«ستایش مادر در روز مادر»

به روز شده:  15:04 گرينويچ - جمعه 22 فوريه 2013 - 04 اسفند 1391

چند بچّۀ حرف گوش کن و بی ادّعا که دهان به ستایش مادر گشوده اند.

چند وقت پیش در یکی از تلویزیونهای فارسی خارج از کشور برنامه ای پخش می شد در بزرگداشت روز مادر. در این بزرگداشت تا دلتان بخواهد، درستایش مادر شعر خواندند. خوب، ستایش با شعر هم که تازگی ندارد. از قرن سوّم، چهارم هجری شاعرهای ما خدا و پیغمبر و پادشاه و وزیر و کاخ و اسب و فیل و شتر و شمشیر و گل و بلبل و خیلی کسها و چیزهای دیگر را با «نظم» یا به قول نادرست خودشان با «شعر» ستایش می کردند.

از شاعرهای به اصطلاح «متقدّم» کسی را به خاطر ندارم که در ستایش مادر قصیده ای، یا قطعه ای، گفته باشد، مگر «خاقانی شروانی» که در قطعه ای با ردیف «مادر»، آن هم در اصل نه در ستایش مادر، بلکه در نکوهش خودش که «خو کرده به تنگنای شروان/ با تنگی آب و نان مادر»، احساس شرمساری و سرافکندگی می کند، و خودش را که از آسمان افتاده است، این طور سرزنش می کند که:

ای باز سپید چند باشی

محبوس به آشیان مادر؟

شرمت ناید که چون کبوتر،

روزی خوری از دهان مادر؟!

دوبیت از قطعۀ خاقانی شروانی، شاعر قرن ششم هجری، در سرزنش خود و قدردانی از مادر.

و آنوقت به یاد «دل مهربان مادر» می افتد و لازم می بیند که «با این همه» خفت و خواری ای که از بابت نان خور مادر بودن می کشد، «حقّ دل جان فشان مادر» را نگهدارد، و به خاطر خطیرش می گذرد که دیر یا زود عمر مادرعزیزش به سر خواهد آمد!

امّا از شاعران به اصطلاح «متاخّر»، از یک قرن و اندی پیش تا همین امروز، چیزی که کهنه و نیمدار و نوش فراوان صادر شده است، شعر است. از معروف ترین این به اصطلاح شعرها یکی قطعه ای است از زنده نام ایرج میرزای ملقّب به «جلال‌الممالک، فخرالشّعراء» است، با عنوان «قلب مادر» (۱)، و یکی هم قطعه ای از «حاج میرزا سید یحیی دولت آبادی» با عنوان «مادر» یا «مادر پیر» یا «مهر مادری» (۲)، که در برنامۀ تلویزیونی «بزرگداشت مادر» مجری برنامه این دو تا شعر را در صدر شعرهای دیگر قرائت که نه، واقعاً «دِکلمه» (déclamé) کرد.

می خواهم خدمتتان عرض کنم که در این دو تا شعر دو تا شاعر به حقّ بزرگ و بزرگوار، بدون اینکه خودشان متوجّه باشند، با نیت خیری که داشته اند، برای سنگ تمام گذاشتن در ستایش مادر، پسرهای آنها را بیشرف ترین، پلیدترین، سنگدل ترین، بیعاطفه ترین موجود روی زمین معرّفی کرده اند.

حاج میرزا سید یحیی دولت آبادی (۱۳۱۸ـ۱۲۴۱خورشیدی) شاعر و نویسنده و از پیشگامان تأسیس مدرسه های جدید در ایران.

در شعر ایرج میرزا، پسرۀ بیشرفِ پلیدِ سنگدلِ بیعاطفه به درخواست معشوق بیشرف تر و پلید تر و سنگدل تر و بیعاطفه تر از خودش، سینۀ مادرش را می درد و قلب او را در می آورد و دارد بدو، بدو آن را برای معشوق می برد که دم در خانۀ او سکندری می خورد و قلب مادر از دستش می افتد روی خاک. وقتی می خواهد آن را بردارد، قلب آن مادر دیوانۀ مالیخولیایی، بدون اینکه یک ذرّه از خدا خجالت بکشد، می گوید: «آه دست پسرم یافت خراش/ وای پای پسرم خورد به سنگ!»

در شعر یحیی دولت آبادی، پسره المثنّای ملعون شعر ایرج میرزاست، می خواهد «گره بستۀ زر» یا پولی را که مادره برای دامادیش قایم کرده است، به زور ازش بگیرد، ببرد صرف عیّاشی کند و مادره نمی دهد و پسره مادره را خفه می کند، می اندازد توی چاه! یکدفعه از ته چاه مادرۀ دیوانۀ مالیخولیایی، بدون ذرّه ای خجالت از خدا، در آخِرین نفس می گوید: « آه! فرزند نیفتی در چاه!»

خوب، حالا این دو تا شاعر به حقّ بزرگ و بزرگوار متوجّه نبوده اند که دارند چی می گویند، ما چی؟ ما چه طور؟ یعنی ما هنوز هم نمی خواهیم بعد از یک قرن و اندی متوجّه بشویم که همچین اهانتهایی به فرزند، ستایش از مادر نیست؟ همه برویم یک بار دیگر این دو تا شعر را با دقّت لازم بخوانیم.

_____________________________

۱- ایرج میرزا: «قلب مادر»

داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر تو با من جنگ

هرکجا بینَدَم از دور کند / چهره، پُرچین و جبین پُر آژنگ

با نگاۀ غضب آلود زند / بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند / همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده ست / شهد درکام من و توست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ تورا / تا نسازی دل او از خون رنگ

گرتو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

رَوی و سینۀ تنگش بدری / دل برون آری از آن سینۀ تنگ

گرم و خونین به منش باز آری / تا برد ز آینۀ قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار / نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد / خیره از باده و دیوانه زبنگ

رفت و مادر را افگند به خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوق نمود / دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین / واندکی سوده شد اورا آرنگ

وآن دل گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست، نمود / پی برادشتن آن، آهنگ

دید کزآن دل آغِشته به خون / آید آهسته برون این آهنگ:

آه! دست پسرم یافت خراش / وای! پای پسرم خورد به سنگ!

۲ - یحیی دولت آبادی: «مهر مادری»

مادری پیر و پریشان احوال / عمر او بود فزون از پنجاه

زنِ بی شوهر و از حاصل عمر / یک پسر داشت شرور و خود خواه

روز و شب درپی اوباشی خویش / بی خبر از شرف وعزّت و جاه

دیده بود او به برِ مادر پیر / یک گره بستۀ زر، گاه به گاه

شبی آمد که ستاند آن زر / بکند صرف عملهای تباه

مادر از دادن زر کرد ابا / گفت رو، رو، که گناه است، گناه

این ذخیره ست مرا، ای فرزند / بهر دامادیت ان شاءالله

حمله آورد پسر تا گیرد / آن گره بستۀ زر، خواه مخواه

مادر از جور پسر شیون کرد / بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر / سخت، چندان که رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت / بر سر دوش و بیفتاد به راه

برد، در چاه عمیقی افکند / کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او / تا نماید به ته چاه، نگاه

از ته چاه به گوشش آمد / نالۀ زار حزینی ناگاه

آخرین گفتۀ مادر این بود / آه! فرزند نیفتی در چاه!

در این زمینه بیشتر بخوانید

برنامه های قبلی

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.