یادی از هوشنگ کاووسی، منتقد معبد سینما

Image caption پشت صحنه هفده روز به اعدام- ۱۳۳۵. هوشنگ کاووسی با عینک دودی. کنارش محسن مهدوی و ملک مطیعی. فیلمبردار مهدی امیر قاسم خانی

هوشنگ کاووسی قامت بلند با موهایی روشن و تابدار شبیه بازیگران خوش‌قیافه سینما و چشم‌هایی به رنگ دریای فیلم مستر رابرتز ساخته جان فورد، یکی از المپ نشین‌های محبوبش در معبد سینما بود، آن‌قدر که خیال می‌کردی همو این مرد را برای تدریس تاریخ سینما به کلاس درس شما فرستاده است.

تابستان قبل از ورود به مدرسه عالی تلویزیون و سینما، با او در انجمن ایران و آمریکا فیلم‌های چاپلین، باستر کیتون، هری لنگدون و دیگر بزرگان سینمای صامت را مرور کرده بودیم. بعد نوبت بزرگداشت جان فورد رسید، با نمایش بهترین آثارش در سرشب‌های خنک تابستانی، و او همیشه سر وقت کنار پرده سفید نمایش ایستاده بود. بسیاری از تماشاگران آمریکایی‌های مقیم ایران بودند و او، به عنوان منتقد فیلم، قبل از نمایش هر فیلم بزرگان سینمای این کشور را به هموطنان خودشان معرفی می‌کرد.

وقتی برای تدریس تاریخ سینما آمد، همان کلام شیرین و همان جاذبه حضور را با خود به کلاس آورد. همراه او سفر به قلب تاریخ سینما به درازا می‌کشید، درازایی که گاهی به نظر می‌آمد از عمر کوتاه هفتاد- هشتاد ساله این هنر هم بسی بیشتر است. لازم نبود حتماً دزد دوچرخه‌ی دسیکا را دیده باشی تا از داستان‌های دقیق و شیرینی که از حافظه‌ای شگفت انگیز سرریز می‌شد لذت ببری، او از جزئیات بسیاری باخبر بود و از نقطه نظرهای دسیکا و زاواتینی و جوزپه آماتو، تهیه کننده فیلم، در جریان ساخته شدن اثر به روز و ساعت و دقیقه صحبت می‌کرد.

بعد نوبت به جشنواره جهانی فیلم تهران رسید. روزهایی که در یک صبح آفتابی بهاری جلو سینما شهر فرنگ می توانستی گری گوری پک را ببینی که از یک در وارد می‌شود و مردی کوچک اندام با پاپیون بزرگ و کت و شلوار فلانل به نام فرانک کاپرا از در دیگر بیرون می‌آید که هوایی بخورد.

هوشنگ کاووسی هم آنجا بود و در انتخاب فیلم های فرانسوی به مدیران جشنواره مشاوره هم می داد. بهمن فرمان آرا در این سوی آمفی تئاتر مدرسه عالی تلویزیون و سینما، سخنان کاپرا را ترجمه می‌کرد و دکتر در آن طرف مترجم رنه کلر بود.

Image caption هوشنگ کاووسی ( هفتم خرداد ۱۳۰۱- دوم فروردین ۱۳۹۲)

هنگام پرسش و پاسخ یکی از دختران دانشجو سیگاری روشن کرد. هوشنگ کاووسی ضد سیگار بود، اما قبل از آن که واکنشی نشان دهد رنه کلر را هم در حال کشیدن سیگار دید. کارگردان بزرگ سینمای فرانسه با متانت و پوزش، و تواضعی باورنکردنی گفت: "دیدم دختر خانم جوانی سیگار روشن کرد من هم خواستم یکی بکشم." در کلاس‌های درس هژیر داریوش که خودش سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد، دانشجوها هم گاهی سیگار می‌کشیدند، اما با دکتر کاووسی هرگز. رنه کلر میزبان مقیدش را می‌شناخت و از لذت سیگار کشیدنش حدس زدیم پیش از ورود به جلسه هم در مضیقه بوده است.

در امتحانات کتبی می‌شد از ذکر تاریخ دقیق انتخاب نابازیگران دزد دوچرخه صرفنظر کرد، اما در توصیف تئوری سینما- چشم ژیگاورتوف، و نقشمایه‌های خط هیروگلیف در مونتاژ دینامیک ایزنشتاین و دردسرهای فنی چاپلین به دوران گذار سینما از صامت به ناطق و شرح محتویات [به تعبیر کاووسی] "بشکه باروتی که سینماگران موج نوی فرانسه در قلب پتنیسم ارتجاعی لژیونرهای ریاکار عفت اجتماعی بعد از جنگ دوم منفجر کردند"، امکان تقلب وجود نداشت.

یکی از دانشجویان روزی در اعتراض به این روش‌های سخت‌گیرانه گفت: "چاپلین که شما این همه به او ارج می‌گذارید، هیچ کدام این نکات را نمی‌دانست، حتی به گفته خودتان سواد ابتدایی هم نداشت، اما بالاخره چاپلین شد، پس ما چرا باید این چیزها را بدانیم؟"

هوشنگ کاووسی را که نه اهل مماشات بود و نه اهل ملاحظه بود هیچ‌وقت آن‌قدر خشمگین ندیدیم. در خروج را نشان داد و گفت: "برو بیرون، برو برای خودت چاپلین شو!" ما به این اتفاق‌ها از ته دل می‌خندیدیم. آن دانشجو هم خودش می‌خندید و می‌گفت: "دکتر نمی‌گذارد راحت چاپلین شویم!"

در سال‌های بعد بارها با همسرم او را در پاریس دیدیم. با شاخه گل به دیدار رنه کلر می رفت. تا این که انقلاب شد، رنه کلر درگذشت و او هم ممنوع الخروج شد. گمان می‌کردند از سفره گسترده سازمان عریض و طویل رادیو تلویزیون ملی که مأمور گردآوری گنجینه آثار تاریخ سینمای دنیا در آن بود، نصیب‌ها برده و باور نمی‌کردند کسی این همه این تلاش را به عشق خدایان المپ نشین معبد سینما کرده باشد و سودی جز حقوق کارمندی نبرده باشد.

همکاری با ماهنامه فیلم و چند نشریه دیگر ثمر تلاش سال‌های بعد از انقلاب برای او بود، در حالی که تألیف‌ها و ترجمه‌هایش به ندرت به جلد کتاب در می‌آمد و بعضی از آنها تا جایی که می‌دانم همچنان در اداره ارشاد خاک می‌خورد.

در مورد فیلم‌های خودش که با نقد بیرحمانه متقابل کسانی که متولیان «فیلفارسی»شان می‌خواند بدرقه شده بودند، همچنان مدعی بود و می‌گفت نخستین کسی‌ در ایران است که فیلم در ژانر پلیسی به مفهوم درونی و دیالکتیکی آن ساخته است، در حالی که تصور عام در سینمای ایران و «فیلمفارسی» سازهایش از فیلم پلیسی، فیلمی بود که در آن افرادی با لباس پلیس بازی می‌کردند.

دوست منتقدی که در سال‌های اخیر از این‌سوی آب‌ها با او در ارتباط بود می‌گفت تا یکی دو ماه پیش همچنان مشتاق سینما و خبرها و رویدادهای آن بود، هر چند المپ‌نشین‌هایی که او سینما را با آن‌ها کشف کرد همه رفته بودند. چندی درگیر بیماری و هزینه‌های سرسام‌آور درمان و بیمارستان شد، شاهدان در جلوه و او شرمسار کیسه، دیری نپایید که خود نیز رفت.

مطالب مرتبط