ریچارد سوم؛ ظهور و سقوط ماکیاولیسم بر صحنه تئاتر لندن

به روز شده:  14:06 گرينويچ - 06 ژانويه 2013 - 17 دی 1391

نمایشنامه ریچارد سوم اثر ویلیام شکسپیر نمایشنامه نویس کلاسیک بریتانیایی هم اکنون بر صحنه تئاتر آپولو در وست اند لندن درحال اجرا است. این پر شخصیت ترین نمایش شکسپیر است و در اواخر قرن شانزده میلادی بر اساس نحوه ظهور و سقوط شاه ریچارد سوم یکی از پادشاه انگلستان نوشته شده است.

کارگردان اجرای این نمایش، تیم کارول، سعی کرده شیوه اجرایی دوران خود شکسپیر را با به کارگیری دوباره همان تکنیکها به نمایش بگذارد.

نکته اول شکل و شمایل طراحی صحنه با استفاده از یک دکور ساده اصلی و آوردن حداقل اشیا به صحنه است. نکته بعدی نزدیکی صحنه با تماشاگر و کم کردن فاصله بازیگران با تماشاچی است، تا آنجا که تعدادی از تماشاگران تقریبا روی صحنه، البته در کنار هستند و اشخاص نمایش می توانند آهسته و با آنها درگوشی حرف بزنند، اما در نمایشنامه های شکسپیر اشخاص با صدای بلند با تماشاچی حرف می زنند، گاهی حتی از تماشاگر می خواهند تا با تکرار حرفی یا کلامی در نمایش شرکت کند.

در نمایشنامه های شکسپیر صحنه های زیادی هست که در آنها شخصیت نمایش رو در رو با تماشاگر سخن می گوید. در بسیاری از اجراها معمولا این قطعه ها به عنوان مونولوگ یعنی به شیوه گفتار با خود مطرح بوده و حتی گاهی با اداهای دراماتیکی غلو شده اجرا شده اند، در حالیکه اینها دیالوگ و حرفهایی هستند که اشخاص نمایش نمی توانند با کسی در میان بگذارند مگر با تماشاچی، و مثل حرفهای دیگر نمایش به همان سادگی بیان شده اند.

در نمایشنامه های شکسپیر صحنه های زیادی هست که در آنها شخصیت نمایش رو در رو با تماشاگر سخن می گوید

در اجرای اخیر به این موضوع توجه ویژه شده و شخصیت اصلی نمایش که توسط بازیگر خوب بریتانیایی، مارک ریلانس، اجرا می شود، بسیار کوشیده تا با یکجور بازی ملموس زمینی و به شکلی ساده رابطه کلامی نزدیکی با تماشاچی داشته باشد.

نکته مهم دیگر این است که در این اجرا نقش زنهای نمایش هم توسط مردهای بازیگر اجرا می شود. این روشی بود که در زمان حیات شکسپیر معمول بود. همیشه رل زنهای نمایش هم به عهده مردهای بازیگر بود، تا اینکه در نیمه قرن هفده تغییری ایجاد شد.

شبی شاهزاده ای به تماشای نمایش اتللو رفته بود. پرده به موقع بالا نرفت، همه منتظر شروع نمایش بودند. شاهزاده از انتظار خسته شد و یکی از افراد خود را به پشت صحنه فرستاد تا خبر بیاورد که چرا نمایش شروع نمی شود. مدتی بعد فرستاده برگشت و خبر آورد که "دزدومونا" همسر آقای اتللو هنوز آماده نیست و همچنان دارد ریش خود را می تراشد.

شاهزاده عصبانی شد و بعد از آن کوشش کرد فرمانی صادر شود که زنها هم بتوانند به عنوان بازیگر با گروه نمایش همکاری بکنند. اولین زن انگلیسی که قدم پیش گذاشت و بر صحنه تاتر ظاهر شد "مارگرت هیوز" بود که در سال ۱۶۶۳ نقش "دزدومونا" را در نمایش اتللو بازی کرد.

اما حالا پس از گذشت آنهمه سال و حضور اینهمه زنان بازیگر در دنیای تئاتر، کارگردانی تصمیم می گیرد که شیوه اجرایی اش را به عقب برگرداند تا درک درست تری از نمایش منتقل بکند، شاید دلیل این انتخاب وجود آنهمه خشونت و قساوت مردانه در این نمایش بوده است.

"در سرتاسر نمایش ریچارد سوم نیرنگ و دروغ و خون حضور فعال دارند. فتنه از جانب مردی برمی خیزد که سودای تاج و تخت در سر دارد. مردی بد قیافه، گوژپشت، حیله گر و خشن بنام ریچارد که برادر پادشاه است و با خود عهد کرده هرطور شده به هرقیمتی صاحب مقام پادشاهی شود."

