جوره بیک مراد: 'من برای دریافت عنوان هنرمند خلق شوروی در مسکو امتحان دادم'

به روز شده:  15:12 گرينويچ - شنبه 26 ژانويه 2013 - 07 بهمن 1391
جوره بیک مراد

جوره بیک مراد می‌گوید که عنوان "هنرمند خلق شوروی" را به آاسانی نگرفته است

زمانی او از جمله پُرطرفدارترین آوازخوانهای تاجیک به شمار می‌رفت. مردم برای شرکت در کنسرتهایش، به اصطلاح خود او، "از در و پنجره ها" وارد سالن می‌شدند.

همنشین بالانشینان بود و در سفرهایش به جماهیر آسیای میانه‌ او را چون امروزه رئیسان جمهور پیشواز می‌گرفتند. اما هنرمندی که رودکی را پیر و مرشد خود می‌داند، خودش هم مانند پدر شعر فارسی از جفای روزگار ایمن نماند.

در زمان جنگ داخلی تاجیکستان خانه‌اش را گرفتند و اموالش را به تاراج بردند. از چشم اعتنای زمانه فتاد، اما شکسته نشد، همچنان می‌سراید.

در گفتگو با همکارمان اسفندیار آدینه در آستانه سال نو جوره بیک مراد، آوازخوان معروف تاجیک، می‌گوید که مرد نباید نالد، بلکه به هرچه در نصیبش است، شکر کند:

قبل از همه، هفتاد سالگی مبارک باد. شما سالهای زیادی به عنوان یک آوازخوان معروف مطرح بودید. حالا که به این سن رسیدید، چه احساسی دارید؟

راستش را گویم، من در باره سن و سال اصلا فکر نکرده‌ام. شاید این عادت هنرمندان باشد، نمی‌دانم. وقتی که امسال این قدر نوشتند و گفتند، بعد من فهمیدم که هفتادساله شده‌ام. خدا را شکر که به این روز رسیدیم. این دومین روز به 71 قدم ماندنم (26 دسامبر) است که با شما نخستین مصاحبه را می‌کنم. شکر، من حالا جوانم، خودم را جوان احساس می‌کنم. می گویند که از چهارماهگی در بتن مادر سرنوشت انسان نوشته می شود. من هم شاید در میان هنرمندان جایگاه خود را داشته باشم. به هر حال، تا جایی که توانستم ایجاد کردم.

اصلاً چه طور شد که شما وارد عرصه هنر شدید؟ آیا در آغاز با هیچ مشکلی یا مانعی روبرو نشدید؟

زمان بعد از جنگ جهانی دوم زندگی دشوار بود. گرسنگی بود، خانه‌ای نبود که در آن عزا نباشد. به علاوه این، در روستا‌های ما بسیار دشوار بود که یک نفر آوازخوان شود. مردم به آرتیست نگاه منفی داشتند. در دودمان ما هم نبود. البته بود، در بین گذشتگان ما نوازنده و آوازخوان بوده است، لیکن من الحمدلالله، مسلمانم، پیغمبرمان حضرت محمد، قرآن کلام خداست، اینها را دوست می‌دارم. لیکن بعضی بی‌سوادان با تکیه به برخی آیتها صنعت را حرام گفته و در گوش خلق جا کرده‌اند.

من اولها مدرک تحصیلات عالی داشتم، استاد دانشکده بودم. وقتی که در جشنواره‌های موسیقی که “المپیاد” می‌گفتند، حالا “بُستان” یا “عندلیب” می‌گویند، زیاد شرکت می‌کردم، از بین 1800 شرکت‌کننده چهار نفر از ما را برای کار به دوشنبه دعوت کردند.

من از سال 1958 تا 63 هر سال می‌آمدم. یا از طرف ناحیه عینی که آن وقت "زحمت‌‌آباد" نام داشت، یا از طرف ولایت "لنین‌‌آباد" که اکنون سغد نام دارد. هر سال در جشنواره مقام اول را می‌گرفتم. راهبر همان‌وقته تاجیکستان، شادروان جبار رسولف، استاد غفار وَلَمَتزاده را سفارش داده بودند که ما را در فیلهارمونی به کار استخدام کنند.

در خجند مسئولان می‌خواستند که من در دانشکده بمانم و یک عالم شوم. رئیس دانشکده پولاد همراقولف بسیار آدم خوب بودند. دانشکده آموزگاری شهر لنین‌‌آباد (خجند) به نام کیرف اکنون دانشگاه است. همین طور، ما سال 1963 برای کار به دوشنبه آمدیم.

در آغاز زمانی که وارد صحنه شدید، هیچ مشکلی پیش نیامد؟

اولها یگان سفر هنری نبود، همه چیز آرام بود. اما ممانعتهایی سر راهم بود. مثلاً، وقتی که به روستا رفتم و خویش و تبار را جمع کردم و گفتم که من آوازخوان می‌شوم، همه راضی نبودند. مادرم، شادروان، بسیار دوست می‌داشتند که من سرود خانم، اما پدرم طرفدار بودند که من آوازخوان شوم. ایشان همان روز به کوه رای هیزم رفته بودند. در جایهای ما، شش هفت خر را می‌گیریم و شش هفت کیلومتر برای هیزم به کوه می‌رویم.

ایشان از هیزم آمدند و دیدند که همه جمع شده‌اند. گفتند که چه گپ است؟ من توضیح دادم. خرسند شدند و رویشان را به طرف قبله کردند و گفتند که گشایش کارت! “وقتی که صادرخان حافظ و حاجی عبدالعزیز و بعدتر اکه‌شریف جوره‌یف و بعضی از آوازخوانهای ازبکستان سرود می‌خواندند، من آرزو می‌کردم که فرزند من هم حافظ (آوازخوان) شود.”

با دعای نیک ایشان آمدیم. آمدیم، بسیار خوب پذیرایی کردند. بار اول سفر هنریمان در زمستان بود. آن وقتها ما “بریگادا” می‌گفتیم. مرا به بریگادای (دسته) شایسته ملاجانوا (آوازخوان معروف) همراه کردند و به طرف اورال (روسیه) فرستادند. آن جا یک متر برف باریده بود. بسیار سرد بود. من عادت نکرده بودم و بسیار پشیمان شدم. و گفتم که از سفر برمی‌گردم و دیگر کار نمی‌کنم، می‌روم و در دانشکده معلمی می‌کنم و نامزد علم و دکتر و پرفسور می‌شوم.

زمانی که برگشتم، عریضه دادم که دیگر کار نمی‌کنم. استاد ولمتزاده بسیار آدم دوربین بودند. اگر جوانی بااستعداد باشد، صرف نظر از این که ملتش چیست، او را یاری می کردند. ایشان به من گفتند که اول خواهشی دارند و باید اجرا کنم. گفتند که ظفر ناظمف به منطقه "سرآسیا" در ازبکستان رفته، ولی کمتر بیمار شده است. برنامه‌ها آماده، بلیتها فروخته شده‌اند، تو برو و دو کنسرت را برگزار کن، وقتی برگشتی، باشد، به عریضه‌ات جواب می‌دهم.

ما رفتیم و دیدیم که حقیقتاً ظفرآقا بیمار بودند. دو شب در شهر "دهنو" کنسرت دادیم. راستی، آن وقت سرودهای خودم آماده نبود، سرودهای بای‌محمد نیازف را خواندم. از ازبکستان سرودهای فخرالدین عمرف را خواندم. یک سرود تاجیکی از بای‌محمد نیازف، یک سرود ازبکی از عمرف می‌خواندم. در دو شب 14 سرود خواندم. دلم بسیار گرم شد و وقتی که برگشتم، عریضه‌ام از یادم رفت. تا حال، نصیب بوده است، کار کردیم.

به نظر می‌رسد که شما برخی از آوازخوانهای معروف آن زمان را برای خود الگو ساخته بودید. آنها کیها بودند؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد اواخر ماه دسامبر هفتادمین سالگرد تولدش را جشن گرفت

زمان جنگ در روستاهای ما اول برق نبود، بعد پیدا شد. بعدتر پاتیفون (گرامافون) هم پیدا شد. در دیهه‌مان پدرم رئیس بودند. در سفرهایی که به شهر سمرقند داشتند، یک پاتیفون آوردند. همان وقت در پاتیفون ما حاجی عبدالعزیز، صادرخان حافظ، بعدتر اکه‌شریف جره‌یف و بعضی حافظهای ازبکستان را گوش می‌کردیم. هر شب در خانه ما اهل ده جمع می‌شدند. یک تیاتر خلقی هم در شهر پنجکنت بود که گاه گاه به سفرهای هنری به روستای ما می‌آمد. البته، از آن جا عشق من به هنر شروع شد.

آن زمان سرودهای ازبکی بیشتر رایج بود. بعد از سالهای 1960 در ولایت لنین‌‌آباد بای‌محمد نیازف چهارپنج سرود تاجیکی خواندند. در جنوب اکه‌شریف جوره یف و ظفر ناظمف و آدینه هاشم بودند که اینها هم دیرتر شروع کردند. ولی در دوشنبه و خجند، همه جا را سرودهای برادران ازبک فرا گرفته بود.

راستش را گویم، من رودکی را از جوانی دوست می‌داشتم، او را پیر و استادم می‌دانم. در باره باربد دیرتر در کتابها خواندیم. سرودهای حاجی عبدالعزیز، صادرخان حافظ، بعد همان فخرالدین آقا را گوش می‌کردم. همه اینها برای من استادند.

