تجربه‌هایی در الهیات سیاسی؛ مروری بر کتاب ایمانِ بی‌ایمان

رابطه بین سیاست و دین، بحث مناقشه‌آمیزی است که فلسفه معاصر به طور مستقیم یا غیرمستقیم همیشه با آن درگیر بوده است. سایمون کریچلی، فیلسوف قاره‌ای (فیلسوفان قاره‌ای به طور عام علم گرایی را رد می‌کنند) در کتاب اخیر خود، «ایمان بی‌ایمان: تجربه‌هایی در الهیات سیاسی»، انتشارات ورسو، بار دیگر به رابطه سیاست و دین در عصر ما پرداخته است

کتاب «ایمان بی‌ایمان» مشتمل بر شش فصل است که مسئله سیاست و دین را از خلال اندیشه‌های روسو، هایدگر، اشمیت، جان گری بدیو، آگامبن، بنیامین و ژیژک مورد بحث قرار می‌دهد تا سرانجام به ایده نهایی خود مبنی بر ایمان بی‌ایمان برسد.

او در ابتدا به آخرین نوشته به جا مانده از اسکار وایلد اشاره می‌کند؛ هر چند وایلد در طول کتاب دیگر ظاهر نمی‌شود اما کریچلی با دست‌مایه قراردادن آخرین نوشته او، سعی می‌کند بنیاد فلسفه خود را تشریح کند.

زمانی که وایلد در سال ۱۸۹۷ بعد از دو سال حبس، همان روز خاک بریتانیا را ترک می‌کند و عازم فرانسه می‌شود. کریچلی می‌نویسد: «مایه دینی این نوشته و تفسیر وایلد از مسیح برای من جالب توجه بود. به نظرم این متن، به شدت شکل ذوحدین یا تنگنای دو راهیِ سیاست و ایمان را که تجربه‌های متعدد در این کتاب را رهنمون می‌کند، روشن می‌کند.»

اسکار وایلد سوسیالیست بود و فضیلت و سودمندی اصلی سوسیالیسم را در این می‌دانست که «ما را از زندگی و معیشتِ نکبت‌بار برای دیگران خلاص می‌کند.»

سوسیالیسم، بار اخلاقی بوژوازیِ خیریه و صدقه دادن و فضیلت موسوم به نوع دوستی را حذف می‌کند و با ریشه‌کنی فقر در سطح سازمان سیاسی جامعه، باعث می‌شود که خلاقیت فرد شکوفا شود و به سمت «فردگرایی» (individualism) گام بردارد.

فرد در جامعه می‌شکوفد و به خود شکل می‌دهد و صورت هنری از خود نمایان می‌کند.

آنچه کریچلی را برمی‌انگیزد جمله کلیدی- از نظر او- در متن وایلد است: هر آنچه راستین و حقیقی باشد، باید که ایمان گردد. وایلد آشکارا اشاره به حقیقت منطقیِ گزاره‌ها یا حقایق علوم طبیعی نمی‌کند.

کریچلی از واژه «راستین» در معنای ریشه‌ای آن بهره می‌برد، یعنی «صادق بودن با»، به عبارت دیگر، کنش وفاداری که اگر به واژه آلمانی (true) آن توجه شود که امروزه به کار می‌رود، همان وفادار، صادق و مومن به کسی یا چیزی معنا می‌دهد.

«بنابراین، آنچه راستین و حقیقی است، تجربه‌ای از ایمان است که هم برای آگنوسی مسلک، هم برای منکر خدا، و هم موحد صادق است. آنکه نمی‌تواند ایمان بیاورد هنوز محتاج چارچوب مناسک است که بتواند در آن ایمان بیاورد.» اما نکته مهم در مرکز حرف وایلد، نه طریق ایمان‌آوری یا دین‌خویی بلکه ایمان بی‌ایمان یا ایمانِ نامومن است، به نظر نویسنده کتاب ایمانی که در ایده حقیقت متوقف نمی‌شود بلکه معنای آن را سیمای دیگر می‌بخشد.