در سرتاسر نمایش ریچارد سوم نیرنگ و دروغ و خون حضور فعال دارند. فتنه از جانب مردی برمی خیزد که سودای تاج و تخت در سر دارد. مردی بد قیافه، گوژپشت، حیله گر و خشن بنام ریچارد که برادر پادشاه است و با خود عهد کرده هرطور شده به هرقیمتی صاحب مقام پادشاهی شود، پس کار خود را با دسیسه و نیرنگها شروع می کند.

داستان اصلی نمایش در شکل ظاهری مثل داستان واقعی به قدرت رسیدن شاه ریچارد است. شاه ریچارد سوم در اواخر قرن پانزده برای مدت دو سال بر انگلستان حکومت کرد و بعد در جنگ کشته شد و نام خود را به عنوان آخرین پادشاه انگلیس که در جنگ کشته شده، ثبت کرد.

قبل از ریچارد برادر او بنام ادوارد چهارم پاشاه بود. ادوارد مریض بود و پیش از مرگ سرپرستی ولیعهد دوازده ساله خود را به ریچارد سپرد. ولیعهد برادر کوچکتری هم داشت. پس از مرگ پادشاه، ولیعهد جوان برای نشستن بر تخت پادشاهی به لندن آمد. عموی او ریچارد که حالا قیم او هم بود، مردی با اندامی غیرعادی و گوژی بر پشت، به استقبال ولیعهد شتافت و بعد هردو برادر نوجوان را برای اقامت به برج لندن فرستاد.

کارکنان دربار کار تدارک تاجگذاری ولیعهد را شروع کردند. مردم منتظر جشن تاجگذاری ادوارد پنجم شاه نوجوان خود بودند. اما قبل از فرارسیدن موعد تاجگذاری، ریچارد با طرح و توطئه توانست ازدواج برادر مرده اش با مادر ولیعهد را یک ازدواج غیررسمی بشمارد و مقام ولیعهدی برادرزاده را لغو و خود برتخت پادشاهی بنشیند.

مارگرت هیوز اولین زن انگلیسی که بر صحنه تئاتر ظاهر شد

از آن به بعد هم هیچکس هیچ خبری از دو برادر نوجوان نیافت. گفته شد که مزدوران ریچارد آنها را کشته و در سوراخی توی برج لندن مدفون کرده اند. اما با آن همه تلاش برای رسیدن به تاج و تخت، پادشاهی ریچارد سوم فقط دو سال طول کشید. حکومتی که برایش پر دردسر هم بود. دوبار علیه او قیام شد. او از پس قیام اول برآمد و آن را شکست داد و رهبر آن را اعدام کرد. در قیام دوم اما از دشمن شکست خورد و کشته شد و هنری هفتم جای او را گرفت.

اما خاطره کشتار و مدفون کردن دو نوجوان بیگناه توسط ریچارد سوم از ذهن مردم بیرون نرفت و داستان غم انگیز آن با عنوان "شاهزاده ها در برج" در فرهنگ مردم باقی ماند. از آن پس در تاریخ انگلستان نام ریچارد سوم نشانه ای شد از شخصی که برای رسیدن به قدرت دست به هر حیله ای می زند و از انجام هیچ خشونتی پروا ندارد.

واضح است نمایشنامه شکسپیر که حدود صدو بیست سال پس از واقعه اصلی خلق شد با استفاده از مطالب مربوط به آن دوره و حتی با بهره از حرفها و باورها و شایعاتی که بر سر زبان مردم دوران بوده نوشته شده، و البته به کمک تخیل قوی و هنرمندانه خود نویسنده.شاید ریچادر سوم واقعی به اندازه ریچارد سوم نمایش شکسپیر خبیث نبوده و نحوه خباثت و خشونت او فرقی زیادی با شاهان دیگر نداشته.

باری خط اصلی داستان بر اساس واقعه اصلی پیش می رود اما این طرز بیان و نمایش جزییات حیله گری شخصیت ریچارد است که نمایش را تبدیل به یک اثر هنری کرده و تماشای آن را اینچنین لذتبخش می کند، درست همانجا که تخیل نویسنده فعال است. در اینجا نیز مانعهایی چون ولیعهد جوان و برادرش و بیوه شاه همه یک به یک با نقشه های ریچارد و عمل مزدوران او از سر راه برداشته می شوند.

او با زبان بازی و یا با پرداخت رشوه افراد را اجیر می کند تا به او یاری برسانند، اگر هم کسی از او فرمان نبرد و یا افکاری علیه او در سر داشته باشد محکوم به نابودی است. آن تلاشهای پلید و وحشیانه بالاخره به نتیجه می رسند و ریچارد تاج بر سر می گذارد تا وقتی سرانجام دچار سونوشت ریچارد سوم واقعی شده در جنگ کشته می شود و بعد شاه هنری هفتم می آید و نمایش با خوشی به پایان می رسد.