اول سرودهای بای‌محمد آقا و فخر‌الدین آقا را می‌خواندم. هردویشان یک روز گفتند که تو اگر سرود بای‌محمد را خوانی، جوره بیک نمی‌شوی، سرود فخرالدین را خوانی، جوره بیک نمی‌شوی. تو کاری کن که راه خودت را یابی، راه جوره بیک باشد. حرف آنها تأثیر داشت و خدا را شکر، نمی‌دانم که اکنون راه جوره بیک شد یا نه. به هر حال، همه عمر تلاش کردیم، همین.

گمان می‌کنم، دوره اوج محبوبیت شما دهه‌های 1970 و 1980 بود. فکر می‌کنید دلیل این محبوبیت چه بود؟ چه طور توانستید مردم را جذب کنید؟

حالا که سنم به جایی رسید و غربال را می‌بردارم و می‌بینم، به نظرم، همان وقت دانشجوهایی که از تمام مناطق در دوشنبه جمع شده بودند، یا در خجند و کولاب، پامیر هم می‌رفتیم البته، یا از حصار شادمان می‌آمدند، شاید این چیز برای آنها لازم بود.

آن وقت جوانان در آوازخوانی و صنعت انقلابی به پا کردند. آنها ما را قبول کردند و ما هم این را درک کردیم. شب و روز زحمت کشیدیم و ایجاد کردیم که آنها را خرسند کنیم. از همان اول من تلاش می‌کنم که تماشاچی ام را نرنجانم و در هر کنسرت لااقل چهار آهنگ نو می خانم. سبب محبوبیت همین بود که خواهش تماشاچیان را رد نکردیم. آنها هم ناز و نُز ما را برداشتند.

شاید بیشتر خواسته‌های جوانان را در نظر گرفتید و سرودهایی می‌خواندید که برای جوانان دلپسند باشد؟

البته برای جوانها، لیکن بزرگسالان هم از این سرودها خوششان می‌آمد. مثلاً، وقتی سرود “اِستودِنت” را می‌خواندم، دانشجویان خیلی زیاد جمع می‌شدند. افسوس که همان وقت ویدیو نبود که آن برنامه‌ها را ثبت می‌کردیم و امروز مردم می‌دیدند. گویا بیست سال ما در هوا خواندیم.

استاد، چه طور شما موفق شدید که عنوان "آرتیست خلقی اتحاد جماهیر شوروی" را بگیرید، چون دریافت این عنوان ظاهراً چندان آسان هم نبود؟

این عنوان در فکر و خیال هیچ کس نبود. من هم در باره آن فکر نمی‌کردم. به آوازخوانهای خلقی (غیرحرفه ای) این عنوان را نمی‌دادند، هیچ کس هم نمی‌رنجید. آن را معمولاً برای اپرا، باله و سینیما و تئاتر می‌دادند. اما وقتی که مسلم مگامدوف (آوازخوان آذربایجانی) در 32 سالگی “هنرمند خلق شوروی” شد، من گفتم که چرا این می‌شود و من نی؟ این حرف در دلم گذشت، اما به کسی نگفتم. آخر، من هم آن زمان معروف بودم دیگر. بعداً، در دهه‌های ادبیات و هنر تاجیک در روسیه و لیتوانی، قرقیزیستان و ازبکستان از ما خوب پذیرایی می‌کردند، ما را خوب می‌شناختند، سرود تاجیکی به همه جا راه یافته بود. من در پانزده جمهوری در پانزده قصر لنین که در همه جمهوریها بود، شبهای ایجادی یا کنسرت دادم.

وقتی که دهه ادبیات و هنر تاجیکستان در قرقیزستان دایر شد، تلویزیونهای هر دو جمهوری این برنامه را به طور مستقیم پخش کردند. در کنسرتهای حکومتی معمولاً یک سرود می‌خوانند، اما من اجازه گرفته بودم که “توماریم” نام یک سرود قرقیزی را نیز خانم که بعداً هواداران زیادی پیدا کرد. من اول سرود “رودکی” را خواندم که از آن خوب استقبال شد، بعد سرود “توماریم” را خواندم. بعد به طبقه سوم رفتم، تا لباسم را عوض کنم که رئیس محفل آمد و گفت که رهبران اول از شما می‌خواهند که “توماریم” را دوباره خوانید.

همان وقت شاهده (هنرپیشه دیگر) هم که 12 یا 13 سال داشت، آنجا بود. او هم یک سرود قرقیزی خواند که بسیار خوب پذیرایی کردند. من او را بوسه کردم و باز به صحنه رفتم و “توماریم” را خواندم. در آن جا، ظاهراً صُبحعلی یف (رهبر وقت قرقیزستان) از جبار رسولف (رهبر وقت تاجیکستان) پرسیده‌که من چه عنوان دارم. رسولف گفته‌اند که عنوان “هنرپیشه خلق تاجیکستان” را دادیم. بعد صُبحعلی یف گفته است که من او را “آرتیست خلق شوروی” می‌کردم.

شاید همین سبب شده باشد. شاید رهبران وقت خودشان می‌خواستند. به هر حال، تقدیر است. از آن جا که آمدیم، رهبران جمهوری به مسکو پیشنهاد کردند. آنجا حدود شش ماه نامه‌های بی‌امضا رفت. این سال 1978 بود. بعدِ شش ماه، وزارت فرهنگ شوروی رد کرد.

سبب چه بود که رد کرد؟

شکایت شده بود که او (جوره بیک مراد) مدرک تحصیلات موسیقی ندارد، هوسکار (آماتور) است، چرا باید “هنرمند خلق شوروی” شود؟

چه کسی شکایت نوشته بود، معلوم نیست؟

طول شش ماه به مسکو از تاجیکستان نامه‌های بی‌امضا رفت. پس از آن که مسکو رد کرد، رهبران ما اندکی رنجیدند و دوباره پیشنهاد کردند. این بار در مسکو خواستند که من بروم و آنجا کنسرت دهم. هیچ صاحب عنوان “هنرمند خلق شوروی” برای گرفتن این عنوان در مسکو کنسرت نداده است. ما، کوهستانی، تقدیرمان همین بوده است. لیکن از طرف دیگر خرسند شدم که ما امتحان دادیم.

من در مسکو با 18 زبان 24 سرود خواندم. قبل از کنسرت اندکی نگران بودم، چون مسکو تاجیکستان و ازبکستان یا قرقیزستان نیست که تالار از تماشاچیان من پُر شود. هوا بسیار سرد بود و رفیقانی هم بودند که خلل می‌رساندند. لیکن تماشاچی این قدر زیاد شد که، راستی، در و پنجره همان تئاتر "استرادا" در مسکو را هم شکستند. از این بسیار خرسند شدیم.

بعد از انجام قسمت اول برنامه، 17 عضو هیئت داوران که از اعضای حزب کمونیست، شورای وزیران، ناظران خلق و وزارت فرهنگ شوروی عبارت بود، بین هم گفته‌اند که او ارزنده عنوان بوده‌است و ما سهل‌انگاری کردیم.

قسمت دوم هم تمام شد، شادروان عبدالسلام رحیم‌اف که روسی را خیلی خوب می‌دانستند، به زبان روسی اعلان کردند. یک قطعه موسیقی بزم عروسی تاجیکی را هم بار اول در آن جا اجرا کردیم. خلّص کلام، باز هم مدت زیادی گذشت و خبری از عنوان نبود. تنها 7 فوریه سال 1979 در این باره فرمان صادر شد. ما سال 1978 امتحان سپردیم، یک سال پس عنوان گرفتیم.

اما مناسبت شما با رهبران وقت حزب کمونیست یا رهبران جمهوری شوروی تاجیکستان چه گونه بود؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد 50 سال باز در صحنه هنرنمایی می‌کند

مناسبت عالی داشتیم. من در طول حیاتم به یگان اداره سر نزده‌ام و از مقامات چیزی نخواسته‌ام. به هرچه نصیبم باشد، قانع بودم. لیکن آنها که از من حمایت کردند و احترام کردند، من هم باید به آنها فقط با هنر جواب می‌دادم. من کُمسُومول (عضو اتحادیه جوانان شوروی) بودم، 18 سال در فیلهارمونی دبیر تشکیلات حزبی بودم، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست بودم.

دوره شوروی دوره‌ای بود که زحمت مرا قدر کرد، من هم حرکت کردم و کار کردم. از سال 1979 به این سو، تقریباً 30-33 سال باز، من هر شب، شب ایجادی برپا می‌کنم، تا جایی که می‌توانم محافل “شیر و شکر” دایر می‌کنم. این طور نشده است که من پس از گرفتن عنوان خاطرجمع شده باشم. خدا اگر خواهد، حالا جوان هستیم، باز هم کار و ایجاد در پیش است.

چون سخن از حزب کمونیست و دولت شوروی رفت، بسیاریها برای فروپاشی اتحاد شوروی تا امروز افسوس می‌خورند. شما نظرتان چیست؟

من همه وقت دست پیش بر دارم، عادتم همین است. پدر و مادرم یاد دادند که همیشه دست پیش بر باشم. همان وقت بعضیها می‌گفتند که جوره بیک مراد به حزب و دولت شوروی چاپلوسی می‌کند. من حالا هم دستم پیش بر، با همه، خُرد و بزرگ، سلام وعلیک می‌کنم.

