بهمن محصص و خاطرات انهدام روی پرده سینما

به روز شده:  10:33 گرينويچ - شنبه 16 فوريه 2013 - 28 بهمن 1391

نمایی از فیلم 'فیفی از خوشحالی زوزه می کشد' درباره بهمن محصص

بهمن محصص نمونه نادری در تاریخ هنر ایران است؛ نقاش و مجسمه سازی شگفت انگیز که در سال های پیش از انقلاب بسیار مطرح بود و در سال های پس از آن، گفته شد که تمام آثار به جا مانده اش را خودش از بین برد و از ایران رفت.

شاید از همین روست که انهدام را بتوان مهمترین تم آثار این هنرمند تلقی کرد؛ نقاشی که آخرالزمان و یاس و نومیدی را تصویر کرد و مانند فرانسیس بیکن- که چه شبیه اند آثارشان- راه و سبک و سیاق خود را یافت، به کسی باج نداد، نخواست که قدر ببیند، گوشه گیر شد و در انزوا مرد.

میترا فراهانی به عنوان یک مستندساز در یک فرصت استثنایی بهمن محصص را در هتل محل اقامتش در رم یافته و دو ماه آخر زندگی او را به فیلم بدل کرده است با عنوان "فیفی از خوشحالی زوزه می کشد" که عنوان تابلوی محبوب محصص است که او هیچگاه نفروخت و تا به آخر عمر در کنار خودش نگه داشت.

هرچند تعداد بسیار معدودی از همنسلانش با او در ارتباط بودند، اما گوشه گیری و انزوای محصص مانع از هر نوع نزدیک شدن به او بود، تا آنجا که بسیاری گمان می بردند محصص سال ها قبل درگذشته است.

فراهانی که فیلمش در جشنواره فیلم برلین به نمایش درآمد، به ما نمی گوید که چطور او را یافته و چگونه رضایت اش را جلب کرده تا در جلوی دوربین اش ظاهر شود. صدای او در فیلم به ما می گوید: «به شما نخواهم گفت که چطور یافتمش!»

اما این کشف به هر شکل که صورت گرفته باشد، حاصل، فیلم ماندگاری است که جهان یک نقاش نه چندان قدر دیده را با مخاطب قسمت می کند.

فیلم به شکل هوشمندانه ای به بخش های مختلفی تقسیم شده که هر کدام بخشی از هنر و اندیشه نقاش را با تماشاگر قسمت می کنند. در واقع محصص در جلوی دوربین چندان حرف نمی زند، بیشتر زندگی می کند و فیلمساز این فرصت را - خوشبختانه- داشته تا زمان زیادی را با او صرف کند و روزهایی از زندگی او را برای اولین و آخرین بار به فیلم بدل کند.

در فیلم به نظر می رسد که محصص اهل زیاد حرف زدن نیست (یا حداقل در این موقعیت از زندگی اش این گونه است)، برعکس فیلم لحظاتی را ثبت می کند که او با شوخی و طنز به جهان اطرافش نگاه می کند، همه چیز را به سخره می کشد و درباره آثار خودش تنها به ویران شدن و ویران کردن آنها اشاره دارد و درباره بسیاری از آنها می گوید:"مرد! از بین رفت! نابود شد!" و به همین اکتفا می کند که بگوید خودش بسیاری از آنها را نابود کرده است.

تا پایان فیلم سوال فیلمساز درباره مفهوم ماهی در آثار او بی جواب می ماند؛ محصص شاید عامدانه مفهوم بیرون کشیدن از نقاشی را منع می کند.

در عین حال به سماجت و راست قامتی او پی می بریم که در تمام زندگی اش به کسی باج نمی دهد. زمانی که مجسمه شاه ایران را می سازد، شاه را با فاصله قرار می دهد و صورت او را به شکلی ترسیم می کند که شاه به هیچ وجه از آن خشنود نبود و در نتیجه این مجسمه برای همیشه در انباری یکی از کاخ ها ماند. ( مشخص نیست امروز هم هست، یا این که به سرنوشت بسیاری دیگر از آثار نابود شده محصص دچار شده.)

او همچنین آشکارا درباره گرایش جنسی خود حرف می زند و از مجسمه هایی که می ساخت و آلت آنها همیشه مشکل ساز بود. ( با خنده می گوید به سانسورچی گفته است:«خب تنها کاری که می تونم بکنم اینه که ببرمش بگذارم جلوی مجسمه تو یه سینی!»)

از طرفی در بخش هایی که از تصاویر و حرف های دوران جوانی او استفاده شده (که منبع آن مشخص نیست) می توان به ستایش نفس و غرور نقاشی پی می برد که با جسارت تمام درباره کار خودش حرف می زند و ابایی ندارد که دیگران درباره گفته ها و آثار او چه می اندیشند و شاید با این همه اعتماد به نفس می دانست که فرد سختگیری چون ابراهیم گلستان تابلوهای او را بر دیوار خانه اش می آویزد و با ستایش از او حرف می زند.

روند انهدام را از ابتدا تا انتهای فیلم می توان پیگیری کرد. هرچند فیلم تنها دو ماه از زندگی محصص را دربرمی گیرد، اما در واقع این دو ماه شمه ای است از تمام زندگی او که گوشه گیری و انزوا و سفارش گرفتن برای کار ( از سوی دو برادر که به دلیل ناتمام ماندن سفارششان، در انتها در ازای پولی که پرداخته اند، تابلوی فیفی از خوشحالی زوزه می کشد را هم در کنار برخی دیگر از آثار او با خود می برند و در خانه خود در دوبی نصب می کنند) و تلاش برای خلق و گاه شکست، و اوج و فرودهای روحی او را به نمایش می گذارد و در انتها به زیبایی به پایان می رسد.

در تمام فیلم محصص از مرگ حرف می زند؛ از مرگ آثارش تا مرگ هنرمندانی چون دالی و پیکاسو (که لحظه آخر زندگی آنها نوعی ریشخند زدن به جهان اطراف شان است) و بالاخره هرچند ما به عنوان تماشاگر لحظه مرگ او را نمی بینیم، اما فیلمساز شاهد این صحنه است و ما تنها صدای آنها را می شنویم که محصص نفس های آخرش را می کشد.

در پایان دریا را می بینیم- شاید به نشانه رهایی- و صدای او را می شنویم که به کارگردان می گوید این صحنه را در پایان بگذار و طبق معمولی که پیشتر هم از او در فیلم می بینیم، دخیل می شود در حال وهوای فیلم و کارگردانی آن و سعی دارد این مهمترین درس هنر را باز برای ما بگوید که "چه گفتن مهم نیست، چگونه گفتن است که اثری را ارزشمند می کند."

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.