شاه ریچارد سوم در اواخر قرن پانزده برای مدت دو سال بر انگلستان حکومت کرد و بعد در جنگ کشته شد

در این نمایشنامه شکسپیر هم، مثل دیگر آثار او، یک پیام اصلی هست و بسیاری پیامهای فرعی که در طول نمایش در شکلها و حرفهای زیبای هنری بیان می شوند. معمولا در هر نمایشنامه او یک مفهوم انسانی به عنوان پیام اصلی طرح و تشریح می شود. نمایشنامه ریچارد سوم هم همینطورست و پیام اصلی آن طرح و تشریح و تقابل با مفهوم کلی منتشر شده درباره فلسفه ماکیاولیسم است.

کتاب شهریار نوشته نیکلو ماکیاولی فیلسوف قرن شانزده ایتالیایی در نیمه این قرن منتشر شد. در دوره ای بین دوره ی شاه ریچارد واقعی و دوره ای که شکسپیر این نمایشنامه را نوشته است. کتاب شهریار بحثهای زیادی در دنیای آن زمان بخصوص در اروپا به راه انداخت.

بحث و گفتگو درباره چگونگی حفظ حاکمیت که حرف اصلی آن کتاب است. بسیاری از سیاستمداران و روشنفکران زمان در رد یا قبول مطالب شهریار، کتابها نوشتند. سرخط اولیه یا پیغام اصلی که از این کتاب گرفته شد اینست که یک شهریار برای حفظ حکومتش و نگه داری قدرتش مجاز هست به هر حیله متوسل شده و حق دارد مرتکب هرگونه خشونتی بشود. پیامی که هنوز پرسش برانگیز است. آیا اینچنین هست و یا باید اینچنین باشد؟ نمایشنامه ریچارد سوم برای پاسخ به این پرسش نوشته شد. زمینه ای هم که برای طرح این پرسش انتخاب شد نحوه ظهور و سقوط شاه ریچارد سوم بود، شاهی که متهم بود برای رسیدن به قدرت، به دسیسه و قتل متوسل شده است. شهریاری که برای ملت انگلیس محبوب نبود.

شکسپیر طرح این پرسش را در یک شکل زیبای نمایشی بیان کرده، نمایشنامه ای با ساختمانی محکم و دقیق. شخصیت ریچارد در نمایشنامه شخصیتی دوست داشتنی نیست و حتی نفرت انگیز است اما با اینهمه جالب هم هست و حرفهایی شنیدنی دارد و تو مخاطب را علاقمند می کند که او را بیشتر بشناسی و درباره اش بیشتر بدانی، دلیلش هم این است که افکار و اعمال پلید او افکاری دقیقا انسانی و شناخته شده هستند.

"لحظاتی پیش از مرگ که اسب خود را هم از دست داده فریاد کمک سر می دهد و یک اسب برای نجات جان خود می طلبد. از آخرین کلامهای او فریادی است برای معاوضه همه پادشاهی اش با فقط یک اسب. اما دیگر کمکی نیست، او تنها است و سرانجام جسم وحشی و روح پلیدش از صحنه بیرون می روند."

خواستها و تمایلات ویران کننده ای که در آدمی موجود است، تمایلاتی که بعضیها فریب آنها را نمی خورند و در برابر آنها مقاومت می کنند و برخی هم مثل ریچارد به دنبال آن خواستها می روند و به تمایلات پلید خود جامه عمل می پوشانند، مثل آنان که عاشق قدرت هستند. اما سرنوشت ریچارد سوم به خوشی و خرمی قدرتمندان و طرفداران خشونت امروزی نبست. مدت اقتدارش کوتاه است و او در پایان نمایش به سزای اعمال خود می رسد.

در یکی از آخرین صحنه ها او به خواب می رود و خواب آشفته می بیند. همه افرادی که در دسیسه و به فرمان او کشته شده اند به شکل و شمایل روح در برابرش ظاهر می شوند و به او می گویند که چه آدم پلید و بدذاتی است. آنها بدترین دشنامها و اهانتها را نثارش می کنند و درضمن به او خبر می دهند که فردا در نبرد گیر می افتد و سرانجام با درد کشته خواهد شد. و بالاخره در صحنه پایانی ریچارد با خفت و خواری کشته می شود.

لحظاتی پیش از مرگ که اسب خود را هم از دست داده فریاد کمک سر می دهد و یک اسب برای نجات جان خود می طلبد. از آخرین کلامهای او فریادی است برای معاوضه همه پادشاهی اش با فقط یک اسب. اما دیگر کمکی نیست، او تنها است و سرانجام جسم وحشی و روح پلیدش از صحنه بیرون می روند.

اجرای اخیر نمایش ریچارد سوم در آپولو تاتر لندن اجرایی جدید، پر جنب و جوش و سرگرم کننده است. همچنین استفاده از موسیقی و رقص اجرای این نمایش را جالب و جذاب تر کرده است.

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.