لیکن دولت شوروی یک جنبه خوب داشت. البته، آدم بی‌خطا نمی‌شود، بی‌خطا تنها خداست. مثلاً، از دیهه ما، کُرود، تا مرکز ناحیه (شهرستان) به واسطه ماشین هفت کیلومتر، پیاده شش کیلومتر راه است. یک زن یا مادر اگر بیمار می‌شد یا تولد می‌کرد، در همین شش کیلومتر ماشین آمبولانس با پرستار و پزشک می‌آمد و طبابت می‌کردند و باز می‌رفتند.

همه‌اش رایگان بود. مثلاً، در یاقوتستان هم گوگرد یک تین بود، در پامیر هم، در دوشنبه هم. گوشت در همه جا یک سوم و 80 تین و نان 20 تین بود. مکتب بی‌پول، پزشک بی‌پول، با احترام، جنبه‌های مثبت هم داشت و منفی هم داشت. شاید این چیز برای برخیها پسند نبود.

افسوس، صد افسوس که دولت خوبی که معارف و فرهنگ در آن در مد اول بود، اهل قلم، شاعر و نویسنده در مد اول بود، از بین رفت. لیکن استقلال را هم به ما خدا داد. این هم با دشواری حاصل شد. کُردها را ببینید، میلیونها نفرند، اما دولت ندارند. خدا را شکر که ما صاحب دولت شدیم. اما پیش از استقلال، ما خودمان سرودهایی را که لایق شیرعلی نوشتند، در باره وطن، ملت، خواندیم. اکنون باید همین استقلال را احتیاط و وطنمان را ‌‌آباد کنیم.

استاد، شما با شاعران مهم دوران، از جمله میرزا تورسون‌زاده، دوستی و همکاری داشتید. چه خاطراتی از آنها دارید؟

وقتی کلاس هفتم بودم، در دیهه ما مکتب متوسط ‌نبود، هفتساله بود، بعد کلاس هشت و نُه و ده را من سه سال در مرکز ناحیه خواندم. هر پگاه شش کیلومتر راه را تا مرکز ناحیه پیاده (از راههای کوهستانی) پایین می رفتم و شام بالا می آمدم. یک استادمان بودند، شکر‌الله ترابف. من در بچگی به تورسون‌زاده مانند بوده‌ام. ایشان دست مرا گرفته، کلاس به کلاس می‌گشتند و “این جوانی تورسون‌زاده است” می‌گفتند.

شاید تورسون‌زاده را در دل من نخست ایشان جا کرده باشند. به هر حال، تورسون‌زاده را می‌شناختیم و شعرهایش را می‌خواندیم. وقتی که در شهر خجند، در دانشکده، بودم، من به صحبت استادان بزرگی شرفیاب شدم. از آن جا آمدم به دوشنبه و با استادان تورسون‌زاده، باقی رحیم‌زاده، میرسید میرشَکَر، جلال اکرامی، فاتح نیازی، از هنرمندان با شاهنظراکه‌، فضل الدین اکه‌، باباقل اکه‌، تحفه اپه، حنیفه اپه، شایسته اپه، برنا اپه، مسلمه اپه، مهری اپه از نزدیک آشنا شدم (اکه یعنی آقا به معنی برادر، اپه به معنی خوار بزرگ است).

تورسون‌زاده خیلی مرد بزرگ، ولی بسیار زمینی بودند. وقتی بار اول به ما گفتند که با تورسون‌زاده ملاقات می‌کنید، تمام شب از هیجان خوابم نبرد. فرداش وقتی استاد را دیدم، گمان کردم که پنجاه سال باز او را می‌شناسم. خیلی خاکسار بودند. صحبتمان از آن همان جا گرم شد.

من، شاید از روی خاکساری نباشد، اگر پدر اساسی‌ام مرادبیک حالی بیکف باشند، پدر سیاسی‌ام جبار رسولف و پدر معنوی‌ام میرزا تورسون‌زاده بودند. ما تربیت همین سه پدر بزرگوار را گرفتیم و به حرفشان گوش دادیم. با تورسون‌زاده زیاد همکاری کردیم، سرودهایشان را خواندیم. بعد با شکوهی، لایق، عموماً، همه شاعران و ادیبان را دوست می‌دارم، چون که آنها خدادادند. اهل قلم برای یک کلمه را نوشتن جگرهایشان آب می‌شود.

من برای هر برنامه اول نزد آنها می‌رفتم، از امتحانشان می‌گذشتم، اگر شعری را “نمی شود” گویند، نمی‌خواندم. آنها مرا مجبور می‌کردند که شعر و آهنگهای درستی را انتخاب کنم. برای بعضی شعرها 4-5 آهنگ می‌ساختم. همانی را که قبول شد، به مردم پیشنهاد می‌کردم.

حالا هم با شاعران همکاری می‌کنم. در دوشنبه با گلنظر، مهمان بختی، کمال نثر‌الله، در خجند با آذرخش، فرزانه، نور‌محمد نیازی، احمدجان رحمت‌زاد و آتش. به شاگردانم هم دائم مشورت می‌دهم که با شعرا و اهل قلم، با آهنگسازان، همکاری کنند.

از جبار رسولف به عنوان “پدر سیاسی” خود نام بردید. ایشان چه خدماتی برای شما انجام دادند؟

خدمت به این معنا نیست که من در دوره رهبری ایشان عنوان "هنرمند خلق شوروی" را گرفتم. ایشان بسیار آدم پاک و دلسوز بودند. من هر گاه به سفرهای هنری خارجی می‌رفتم، حتماً از بدخشان، از سغد و ختلان و دوشنبه هنرمندان را با خود می‌گرفتم. آن زمان مسابقه‌های هنری بود. من تا سال 1978 با ظفراکا مسابقه ایجادی داشتم. بعد هر گونه گپ و کلاچه (شایعات) می‌شد که من گویا به راهبران نزدیکتر هستم و عنوان گرفته‌ام. از این رو، من می‌خواستم که یک بار همراه با ظفراَکا و آدینه اَکا به خارجه روم.

بعد نزد جبار رسولف (رهبر وفت جمهوری تاجیکستان) رفتم و گفتم که رخصت دهید، من به هندوستان می‌روم و همین ظفر ناظم و آدینه هاشم، از بدخشان تولایف را (از سغد می‌خواستم جره بیک نبی‌اف هم باشد، اما از آنجا رقصتده‌ای را فرستادند) همراه بگیرم. اما ایشان “نی” گفتند.

من که جوانتر بودم، کمتر رنجیدم و گفتم که چرا نه، من خواهش می‌کنم؟ ایشان گفتند که من همین سه حافظ (آوازخوان) دارم، اگر با هواپیما اتفاقی بیوفتد، من از آنها جدا شوم؟ باور کنید، عرق ِسرد کردم. دوراندیشی راهبر را ببینید که ما در این باره اصلاً فکر نکرده بودیم. از این جا اعتقادم به ایشان بیشتر شد. ایشان نه تنها به حافظ، به شاعر و نویسنده، به دهقان، به صنف کارگر هم همین گونه عشق و محبت داشتند.

ظاهراً شما آن زمان درک می‌کردید که بین محلات گوناگون یک نوع اختلاف هست. آوازخوانها در محلات خود طرفداران خود را داشتند. و شما ظاهراً تلاش می‌کردید آنها را گردهم آورید و به مردم یک نوع وحدت را نشان بدهید؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد طی 20 سال اخیر در شهر خجند، در شمال تاجیکستان، زندگی می‌کند

باور کنید، برخیها می‌خواستند که بین طرفداران ما و مخلصان ظفراکه‌، مخلصان آدینه اکه که هر کدام به آوازخوان خود می‌بالیدند، نزاع ‌اندازند. تلاش می‌کردند که بین ما رقابت بیشتر شود و جنجال کنیم. اما من که نامم “جوره” (رفیق) است، با ظفراکه ‌و آدینه اکه ‌مناسبت دوستانه داشتیم. دوستی ما نتیجه خوب داد و مخلصان (طرفداران) ما به هم پیوستند.

مخلصان ظفراکا و آدینه اکه ‌به برنامه‌های من می‌آمدند، مخلصان من به کنسرتهای آنها می‌رفتند. بسیار عالی‌جناب شد. و خود ما با هم بسیار دوست بودیم. حدود 50 سال من با ظفراکا در فیلهارمونی کار کردیم، اما هرگز با هم “تو و من” (جنجال) نکردیم.

اما فکر نمی‌کنید این اختلاف بین محلات گوناگون ریشه در تفاوتی دارد که میان سبکهای مختلف آوازخوانی در این جایها هست؟

نمی‌دانم، شاید همین کوهها هم نقشه‌ای باشد که ما را از هم جدا می‌کند. وگرنه این بدبختی است. در روسیه اگر آوازخوانی یک سرود روسی خواند، تمام مردم روس گوش می‌کنند. در ازبکستان هم اگر آوازخوانی یک سرود ازبکی خواند، همه گوش می‌کنند. اما در ما رایج شده که هر محل باید آوازخوان خود را داشته باشد. این را، البته، ساختند و ریشه‌اش در منصب پرستی است.

همه، ما هنرمندان را ملامت می‌کنند که گدا دشمن گدا است. اما در طول تاریخ هیچ هنرمندی به روی یک هنرمند دیگر سیلی نزده است. شاید برخیها برای رسیدن به منصب از این استفاده ‌کنند. لیکن حالا وضعیت خیلی بهتر است. در دوران ما هم چندان بد نبود. در این بین یک بار اختلاف پیدا شد، اما زود از میان رفت.