اما چرا کریچلی از چنین برداشتی از وایلد برای ذوحدین یا دوراهیِ سیاست و ایمان بهره می‌برد؟ مگر اشکال رویاروی شدن دین و سیاست، در عصر حاضر به قدر کافی مورد تجربه واقع نشده و احیانا گاه در شکل رهایی‌بخشی مردم و گاه در قالب تعدی و سرکوب آنها به مدد هم نیامده‌اند؟

او عامدانه از واژه دو راهی یا ذوحدین استفاده می‌کند. قیاس ذوحدین یا تنگنای دو راهی (dilemma)، در منطق امری متناقض و متضاد است، زیرا قیاس در منطق، ذاتا نیاز به سه عنصر یا عضو دارد، و مقایسه بین دو چیز ماندن، شکلی متناقض است زیرا صورت سوم موجود نیست.

کریچلی، رابطه بین سیاست و دین را در قالب گذر هدفمند یا پیشرفت از پیشا-مدرن به مدرن، جایی که دین در زندگی سیاسی مدرن، چیزی ناخوشایند خواهد بود، نمی‌بیند. بلکه مدرنیته را روند سکولارشدن می‌داند، «به ادعای من، تاریخ اشکال سیاسی به بهترین وجهی می‌توانند به صورت مجموعه‌ای از دگردیسی‌های تقدس‌سازی دیده شوند.»

Image caption سیاست، به نظر کریچلی، این است که چگونه ایمان نامومن می‌تواند اخوت، خواهر بودن، یا طبق کلید واژه روسو، همبستگی را بهم پیوند زند

سیاست، به نظر کریچلی، این است که چگونه ایمان نامومن می‌تواند اخوت، خواهر بودن، یا طبق کلید واژه روسو، همبستگی (association) را بهم پیوند زند. «اگر زندگی سیاسی به معنای بازداشتن از فرورفتن در کلبی مسکلی تهی از انگیزه است، آنگاه به نظر می‌آید نیاز به نوعی ایمان برانگیزاننده و مجاز که در عین حال به یک زمینه خاص فرو نمی‌غلتد، بتواند شکلی از همبستگی در یک جا یا یک محل، ناحیه –در مورد اسکار وایلد در یک سلول- را ایجاد کند.»

ویژگی ایمان فرد نامومن این است که نمی‌تواند دارای امری بیرونی، یا واقعیتی استعلایی یا حکم خدایی باشد. «اما خواه ایمان باشد، خواه آیین گنوسی [عرفان]، نباید امری بیرونی بر من باشد. نمادهای آن باید از آفرینندگی خود من باشد.»

احتمالا وایلد این نوع ایمان را با عرفان یکی نمی‌داند، زیرا از حرف عطف «یا» استفاده کرده شاید هم سهوا به کار برده باشد، اما به نظر می‌آید که کریچلی قائل به تمایز بین گنوستیسیسم و «ایمانِ نامومن» است.

سایمون کریچلی اضافه می‌کند که ما با یک پارادوکس طرف هستیم: از سویی، هر چیز که راستین باشد، باید به یک دین تبدیل گردد، در غیر این صورت ایمان فاقد اعتبار یا اقتدار خواهد بود. به عبارتی قدرت ایمان به این است که دین باشد. اما از طرف دیگر، این ایمان باید نتیجه خودآفرینیِ جمعی باشد. ما باید پدیدآورندگانِ پدیدآورندگی باشیم، من، آهنگر نفس خودم است، یا ما آهنگران نفوس خود هستیم.

به نظر نویسنده، وایلد با به میان کشیدن مسیح سعی می‌کند این پارداوکس را حل کند. مسیح کیست؟ او در مقاله‌ای در سال ۱۸۹۱ با عنوان «روح انسان تحت سوسیالیسم»، مسیح را حلال این تناقض معرفی می‌کند: به نظر او مسیح «سائلی است که روح بلند مرتبه ای دارد... جذامی و مطرودی که روحش الهی است.» او خدایی است که روحش را با رنج واقعیت‌ می‌بخشد. اما چنین طرز فکری، نوعی زیبایی‌شناسی رومانتیکِ تند است. برای همین است که زندگی هنرمند را به زندگی مسیح پیوند می‌زند. مسیح هنرمند متعالی رومانتیک است، «شاعری که درون را از طریق قدرت تخیل صورت بیرونی می‌دهد.»

