌کنند و برای شنیدن اولین خبر لحظه‌شماری می‌کنند. بعد یکی آش آلو برایت می‌پزد و یکی لواشک ترش می‌خرد . توی اتوبوس یکی بلند می‌شود و جایش را به تو می‌دهد و توی خیابان همه نگاه‌ها روی شکمت پایین می‌آیند که حالا گرد و قلنبه شده و از قلنبگی‌اش پیداست که پسر است.

بعد روزهایت به کنجکاوی در مورد این که سزارین بهتر است یا زایمان طبیعی، می‌گذرد و همه تغییراتی در صورتت می‌بینند که تو بیشتر در درونت آن را حس می‌کنی. برای بچه لباس تهیه می‌کنی و وقت‌های بیکاری سر اسم بچه با شوهرت بحث می‌کنی. بعد هم یک روز درد می‌آید؛ مثل کسی که منتظرش بودی ولی آمدنش را از ته دل باور نمی‌کردی. ترس روی سرت آوار می‌شود. ترس از درد بیشتر. می‌روی بیمارستان و فردایش موجود ناآشنا و خیلی کوچکی که تو را یاد گنجشک خیسی می‌اندازد به سینه‌ات می‌چسبانند و می‌خواهند که شیرش بدهی و از آن لحظه به بعد تو می‌شوی مادر.

روی تخت بیمارستان تصمیم می‌گیری که همین یکی بس است... چند سال می‌گذرد بچه دوم را حامله می‌شوی و این جوری است که می‌شوی یک مادر کامل... یک وقت چشم باز می‌کنی و می‌بینی هر جا می‌روی حال بچه‌هایت را می‌پرسند و هر جا می‌روی مجبوری آن را هم با خودت بکشی و زندگی‌ات در همه حالت‌هایش به زندگی دو نفر دیگر متصل است". (۷۶ و ۷۷)

اما این تمام ماجرا نیست. نظامی که به بهای مسخ فردیت زن، مسئولیت شوهرداری و بچه‌داری را به او واگذار کرده، برای او به عنوان همسر و مادر نیز کمترین حرمتی قائل نیست و پیوسته فداکاری و ایثار بیشتری از او انتظار دارد: "گناه از من است. گناهانم حالا دیگر یکی دو تا نیست. روی هم تلنبار شده و مثل لحاف خیسی آنقدر سنگین است که می‌خواهم آن زیر بمانم. من نه مادرم، نه زنم و نه دخترم. هیچم. از عهده هیچ کدام از نقش‌هایی که به من داده‌اند، برنمی‌آیم. در نقش بچه هم هیچ بودم. حضورم معنایی نداشت. مادر مرا به عشق پسر به دنیا آورده بود و دختر از آب درآمده بودم."(۷۹)

پرواز در زیرزمین!

راوی آورده است: "مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد، اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به دنبال خودش می‌کشد." (۸۶)

"در رمان زنی خانه‌دار با بیانی ساده و سرراست از سختی‌ها و گرفتاری‌های روزمره خود در زندگی با همسر و دو فرزندش روایت می‌کند."

همسرش امیر در آرزوی رهایی به دنبال پرنده خود به سرزمین‌های دور رفته است.

اما زن نیز برای خود پرنده‌ای دارد. اما پرنده او جز در فضای کابوس‌های تیره و گذشته‌های تاریک پرواز نمی‌تواند: "زیرزمین را دوست دارم. بعضی وقت‌ها دوست دارم به آنجا برگردم... مدتهاست که فهمیده‌ام همیشه زیرزمینی را با خود حمل می‌کنم. از وقتی کشف کرده‌ام که آنجا مکان اول من است زیاد به آنجا سر می‌زنم... می‌خواهم از کنج‌ها و دالان‌هایش باخبر شوم. می‌خواهم پله‌هایش را خوب ببینم. همیشه از توی تاریکی نگاه کرده‌ام وفقط سایه‌ها و اشباحی در آن دیده‌ام. چطور می‌توانستم چیز دیگری ببینم وقتی که ترس چشمانم را کور می‌کرد و بیزاری راه نفسم را می‌برید."(۱۳۸)

رمان سرنوشت زن را در همین فضای تیره و تار به پایان می‌برد. در رمان تراژدی زن بودن نه با فریاد و هیاهو، بلکه چون ناله‌ای در سینه و بغضی در گلو بازگو شده است. خواننده به خوبی حس می‌کند که بردباری و سکوت خود بخشی از این سرنوشت تراژیک است، وگرنه پشت ناله‌های تلخ و خاموش، نعره‌ای کرکننده نهفته است.

زبانی زنده و صمیمی

جذابیت کتاب خانم وفی در درونمایه ساده و حقیقی آن است که پیامی انسانی را به دور از علقه‌های اقلیمی و وابستگی‌های فرهنگی به همه منتقل می‌کند. امتیاز برجسته کتاب زبان زنده و پویای آن است که به ویژه از طنزی ظریف پرمایه شده است و این از همان نخستین جمله کتاب دیده می‌شود:

"اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محله ما باشد. نه، در واقع محله ما مثل چین است؛ پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هرجا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محله ما کمی بهتر از چین است چون یک گربه هرزه داریم که روی هره ایوان می‌نشیند و همسایه طبقه سوم هم از قرار، طوطی نگه می‌دارد. یک مغازه پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم."(۷)

از قول مادر راوی می‌خوانیم: "یک روز من را به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست، شوهرت است. ازآن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده." (۳۹)

این بیان دلنشین در سراسر کتاب جریان می‌یابد اما با پیشرفت داستان، همراه با عزیمت پدر و افسردگی زن راوی، طنز رنگ می‌بازد و جای خود را به لحنی سنگین و خفه می‌دهد.

توصیفات داستان نیز با تصاویر ملموس و تشبیهات شاعرانه ارائه شده است: "آقای هاشمی دختر چهارده ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط خلوت ما ریخت." (۷)

یا "سکوتم مثل لباس پشمی تنگی در هوای گرم اذیتم می‌کرد." (۲۸)

فریبا وفی سال ۱۳۴۱ در تبریز به دنیا آمده است. از او علاوه بر کتاب "پرنده من" مجموعه‌های داستان "در عمق صحنه"، "حتی وقتی می‌خندیم" و "در راه ویلا" منتشر شده است و رمان‌های ترلان، رؤیای تبت و "رازی در کوچه‌ها".

رمان کوچک "پرنده من" نخست در سال ۱۳۸۱ توسط نشر مرکز انتشار یافت در ۱۴۱ صفحه. کتاب تا کنون به یازده چاپ رسیده و چند جایزه ادبی را برنده شده است.

این کتاب در سال ۲۰۰۹ به زبان انگلیسی منتشر شد و در سال ۲۰۱۰ به زبان ایتالیایی. "پرنده من" به تازگی توسط انتشاراتی Rotbuch به زبان آلمانی منتشر شده است.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.