مثلاً، همین رفیقان پسرم جانی‌بیک، نسل پایین تر از 26-27 ساله‌ها، یکی کولابی، یکی غَرمی، یکی پامیری، یکی حصاری، یکی از دوشنبه، یکی از خجند هستند و با هم چنان نشست و خیز می‌کنند که هوسم می‌آید. اینها دیگر به فکر ملت هستند، کاری به محل یا منطقه ندارند. خدا خواهد، خوب می‌شود، تنها وقت لازم است.

اما نظرتان در باره سبکهای مختلف موسیقی چیست؟ در جنوب، مثلاً، سبک فلک بیشتر رایج است، در شمال مقام را بیشتر دوست دارند؟

این همه ثروت ماست. من هیچ خلق دیگری را تحقیر نمی‌کنم، همه بزرگند، اما این ثروت را دیگر خلقها ندارند. سازهای موسیقی که ما داریم، بسیاری از مردمان جهان ندارند. سبکهای مختلفی که گفتید، در بسیار جاها وجود ندارد.

“ششمقام” چنار بزرگی است که یک شاخه‌اش راک بدخشانی، یک شاخه‌اش فلک، یک شاخه‌اش رباعیات زرافشانی است. همه این را ما هنوز به جهانیان نشان نداده‌ایم، کار در پیش است.

شما، خودتان هیچ وقت تلاش کردید به سبکهایی هم آواز بخوانید که در زادگاه خودتان زیاد رایج نیست؟ مثلاً سبک فلک. من هرگز فلک‌خوانی شما را نشنیده‌ام.

من به سبک فلک سرود ایجاد کردم. ترانه “زمین سخت کوهستان” صرفا فلک است. زمین سخت کوهستان دل نرمم عطا کردست. ضرب این ترانه ضرب فلک است. عید آمد و عید آمد، یاری که رمید، آمد. این به سبک راک بدخشانی است. من به این سبکها ترانه‌های رایج را نخواندم، لیکن آهنگ نو ایجاد کردم. هم به سبک فلک، هم به سبک راک و هم به سبک رباعیات زرافشانی.

شما به زبانهای مختلفی هم سرود خواندید، البته. برایتان دشوار نبود؟ آیا این زبانها را یاد می‌گرفتید و می‌خواندید یا همین طور؟

نه. افسوس که زبان یاد نگرفتم. شاید تنبل بوده باشم. حالا جوانها را تشویق می‌کنم که زبان یاد بگیرند. اگر من انگلیسی و عربی را می‌آموختم و با زبان خودشان حرف می‌زدم و سرود می‌خواندم، بسیار عالی می‌شد. اما از بس که کار ایجادی و سفرهای هنریم زیاد بود، وقتم تنگ بود.

به هر حال، من اول از امتحان معلمان همان زبان می‌گذشتم و بعد سرود می‌خواندم. مثلاً، وقتی که بار نخست سرودی را به عربی آماده کردم، از یک استاد زبان عربی به نام "نقاش" کمک خواستم. روحشان شاد باد، ایشان خودشان از عربستان بودند و در دانشگاه ملی تاجیکستان کار می‌کردند. ایشان سرود را خواندند، من به خط سیریلیک نوشتم و ازبر کردم. بعد دوباره پیش ایشان رفتم و امتحان دادم. با اجازه ایشان من این سرود را در صحنه خواندم که مردم بسیار پسندیدند. در همه زبانها همین کار را می‌کردم.

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد: '“ششمقام” چنار بزرگی است که یک شاخه‌اش راک بدخشانی، یک شاخه‌اش فلک، یک شاخه‌اش رباعیات زرافشانی است'

باری به پاکستان رفتیم. استاد تورسون‌زاده خواستند که یک جامه و طاقی (کلاه سنتی) و رومال (میانبند) برای فیض احمد فیض ببرم. من گفتم که خودم دارم و می‌برم. آن وقت فیض احمد فیض شصت‌ساله می‌شدند و من می‌بایست از نام اهل فرهنگ و هنر تاجیکستان ایشان را تبریک کنم. همان شب رفتیم، فرداش در کراچی ده هزار نفر در یک تیاتر تابستانه جمع شدند. هنرپیشه و کارگردان معروف محمد علی‌هم بودند. فیض احمد فیض نشسته بودند. من وقتی که جامه را در صحنه به ایشان پوشاندم، سرود “سوگنی درد” را خواندم.

یک نفر به نام اختر علیخان راهبلد ما بود. من اصرار کردم و در مهمانخانه در همسایگی او جا گرفتم. پرسیدم که مردم کدام سرود را دوست دارند، گفت همین را. من نوشتم و ازبر کردم و امتحان دادم. تا صبح روز دیگر یگان دقیقه خواب نکردم و او را هم نگذاشتم خواب رود. صبح دیگر سرود آماده شد. کنسرت قرار بود شام برگزار شود. وقتی این سرود را خواندم، 10 هزار نفر از جایهایشان بلند شدند. حرمت کردند، البته. هر خلقی را که حرمت کنید، به حرمت سزاوار می‌شوید.

شما در باره موسیقی امروز تاجیکستان چه نظر دارید؟ موسیقی امروز را در چه سطحی می‌بینید؟

تنها در تاجیکستان این طور نیست. من در ازبکستانم هم بودم، در قرقیزیستان و روسیه هم. همه این مشکل را دارند. زمانی که ژواچکا (آدامز) و کوکاکولا پیدا شد، همه به آن چسپیدند، حالا همه جا پُر است، کسی نگاه نمی‌کند. در موسیقی هم چنین یک محیط شد. فضا اندکی خالی ماند و موسیقی غربی همه جا را فرا گرفت. این را نمی‌شود بیرون کرد. فقط با سرودهای بمعنی، شعرهای خوب، جوانها را نصیحت کرده، وضعیت را می‌شود بهتر کرد.

اصلاً نظرتان در باره سبکهای جدید موسیقی، مانند راک و جاز و رپ که امروزها خیلی زیاد طرفدار دارند، چیست؟

بگذار باشد. مثلاً، باله انگلستان در تمام جهان رواج یافت. ما هم در تاجیکستان در زمان شوروی باله داشتیم. من همان سرود “قو” را برای ملکه صابروا (رقصنده معروف باله تاجیکستان) ایجاد کرده بودم. تاجیک کجا و اپرا کجا بود؟ لیکن توانستیم اپرا هم داشته باشیم! بگذار، راک پیدا شود، جاز پیدا شود، همه‌اش باشد، لیکن اصالت ملی تاجیکی اش از یاد نرود. چرا؟

حالا کالای چینی دنیا را گرفت، نه؟ چینیها به این افتخار می‌کنند. اما خدا به ما آهنگ و سخن را داده است. ما باید این را ترویج کنیم. بگذار راک تاجیکی باشد، اشعار حافظ و فردوسی را خوانند، “مثنوی” را خوانند، دنیا گوش می‌کند. باشد، لیکن اساسش باید تاجیکی باشد.

در دهه‌های 60 یا 70 قرن گذشته بحثی میان سنتگرایان و نوگرایان در باره موسیقی کلاسیک به پا شد. بخصوص در باره اپرا و سمفونی که تازه به تاجیکستان آمده بود. آن زمان زیاد‌الله شهیدی "سمفونی مقامها" را ساخت. اما شما گویا مخالف بودید که مقامها را با سمفونی در‌آمیزند؟

نه، من مخالف نبودم. شاید آن وقت جوانتر بودم و کاش با لباس اروپایی که حالا دارم، می‌رفتم و سرودی از “ششمقام” را در انگلستان می‌خواندم. کاش انگلیسهایی هم که اپرا می‌خوانند، بیایند و لباس زردوزی ما را بپوشند و “ششمقام” خوانند. بسیار خوب می‌شود.

لیکن شما راست می‌گویید، من همان وقت در یک جلسه گفته بودم که هرچه مجبوری می‌شود، آخرش وای است. مثلاً، در هندوستان باله را انگلیسها سیصد سال تلاش کردند، نشد، خلق قبول نکرد. اما آذریها توانستند اپرای ملی خود را ایجاد کنند.

در تاجیکستان هم ما توانستیم. مثلاً، زیاد‌الله شهیدی اپرای “کامدی و مدن” را ساختند، بعد دلیر دوست‌محمدف و شراف‌الدین سیف الدینف کارهای خوبی کردند. اما نظر من این است که هنر را باید پیش از همه خلق (مردم) دوست دارد. اگر خلق دوست ندارد، افسوس زحمتی است که برای آن کشیده می‌شود.

فکر می‌کنید بسیاری از آن موسیقیهای اپرا و سمفونیک که در تاجیکستان ساخته شدند، در واقع به دل خلق راه یافتند یا نه؟

به دل خلق عادی، نه.

چرا این طور فکر می‌کنید؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد می‌گوید که امروز طرفدار آن است که اپرا و باله در تاجیکستان رواج یابد

برای این که این نوع موسیقی به دل خلق عادی راه یابد، خلق باید اندکی آگاهی داشته باشد. اگر به یک دهقان عادی باله یا اپرا نشان دهید، قبول نمی‌کند. شاید ما هم برای خلق عادی انگلستان “ششمقام” خوانیم، قبول نکنند. برای قبول کردن چیزی دانستن لازم است.

زمانی که من ناراضی بودم، شاید سوادم کمتر بود، نمی‌دانم. حالا می‌خواهم که باشد. کشور ما را حالا 200 دولت می‌شناسد. اگر از آن دولتها مهمان آید و اپرای تاجیکی را بیند، مثلاً در باره حضرت سینا، بسیار خوب می‌شود. کاش چنین شود و مخلصان از در و پنچره وارد سالون شوند.