گناه و رنج دو مرتبه‌ای هستند که او آنها چیزهای زیبا و مقدسی می‌بیند، وجوه کامل شدن فرد می‌داند. اما وایلد، به گفته کریچلی، «عمل گناه را مقدس نمی‌داند بلکه تغییر شکل این عمل، از پس تجربه رنج کشیدن می‌آید. شخص می‌تواند از طریق فرایند تغییرشکل زیبایی‌شناختی یا تصعید تغییر کند.»

وایلد می‌داند که درک چنین مسئله‌ای ساده نیست و شاید تجربه زندان آن را قابل درک کند.

این زیبا شدن رنج، ضعف نگرش سیاست وایلد است که از سوسیالیسم دفاع می‌کرد و کریچلی از آن می‌گذرد، شاید به این خاطر که خود کریچلی معتقد است «نفس، خود را در ارتباط با تجربه نوعی مطالبه نامتناهی زیاده از حدّ و اجتناب‌ناپذیر که نفس را از خودش جدا می‌سازد، شکل می‌دهد.» او موعظه معروف مسیح را درباره دوست داشتن دشمن خود، نوعی از این مطالبه نامتناهی می‌داند.

تاکید کریچلی بر مطالبه نامتناهیِ اخلاقی، مورد نقد اسلاوی ژیژک است که کریچلی در کتاب خود به نام مطالبه‌گری نامتناهی مطرح کرد و موجب مناقشه قلمی بین این دو فیلسوف شد که در کتاب ایمان بی‌ایمان به ژیژک هم پرداخته است.

هر چند، کریچلی معتقد است «اخلاق، سراسر درباره تجربه‎ شکست است. زیرا تحقق کامل اخلاق دسترس‌ناپذیر است اما خود این شکست در اخلاق، موجب می‌شود ما تجربه از «اعماق» داشته باشیم. «چیزی که در اینجا نمایش داده می‌شود... ایده وجدان است، یا همان که من آن را قدرت بدون قدرتِ انسان می‌نامم.»

مطالبه نامتناهی اخلاق، تنها در عرش الهی صورت می‌گیرد، بنابراین، کمال‌گرایی این مطالبه به معنای برابرشدن انسان با ربوبیت است. این مطالبه نامتناهی اخلاق، نشان دهنده نقصان و شکست ماست. «ما در تنهایی با این مطالبه نامتناهی و [همزمان] محدودیت‌های موقعیت متناهی که در آن خود را می‌یابیم، دست و پنجه نرم می‌کنیم.»

مطالبه نامتناهی اخلاقی را کریچی همچون مسیح‌گونه بودن می‌داند، که باعث می‌شود با «جدا کردن خود از خودمان، با اجبار کردن خود که برحسب نوعی مطالبه و خواستِ تحقق‌‌ناپذیر و غیرمتقارن زندگی کنیم- مطالبه مسیح گونه شدن- سوژه‌هایی شویم که مستعد آن هستیم.» در حالی که می‌دانیم ما «بس انسانی»ایم (اشاره کریچلی به نیچه است.)

به نظر نویسنده حتی اگر ما بتوانیم خود را از قواعد اخلاقی عرف یا قوانین نوشته شده خلاص کنیم، نمی‌توانیم خود را از «ضرورتِ نکبت‌بار زندگی برای دیگران» آزاد کنیم. راه حل چیست؟

کریچی می‌گوید این نیازمند نوعی«ایمان است، ایمانِ بی‌ایمان که به عشق گشوده است، عشق دادن چیزیست به فردی که آن را ندارد، و دریافت کردن چیزی که فرد بر آن قدرتی ندارد [اشاره نویسنده به افلاطون و لاکان]، این معنایِ ممکنِ چنین ایمانی است که افق این کتاب را شکل می‌دهد.»

مشخصات کتاب:

The Faith of the Faithless «ایمان بی‌ایمان: تجربه‌هایی در الهیات سیاسی» نوشته سایمون کریچلی، انتشارات ورسو