در واقع، امروز بسیاری از مردم به تئاتر نمی‌روند. نه تنها به تئاتر اپرا و باله، به دیگر تئاترها هم کمتر می‌روند. فکر می‌کنید سببش چیست؟

در دوره‌های ما اول تلویزیون نبود. رادیو بود البته، ولی سیدی و دیویدی و ویدیو نبود. مردم تشنه بودند. شاید این چیزها امروز از ‌اندازه زیاد شده باشد، نمی‌دانم. لیکن صرف نظر از اینها، اگر هنرمند هنر خوبی داشته باشد، خلق البته به دیدنش می‌رود.

فناوریهای جدید البته همه جا پیدا شد، اما در کشورهای پیشرفته ظاهراً هیچ مشکلی در زمینه جلب مردم به تئاتر وجود ندارد.

می‌دانید برای چه؟ در آن جاها نظارت هست. هیچ کس حق ندارد که آهنگ دیگری را بی اجازه بخواند. زود به دادگاه می‌کشند. پول کلانی جریمه می‌دهند. در ما بی‌سروسامانی شد. هر کس به هر آهنگی که خواهد، چه ترکی چه عربی، شعری می‌ماند و می‌خواند که این کار ممکن نیست. مال دیگری را از آن خود کردن جایز نیست. این کمبودی در ما هست.

فکر می‌کنید راه حلش چیست؟

راه حلش تنها در دست حکومت است. حکومت شاید منع کند. دست‌درازی در مال دیگران را اجازه ندهند، جریمه بندند، بعد درست می‌شود.

زمانی که شما به آوازخوانی شروع کردید، بیشتر سازهای موسیقی سنتی بودند. بعداً، فکر می‌کنم، در سالهای 80، سازهای برقی یا الکتریکی پدید آمد.

آره، اما من نماندم (اجازه ندادم). از بین هنرمندانی که نگذاشتند سازهای برقی وارد موسیقی ما شود، یکیشان من بودم. تا حال ما از سازهای ملی استفاده می‌کنیم. اما وقتی که من بار اول از ژاپن گیتار و سینتیزاتور آوردم، این سازها در این جا هنوز نبود، لیکن به ارکستر همراه نکردم، چونکه ما سازهای موسیقی خودمان را داریم.

در ما بهترین سازهای موسیقی هست، از نی گرفته تا کرنه و شاه‌نی، سُرنی، قوشنی، قانون، سِتا می‌گویند، اصالتا “جانستا” است، تنبور، دوتار و غیره. ما به این سازها می‌توانیم افتخار کنیم.

یعنی شما با موسیقی که توسط سازهای برقی اجرا می‌شود، مخالف بودید؟

بله، حالا هم مخالفم.

اما بسیاری از آوازخوانها به هر حال شروع کردند و با این گونه سازها موسیقیهایی را اجرا کردند. فکر می‌کنید آنها موفق شدند یا نه؟

آره، موفق شدند، بسیاری از آنها موفق شدند، لیکن آخرِ کار به خیر باشد. ببینیم که این چند سال دوام می‌کند.

مثلاً، به نظر شما، کی بیشتر موفق شد در موسیقی استرادی یا موسیقی ای که به وسیله سازهای برقی اجرا می‌شود؟

دسته هنری “گلشن” بد نبود. در زمان شوروی یکی از بهترین دسته‌ها بود، چونکه اصالت ملّی داشت. حالا ببینید، همان سرودهایی که شادروان مقدس خواند و خرما خواند و تاج‌الدین خواند، همانها امروز هم خیلی طرفدار دارند. چونکه آهنگهایشان خوب بود، ملی بود، ولی در سبک نو. اما امروز، بسیاریها “شعر خودم، آهنگ خودم” می‌گویند و هر چیزی را می‌خوانند که عمرش یک سال بیشتر دوام نمی‌کند. البته، چیز خوب دیر می‌پاید.

اصلاً شما هیچ کدامی از آوازخوانهای جوان را گوش می‌کنید؟

جوانها بد نیستند. مثلاً صدرالدین خوب می‌خواند، از روی آداب هم نباشد، فرزندم جانی‌بیک، شبنم و دیگران آوازخوانهای خوبی هستند.

یک نکته را می‌خواهم بگویم که بسیاری از آوازخوانهای ما حتی ازبکستان را نتوانستند تسخیر کنند، قرقیزستان هم نرفتند. همین دو جوان، جانی‌بیک و شبنم، ازبکستان و روسیه را تسخیر کردند، آمریکا و اروپا را در 23-24 سالگی تسخیر کردند. این آبرو و اعتبار همه ماست.

اما فکر می‌کنید چرا اینها توانستند و دیگران نه؟ شاید به این خاطر که این دو نفر در خانواده‌های هنرمندان تولد و بزرگ شده‌اند؟

شاید این هم باشد، اما آنها بسیار زحمت می‌کشند. هر مبلغی که می‌یابند، فقط برای هنرشان صرف می‌کنند. مثلاً، اگر یک ویدیوکلیپ را آماده کنند، در مسکو، اکراین یا آمریکا، برای این پول زیادی لازم است.

یک نکته دیگر را می‌خواهم بگویم. بعضی از برادران عزیز من، روزنامه‌نگاران، می‌نویسند که آوازخوانها پول کلان می‌گیرند و چرا این طور؟ ما این قدر بیگانه‌پرست هستیم که آوازخوانهای مشهور را از کشورهای دیگر با پول کلان دعوت می‌کنیم، ولی آوازخوانهای خودمان که فرزندان این سرزمین هستند، اگر اندکی پول برای آنها صرف شود، زیاد می‌نویسند.

این چیز هنرمندان را آزار می‌دهد. آ، جان برادر، اگر خواهید می‌برید، نخواهید نمی‌برید. آ، مانید، وی از ته دل خواسته و پولشان را داده است، روند و خدمت کنند.

شاید یک دلیل این نگرانی آن باشد که بیشتر مردم تاجیکستان فقیر هستند؟ چون بیش از 40 درسد جمعیت ما زیر خط فقر به سر می‌برند؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد می‌گوید به شاگردانش توصیه می‌دهد که با شعرا و نویسندگان همیشه همکاری کنند

درست، اما هر کس پایش را به اندازه جاگهش دراز می‌کند. کدام بیچاره فقیر آوازخوان کلان را به بزمش دعوت می‌کند؟ اگر همان آدم فقیر هم به آوازخوان درست فهماند، هر حافظی که نباشد، می‌رود. ده دقیقه هم باشد، لااقل یک بار بی پول تبریک می‌کند. ما پیش از همه آدم هستیم، شهروند تاجیکستان عزیز هستیم. همان فقیرک هم برادر عزیز ماست. نخواد ده دقیقه وقت یافته، یک دو سرود نخوانم؟ می‌خوانم و خلاص.

شما در اوایل دهه 1990 برای مدتی کوتاه به سیاست هم دست زدید. و مثلاً در یکی از مجالس پارلمان از قهار محکماو، رئیس جمهور وقت، خواستید که استعفا بدهد. چه چیزی شما را به این کار واداشت؟

درست، سیاست خودش نوعی هنر است، هنر هم سیاست است. اگر هنر سیاست نباشد، چه گونه 20 هزار کس را دو ساعت در یک ایستادیوم نگاه می‌دارید؟ این سیاستِ هنر است. افسوس که در فهمش ما ممکن نیست که یک هنرمند سیاستمدار شود. حال آن که رونالد ریگان که رئیس جمهور آمریکا شد، یک هنرپیشه بود.

آوازخوان روس یوسف کوبزون 20 سال باز عضو پارلمان است. در ازبکستان و دیگر کشورها هم هستند، اما در تاجیکستان ِما این امر چندان پذیرفته نیست.

زمانی که من عضو پارلمان شدم، از بس که به خارجه سفرهای زیادی داشتم، می‌خواستم که با دیگر اعضای پارلمان قانونهای خوبی تصویب کنیم، از جمله در باره حقوق مؤلف. اما بعضی از راهبران وقت راضی نبودند که من عضو پارلمان شوم.

من از همین جا که با شما صحبت می‌کنم، حوزه شماره هفت، نامزد شده بودم. اول 24 نامزد بود، هفت نفر فهمیدند که من هم نامزد شدم، نامزدی خود را پس گرفتند. از 17 نفر من در دور دوم پیروز‌شدم. من آسان عضو پارلمان نشده‌ام، زیاد ممانعت کردند.

آن وقت اولین بار در تاریخ نمایندگان خلق در تاجیکستان انتخاب شدند. خلق ما را انتخاب کرد و ما هم حرف خود را روی‌راست (آشکار) گفتیم. لیکن از ما خوششان نیامد، وقتی سخن حق را می‌گویید، ظاهراً کسی را خوش نمی‌آید. و محکمف را تنها جوره بیک نگفته بود که استعفا بدهد. حتی 12 نفر از شاگردان خودشان هم گفتند. از هیچ کدام آنها نام نمی‌برند، ولی چون هنرمند جوره بیک مراد گفت، نامش ماند.

به هر حال، شما همیشه مورد توجه مردم هستید. اما چه چیز وادار کرد که از آقای محکمف انتقاد کنید؟ فکر می‌کنید اشتباه ایشان چه بود؟

ما با هم مدتی کار کردیم. بسیار مرد دانشمند، خاکسار، در اقتصاد دانش وسیعی دارند. اما وقتی که در سال 1990 جنجال بپا شد و چند نفر در نزد بنای کمیته مرکزی کُشته شدند، از آن وقت دلم آزرده شد، زیرا جلو آن را گرفتن ممکن بود. اما یک سال بعد که با هم کار کردیم، همدیگر را دیدیم و حرفهایمان را به هم گفتیم.

بعداً در انتخابات ریاست جمهوری سال 1992 شما از نامزدی رحمان نبی‌اف به ریاست جمهوری حمایت کردید. چرا از دولت خدانظراف حمایت نکردید، چون او مثل شما هنرمند بود؟

البته، دولت خدانظراف هنرمند بود. ولی من با رحمان نبی‌اف کار کردم و دیدم، به جرأتش قائل شدم، هرچند با هم نشست و خیز (همنشینی) نداشتیم. وقتی که از منصب رفت، بعد من به نزدش رفتم. این عادت من است که بعد از استعفایشان به عیادت راهبران می‌روم.

زمانی که آندروپف رهبر شوروی شد، او خودش از کمیته امنیت بود، رحمان نبی‌اف (آن وقت رهبر حزب کمونیست در تاجیکستان بود) رفت و از "پولیت بیورو" برای ‌‌آباد کردن شهر دوشنبه سند آورد. این کارِ شوخی نبود. وقتی که او راهبر اول جمهوری بود، می‌خواستند از مسکو چند هزار آدم را برای کدام ساختمان فرستند، اما او مانع شد. گفت که ما خودمان به قدر کافی نیروی کاری و متخصص داریم، نیاز نیست از دیگر جا بیاریم. یکی از دلایل برکناریش همین بود. احترام من به او به خاطر جرأت و وطن‌دوستیش بود. برای همین، من از او حمایت کردم.

یک نکته را می‌خواهم تأکید کنم، شاید بی‌ادبی باشد، پوزش می‌خواهم، ما جوانمردانه از بین ده نامزد، یک نفرشان پس گرفتند، نُه نفر، از بین اینها بار اول با 58 درسد رأی پیروز‌شدیم. رحمان نبی یف برنده شدند، با سرود و آهنگ رئیس جمهور انتخاب کردیم، جوانمردانه، اما ناجوانمردانه منصب را گرفتند.

استاد، اما چه طور شد که رحمان نبی‌اف از قدرت رفتند؟ در اجلاس 16 پارلمان باید منطقاً “حکومت مبتنی بر قانون اساسی” برقرار می‌شد و ایشان دوباره باید بر مسند می‌نشستند، نه؟

شما البته از حادثه فرودگاه (گروگان گیری رحمان نبی یف، رئیس جمهور توسط افراد مسلح) خبر دارید. همان وقت ما را دشمن خلق اعلان کردند. ما هم راستی گریزه (فراری) شدیم، بسیار اتفاقاتی رخ داد. من همان روز (به جلسه 16 پارلمان در ماه نوامبر 1992) اندکی دیر آمدم. آمدم که نیستند، بعد یک گروه از اعضای پارلمان گفتند که چرا رحمان نبی‌اف نیستند، باید سخنرانی کنند؟ بعد آمدند و سخنرانی کردند و گفتند که اگر من روم و تاجیکستان عزیز آرام شود و ملّت من سربلند باشد، مسئله‌ای نیست، و رفتند.

اما زمانی که امامعلی رحمان روی کار آمد، نظر شما در باره او چه بود؟ فکر می‌کردید آینده تاجیکستان چه گونه می‌شود؟ اصلاً شما از آقای رحمان در آن زمان حمایت کردید یا خیر؟

جوره بیک مراد

جوره بیک مراد معتقد است که یک هنرمند هم می‌تواند سیاستمدار باشد، اما افسوس می‌خورد که سیاست گروهی را خرسند می‌کند و گروه دیگری را می‌رنجاند

آن وقت تقدیر ملتمان حل می‌شد. راستش را گویم، او وقتی که در پارلمان جنجال بسیار می‌شد، سخنرانیهای خوب می‌کرد، شاید این چیز تأثیر داشت. همچنین، او در ناحیه دنغره عضو تیم انتخاباتی رحمان نبی‌اف بود. اما افسوس که سیاست بیشتر گروهی می‌شده است. صنعت هرگز گروهی نیست.

به همین دلیل، فقط برای صلح و امانی ما همین آدم را روی کار آوردیم. بعداً، یادم هست که خود رحمان نبی‌اف هم دعای نیک داده بودند. خدا را شکر که صلح و امانی شد.

من به هر دو طرف رحمت می‌گویم. هم به راهبر تاجیکستان و هم به سعید عبدالله نوری که این دو جوانمرد تاجیک به هم دست دادند و صلح شد. اگر نوری نه می‌گفت چه؟ یا امامعلی رحمان نه می‌گفت؟ این بدبختی بود. خوشبختانه، دست دادند و صلح شد. طی ده سال اول جنگ بود، اما در این ده دوازده ‌سال خیلی آبادی شد. خدا را شکر.

اما بعداً دیگر در سیاست ظاهر نشدید؟ هیچ ابراز نظری هم در باره تحولات سیاسی نکردید و نمی‌کنید؟ چرا؟

نه، اگر لازم دانم، باز نامزدیم را می‌گذارم. می‌خواهم باز یگان قانون خوب تصویب کنیم. لیکن گفتم که چون وارد سیاست شدید، گروه می‌شوید که این برای هنرمند هیچ ممکن نیست. من باید سرود خانم و مردم گوش کنند. در سیاست یک طرف را خرسند می‌کنید و یک طرف می‌رنجیده است.

اما نظرتان به وضع سیاسی امروز تاجیکستان چیست؟ طی این 20 سال اخیر ما یگان دستاوردی داشتیم یا نه؟

صد و چند دولت ما را به رسمیت شناخت، این خودش دستاورد بزرگ است. وقتی راهبر ما در کنار راهبران دیگر دولتها با سر بلند در منبر سازمان ملل سخنرانی می‌کند، زبان فارسی تاجیکی آنجا صدا می‌دهد، همه این افتخار است. اما وقت لازم است که وضعیت بهتر شود.

ولی منتقدان می‌گویند که در این 20 سال تاجیکستان چندان پیشرفتی نکرد، همان گونه که فقیر و نادار بود، باقی ماند. مردم بیشتری مهاجر شدند و از زن و فرزندانشان جدا شدند. و امروز وضع تاجیکستان بدتر از آن زمان است. نظرتان به عنوان یک هنرمند به این مسئله چیست؟

همچون هنرمند من می‌روم روسیه، جاهای دیگر، می‌بینم که هم‌وطن من مسافر است. کار، شرف است، البته، هر کاری که نباشد. لیکن سخت زحمت می‌کشند. من گریه ام می‌آید.

در آمریکا هم دیدم، در اروپا هم، در روسیه هم می‌بینم. شاید این یک ضرورت باشد. شاید ما دیر کردیم که بیرون رویم. ارمنیها چند قرن پیش رفتند، امروز همه جای دنیا ارمنی هست. شاید برای آینده خوب باشد که ما امروز عذاب می‌کشیم و پول می‌یابیم و فرزندانمان را تربیت می‌کنیم.

بسیاریها می‌گویند که شما از مقامات اصلاً انتقاد نمی‌کنید، برعکس آنها را در موارد مختلف بیش از ‌اندازه ستایش می‌کنید؟

من عموماً تنقید را بد می‌بینم. نه، اگر کسی روبروی من بنشیند و کمبودیم را گوید، خرسند می‌شوم. اما، ما چهار تاجیک هستیم، یک بار جنگ کردیم، یکدیگر را کُشتیم، برای اهداف دیگران تاجیک ما مُرد. سه چهار کس ماندیم، باز یکدیگر را تنقید کنیم؟ باز کس دیگری می‌آید و می‌گیرد و ما از داشتگیمان هم می‌مانیم. برای همین، یکدیگر را باید اندکی تحمل کنیم، دوست داشتن و تعریف کردن را یاد گیریم. فکر من همین است.

در زمان شوروی راهبران وقت با شما خیلی نزدیک بودند و ظاهراً از شما حمایت می‌کردند. اما امروز چه طور؟

من از کسی بدی ندیده‌ام. وقتی که امامعلی رحمان را انتخاب کردیم، من گریزه (فراری) بودم، خانه‌های مرا تاراج کرده بودند. ایشان مرا به دوشنبه دعوت کردند، اما نتوانستم بیایم، چون خانه‌ام نبود، تاراج شده بود.

ایشان پرکار بودند و نتوانستم بفهمانم. اما در دو ملاقاتشان خرسند شدم. زمان آش آشتی پسرم جانی‌بیک شش‌ساله بود، هردومان خدمت کردیم. من بیش از یک ساعت سرودخوانی کردم.

در ناحیه تورسون‌زاده هم یک بار مراسم خلع سلاح دایر شد. امامعلی رحمان گفته‌اند که جوره بیک را یابید، این جا آوازخوانی کند. مرا یافتند، نتوانستم "نه" گویم. از یک طرف، تیر و توپ زیاد است، از طرف دیگر، راهبر دولت خواسته است، توکل به خدا کردیم و آمدیم.

در ایستادیوم یک و نیم ساعت سرود خواندم. وقتی که رئیس جمهور به منبر رفتند، راهبر وقت ناحیه، جامه و طاقی (کلاه) پوشاند. آن وقت ایشان رئیس شورای عالی بودند، جامه و طاقی را کشیده، به من پوشاندند و گفتند که بگذار به جای صدای تیر و توپ آواز هنرمندان، آواز جوره بیک، برآید. در همین دو مورد بسیار مهم به من مهربانی کردند و دعوت کردند.

اما امروز چه طور؟ ظاهراً رئیس جمهور دیگر به شما چندان ارادتی ندارد، چون مثلاً در جشن 70 سالگیتان شرکت نداشت؟ در کشورهای دیگر، مثل روسیه، اگر هنرمندی در سطح شما چنین جشنی می‌داشت، شاید رئیس جمهور تبریک می‌گفت؟

جوره بیک مراد

'جانی بیک و شبنم ازبکستان و روسیه را تسخیر کردند، آمریکا و اروپا را در 23-24 سالگی تسخیر کردند. این آبرو و اعتبار همه ماست'

شاید ایشان در این روزها در سفر بودند، نمی‌دانم. لیکن ما منتداریم که صلح و امانی است. دوشنبه آرام بود که من آمدم و کنسرت دادم. دوشنبه آرام بود که دوستان عزیز من، کوبزون، پولاد بلبل اوغلی، یوری آنتونوف، آلکساندر سیراف آمدند و مرا تبریک کردند.

با راهبری دوست بسیار خوب من، والری میخایلویچ کوگان، 28-30 نفر مهمانان آمدند و مرا تبریک کردند. اینها جوره بیک مراد را نه، همه هنرمندان تاجیک را تبریک کردند، تاجیکستان را تبریک کردند. من از این افتخار دارم.

شما گفتید که خانه‌اتان را در زمان جنگ داخلی غارت کردند. این چه طور اتفاق افتاد؟ این افراد کیها بودند؟ آیا حکومت چاره‌ای ‌برای پیدا کردن آنها نیندیشید؟

چون ندیدم، نمی‌توانم کسی را متهم کنم. من خودم به هیچ نهادی عرض نکردم. همین خانه‌ای که حالا داریم، در دوشنبه، ده دوازده ‌سال برای آن دادگاه‌بازی شد. گویا این خانه دیگری بوده و من گرفته باشم. خانه را گرفت، فقط یک حرف را می‌گفت. خالی کن می‌گفتیم، "نه" می‌گفت.

آن زمان مرا به بسیاری از برنامه‌های کنسرتی دعوت نمی‌کردند. یک بار در تلویزیون در باره نظامیها یک برنامه شد و من سخنرانی رئیس جمهور را گوش کردم. گوش کردم و همین سرود “آدمگری” را ایجاد کردم: "هست هرگونه گریها در زبان مادری، زرگری، غارتگری، اغواگری، آدم‌گری."

اما دو وزیر محترم از دو وزارت به من گفتند که "جناب عالی (رئیس جمهور) اجازه ندادند." هر کنسرتی نشود، می گفتند که جناب عالی اجازه ندادند. من گفتم، جناب عالی دیگر کاری ندارند که همین سرودهای مرا اجازه ندادند؟

در باره منرلمان هم (افرادی که تصرف کرده بودند) گفتند که رئیس شهر و راهبر دولت گویا (در دوره جنگ) گفته‌اند که به هر خانه‌ای بخواهید، وارد شوید و رندگی کنید. همین را که گفتند، من دیگر حرفی نزدم. تنها پس از 12 سال با رأی دادگاه خانه را پس گرفتیم که خانه نه، دیگز خرابه‌زار بود.

یعنی چه؟ راهبران شهر و دولت به کی گفته‌اند که هر خانه‌ای را یابید، درآید و شینید (سکونت کنید)؟

به آنهایی که در خانه من سکونت داشتند. یک نفر از "جبهه خلق" (گروهی که امامعلی رحمان را به قدرت رساند) خانه را گرفته بود. من در جلسه‌های دادگاه شرکت نمی‌کردم. تصادفاً یک بار آمدم که دادگاه رایش را صادر می کرد، تنها همان وقت شرکت کردم. بعد یک نفر، نمی‌دانم زنش بود یا شوهرش، گفت که "ما در وقتش جنگ کردیم."

من دیگر طاقت نکردم و گفتم که با کی جنگ کردید؟ با تاجیک جنگ کردید و تاجیک را کُشتید، باز از این افتخار می‌کنید؟ از این سخن اعضای (هیئت منصفه) دادگاه نیز خجالت کشیدند. چون همین گونه دوران شد، دیگر.

به هر حال، خانه را توانستید پس بگیرید؟

آره، خانه را پس گرفتیم، خانه چه، دیوار را پس گرفتیم. حالا هم در دو خانه‌اش به طور غیرقانونی سکونت دارند.

اما چه طور شد که شما از دوشنبه کوچیدید و به خجند رفتید؟ آیا اینجا احساس خطر یا تهدید می‌کردید؟

رفیقانم از کمیته امنیت گفته بودند که شما اکنون باید شهر را ترک کنید. این در سال 1992 بود. اگر 5 مه تیراندازی شده باشد، ما ششم مه از شهر بیرون شدیم، هفتم صحت و سلامت به سمرقند رسیدیم. بعد از نیم ساعت که ما بیرون رفتیم، افراد مسلّح خانه آمده‌اند و تیراندازی کرده‌اند.

بسیاری از ادیبان و هنرمندان در زمان جنگ یا آواره شدند یا کُشته و زندانی یا بیمار شدند. جنگ داخلی برای شما چه پیامدهایی داشت؟

فرض کردیم که من وارد سیاست شدم و عضو پارلمان شدم. ظفراَکا (آوازخوان معروف) عضو پارلمان نبودند، به سیاست کاری نداشتند. آدینه اَکا (آوازخوان معروف دیگر) هم. آخر، آنها را هم اذیت کردند.

بله، آنها را نیز تعقیب کردند، خانه ظفر ناظم را سوزاندند. ایشان در 17 سال خانه ساخته بودند، در هفت دقیقه سوزاندند. نسبت به آدینه حاشم هم بسیار فشار و تضییق کردند، بی‌آدابی روا دیدند. هردویشان از همین آزار و اذیت افسرده شدند و وفات کردند.

اکنون تقریباً 20 سال است که در شهر خجند رندگی می کنید. آنجا زندگیتان چه طور است؟

می‌دانید، من هرگز به خانه‌های مجلل و ماشین علاقه نداشتم. من بسیار دیر ماشین گرفتم و دیر در ماشین خارجی نشستم، چون می‌خواستم برابر خلقم باشم. خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش. این حرف بیهوده نیست. اول خدا، بعدً خلق بسیار بزرگ است.

من 20 سال در خجند، ولی یک پاره دلم با دوشنبه بود. این در هنرم هم تأثیر گذاشت. شاید اگر در دوشنبه می‌بودم، خاطرم جمع می‌شد. شاید همین الم کرد که من در خجند خیلی زیاد ایجاد کردم. تاشکند رفتم و آوازم را ثبت کردم. در سه روز 36 سرود در رادیوی تاشکند ثبت کردم، در تلویزیون 20 ثبتم هست. حالا، البته، رفت و آمد کمتر شد.

و یک دسته شش‌مقام سرایان در خجند تأسیس کردیم که بهترین نوازنده و آوازخوانها را دارد. خوب، حالا تونل گشاده شد، چهار ساعت تا دوشنبه راه است، می‌آیم و می‌رویم. در خجند یا کولاب یا خاروغ، هرجا که زندگی می‌کنم، هنر من برای ملت و خلق است.

گفتید که آهنگهایتان را در ازبکستان نیز ثبت کردید. البته، آن جا هم طرفداران زیادی دارید، نه؟

جوره بیک مراد

'با مبلغی که می‌یابم، بسیار سفر می‌کنم، فرزندانم را نیز می‌برم که بینند. اگر همه این را جمع کنیم، خیلی مبلغ می‌شود. ولی بی‌پول هم نیستیم، خدا را شکر'

در ازبکستان، روسیه، اسرائیل یا آمریکا ناز مرا می‌بردارند. چون که میلیونها تاجیک هست. ما وقتی برای آنها کنسرت می‌دهیم، می‌دانید که چه قدر غرورشان بلند می‌شود؟

در وادی فرغانه، سرخاندریا، سیردریا، بخارا و سمرقند طرفدارانم زیادند. سالهای آخر روابط با ازبکستان کمی مشکل است، اما مطمئنم که سال 2013 خوب می‌شود. باز هم سفرهای هنری خواهیم داشت، هنرمندان ما می‌روند و آنها نیز می‌آیند. اما افسوس که ما چند سال را از دست دادیم.

اخیراً استاندار سغد به شما خانه داد. قبل از این خانه داشتید یا نه؟

یک خانه عبارت از سه حجره داریم که در آن سه عایله زندگی می‌کنیم. اما نمی‌نالیم. خدا را شکر. رئیس ولایت سغد، قاهر رسولزاده، یک آدم بسیار فرهنگی هستند. وقتی که آثارخانه ما آتش گرفت، همان جا اشکم ریخت، وقتی که خانه مان را گرفتند، اشکم نریخته بود. در این آثارخانه زحمت پنجاه‌ساله من حفظ می‌شد. خدا را شکر که فرزندان هوشیاری کردند و 70 درسد این آثار را نگاه داشتند.

کارمندان آتشنشانی و پلیس هم کمک کردند. بعد از این حادثه به نزد رئیس ولایت رفتم، در مدت کوتاه تعمیر کردند. همان وقت گفته بودم که این آثار را کجا بریم؟ دیگر مراجعه نکردم. خودشان اخیراً گفتند که ما خیلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم که یک خانه عبارت از دو حجره را به شما بدهیم. اگر خواهید در آن زندگی کنید، نخواهید، اشیای بایگانی را نگاه دارید. دادند و ما هم منتداریم.

اما بسیاریها فکر می‌کنند که شما خیلی ثروتمند و میلیونر هستید؟

من ملت بزرگ دارم، ثروتم همین است. با مبلغی که می‌یابم، بسیار سفر می‌کنم، فرزندانم را نیز می‌برم که بینند. اگر همه این را جمع کنیم، خیلی مبلغ می‌شود. ولی بی‌پول هم نیستیم. خدا را شکر، گرسنه نیستیم.

شنونده‌های من مرا گرسنه شدن نمی‌گذارند. سالهای جنگ این جا شرایط سخت بود، مخلصانم به ازبکستان و قرقیزستان، اسرائیل و آمریکا دعوت می‌کردند. نماندند که گرسنه مانم. تا خلق هست، من گرسنه نمی‌مانم.

من، اسفندیارجان، یک خصلت دارم: مرد باید ننالد. بعداً، فقط تلاش می‌کنم به دیگران نیکی کنم، چون پدر و مادرم مرا نصیحت کردند، قرآن و پیغمبرمان گفته‌اند که نیکی کنم. خدا گفته است که هرکه ناموخت از گذشت روزگار، نیز ناموزد ز هیچ آموزگار. این کلام خداست که رودکی دوباره گفته است. اگر گفته خدا را نکنیم، ما بنده نیستیم.

شما چند سال پیش به حج هم سفر کردید، البته. بسیاریها شما را حاجی جوره بیک مراد می‌گویند.

زمانی که استقلال شد، بار اول ما به حج رفتیم. سال 1991 بود. بعد به بیت المقدس رفتم، به کربلا رفتم. تمام اماکن مقدس اسلامی را زیارت کردم. اگر به یگان ناحیه رویم، یگان عزیز و اولیا خفته باشند، حتماً آنها را زیارت می‌کنم. این اعتقاد من است.

وقتی که به بیت المقدس رفتم، کنیسه یهودیان و کلیسای حضرت عیسی را نیز زیارت کردم. حضرت عیسی و موسی پیغمبرانمان هستند. لیکن در هر جا که زیارت کردم، کلمه شهادت را می‌خواندم. دوست می‌دارم، چرا؟ می‌گویند که در جنازه مولانا نماینده‌های همه ادیان، چه مسلمان، چه یهودی، چه مسیحی، حضور داشتند. در دوران شوروی جنازه استاد تورسون‌زاده هم همین طور شد. ایشان در زندگیشان کارهایی کردند که به حرمت سزاوار شدند.

به نظرم، موسیقی زمان شوروی یک ویژگی داشت. شاید آن زمان در گرایشهای مذهبی محدودیتهایی موجود بود؟

یک کمبودی نظام شوروی و سبب فرو پاشیدنش همین بود، به نظرم. اگر خدا می‌گفت، شاید دنیا را می‌گرفت. افسوس که چنین نشد. باید می‌گذاشت که مسلمان نمازش را خواند، مسیحی عبادتش را کند. در این امور نباید دخالت می‌کرد، چون این در درون انسان است.

در موسیقی کلمه “خدا” را کمتر اجازه می‌دادند. من 30 سال در شوروی خدمت کردم، هیچ محدودیت دیگری نبود. اما وقتی که من سرود “آدمگری” را در دوران استقلال با الهام گرفتن از سخنان رئیس جمهور ایجاد کردم و خواندم، دو وزیر “نه” گفت، من حیران شدم...

آن زمان هنرمندان ظاهراً نمی‌توانستند سرودهای خیلی غم‌انگیز هم بخوانند، چون ایدئولوژی کمونیستی فلسفه نومیدی را نمی‌پذیرفت. شاید به همین دلیل ترانه‌های آن زمان بیشتر شاد است و با شور و شوق اجرا می‌شد؟

بله، شور و شوق زیاد بود، چون به 15 جمهوری سفرهای هنری داشتیم، رفت و آمد زیاد بود. سرودهای غم‌انگیز هم بود، مثلاً نعتها بود، مردم گوش می‌کردند، اما در رادیو و تلویزیون زیاد پخش نمی‌شد. مثلاً، در نعتخوانی آدینه حاشم ‌بسیار معروف بودند. البته، ما جوان بودیم، چندان به این چیزها توجه نمی‌کردیم. شاید وقت هم نبود. به هر حال، سیستم همین طور بود که شاید خواندن سرود و ترانه‌های شاد بیشتر رایج بود، نمی‌دانم.

شما یک سرود می‌خوانید که خیلی مشهور است، با نام “عزیز دلم، زلیخا”. لطفاً، قصه آن را بگویید که چه گونه ایجاد شد؟

جوره بیک مراد

'"ششمقام" مال تاجیک است. باربد و رودکی که تاجیک بودند، این موسیقیها مال تاجیک است. من بی یگان غرض می‌گویم، برادران نرنجند'

البته، این سرود من نیست، مال عباس قادری است، شعر و آهنگ هم از اوست. او حافظ بسیار خوب ایران است، اما بیشتر سنتی می‌خواند. ما یک مهندس داشتیم به نام میرزا از روستای لُچاب در شمال شهر دوشنبه.

این آدم یک روز کاستی را آورد و گفت که همین “زلیخا” را خانید. من گوش کردم، بسیار خوب بود، اما یکرنگ. آن اوجهای بلند و پاره “صبحدم مرغ چمن” را خودم اضافه کردم و در دیگر اوکتاو خواندم، تا تاجیکی شود. یعنی این سرود دو دولت است، اول از عباس قادری، دوم از جوره بیک، یعنی تاجیکی و ایرانی است.

از آوازخوانهای دیگر ایران و افغانستان هم الهام گرفتید؟

البته، شجریان را بسیار گوش می‌کنم، ستار و اندی را گوش می‌کنم، سنتیها را بسیار گوش می‌کنم. از افغانستان من سال 1966 از آقای قاسم سرود “ای کبک دری، بیا به پهلویم، خوابد ببرد سر زانویم” را خواندم. بعد خرما این را به سبک استرادا خواند که بسیار خوب شد.

از آقای خیال هم خوانده بودم، با ایشان بسیار دوستی داشتیم، از آقای زلاند، از هویدا یک سرود خواندم، “خودت گل، دهنت گل”، از احمد ظاهر هم “لیلی جان” را خواندم. برای خاطر همان دولت، آنجا رفتیم و برای آنها خواندیم.

امروز هم با آوازخوانهای همزبان ارتباط دارید، حتماً؟

بله، با برخی از آنها آشنایی دارم. مثلاً، آوازخوانی امیرجان صبوری را بسیار دوست می‌دارم، بسیار آواز خوب دارد، آهنگهایش هم دلپذیر است.

به نظر می‌رسد که بسیاری از آوازخوانهای افغانستان تحت تأثیر موسیقی هندی قرار گرفته‌اند؟ شما در این باره چه نظر دارید؟

بله، چون محیطشان نزدیک است. مثلاً، سرودهای ما، “ششمقام”، “مناجات”، “تناور”، “گریه”، “صوت مناجات”، “بازرگانی”، “صوت مسکین”، اینها اصالتا تاجیکی هستند، اما چون آوازخوانهای ما کمتر خواندند، در میان برادران ازبک بیشتر رایج شد. حالا همه گمان می‌کنند که اینها ازبکی است. ما همه اینها را دوباره خواندیم و تاجیکی کردیم، چون مال خودمان بود.

ایرانیها یا افغانها همیشه با یک زبان می‌خواندند، از اول تا به آخر دری یا فارسی بود. اما در ما دوزبانه شد. اگر “ششمقام” را هم می‌گذاشتیم، می‌گفتند که مال ماست. اگر سخت‌تر اصرار نورزیم، ممکن است برادران یهودی هم گویند که این مال ماست.

واقعا بحثها هست بر سر این که “ششمقام” مال کدام قوم و ملت است. شما شخصاً چه فکر می‌کنید که این مال کیست؟

مال تاجیک است. باربد و رودکی که تاجیک بودند، این موسیقیها مال تاجیک است. من بی یگان غرض می‌گویم، برادران نرنجند.

استاد، دستدان درد نکند، با سؤالات بسیار شما را اذیت کردم.

قربانتان شوم، این طور نگویید. ما همه می‌خواهیم که دنیا آرام باشد و ملتمان پیش رود، کمبودی کم باشد. زمان شوروی مخالفین نبود، حالا هست. من از یک کار آمریکایها بسیار خوشم می‌آید. اوباما و رامنی به همدیگر بسیار حرفهای پست و بلند گفتند، اما وقتی که اوباما پیروز‌شد، اول رامنی آمد و تبریک کرد و گفت که “تو پرزیدنت منی.” ما هم باید همین چیزهای خوب را از آنها یاد بگیریم و چه حکومت و چه مخالفین باید در صورت پیروز‌ی یک طرف دست همدیگر را بفشارند.

البته، در هنر هم باید همین طور رقابت باشد؟

آره، رقابت نباشد، پیشروی نمی‌شود. لیکن رقابت سفید باشد.

بسیار سپاسگزارم، استاد.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.