جور هندستان؛ سفر نویسه‌ای از بهمن فرسی

بهمن فرسی
Image caption بهمن فرسی

"... حوالی چهار بعد از ظهر، اتوبوس مبارکه، ما را با دک و دندهء قره قاتی هرز شده و دمار و عضلهء کش آمده، و ماتحت و مافوق کوفت رفته رساند به ئورچا. .. چارچرخهء هندی ما هم تحت توجهات ویشنو خدای حفاظت در آئین هندو البته عیبی نکرد. نه سگدست و شغالدستی برید، نه یاتاقان و سر سیلندری سوزاند. اما خودمان که توریان محترم باشیم،در وضع آش و لاشی هستیم که شرح آن گذشت و ملاحظه نمی فرمایید!»

جور هندستان، از انگشت شمار سفرنامه هایی است که در روزگار ما به زبان فارسی نوشته شده است. کتاب شرح شوخ و دقیق مشاهدات بهمن فرسی نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس ساکن لندن است که پنج سال پیش در سفرش به شبه قاره هند نوشته و در زمستان ۲۰۱۲ میلادی از طریق نشر فردوسی در استکهلم به بازار کساد نشر فارسی در خارج از کشور سپرده شده و منتشر گردیده است.

کتاب در قالب سفرنامه، خطاب به یار متصل و فرضی نویسنده، «داش ابول» و در هشتاد و دو بخش یا به قول نویسنده «گره» نوشته شده است. عنوان کتاب هم پر واضح است که از همان مثل سایر و معروف می آید.

نویسنده در توضیح نامی که برگزیده در پیش درآمد کتاب می گوید: «من برای این سفر تور زده به هندوستان، آن گونه جور که شاعر گفته نکشیده ام. اما هندستانی دیده ام مالامال از جوری شگفت. طاووس هم اصلن ندیده ام. بنگاله و طوطیان را هم ندیدم. از قند پارسی هم بعد معلوم می شود چه دیدم یا ندیدم. روی هم رفته، این پرپرزدن های قلم در طول و عرض سفر، بی هیچ داعیهء بینش و پژوهشی، تنها غوطه خوردن در آبگیرهایی هستند دستیاب، و اوقیانوس گشنی که آنجاست با ژرفای بی انتهایش همچنان نایافته می ماند».

اگر چه نویسنده ادعای بینش و پژوهشی در این میانه ندارد، جور هندستان در هیچ گرهی خالی از ریزبینی و دقت نظر موشکافانه یک پژوهشگر نیست؛ چه در شرح دیده ها و شنیده ها و چه در کاربرد واژگانی که برای توصیف این مشاهدات به کار می گیرد.

او مانند جوینده ای که دلش از مغلطه های عمومی چرکین و گوشش از سخن بی سند پر است خودش پیگیر و جدی، اطلاعاتی را که لازم است خوانندهء سفرنامه هند و نپال بداند با شرح دقیق جزئیات و اغلب در جامهء طنز، منظم و دسته بندی شده به او منتقل می کند. به اولین جملات گره صفر توجه کنید:

«دارم به هند می روم. با «تور». و توی دل آن به نپال. نه آن که نپال توی دل هند باشد. این تور نپال را، یعنی فقط پایتخت آن، شهر کتماندو را هم توی دل خودش جا داده است. نپال از شمال محدود است به آبگاه چین و از جنوب به ملاج هند. اما برای من نپال یعنی اورست. در ضمن یعنی یک سلطان نشین، که شازده یی از شازده هایش جوش می آورد، خاندان سلطنتی را از دم، شخصاً به گلوله می بندد، بعد هم خودش شاه می شود. مائوایست ها را هم که دم درآورده اند، و قال می کنند، می آورد می نشاند در پارلمان. شریکشان می کند در حقوق و مزایای مردمسواری! یعنی دموکراسی سلطنتی پارلمانی. بجای دموکراسی توده ای هیئت رئیسه ای!»

نویسنده در همان ابتدا تکلیف مخاطب را با خودش، متن و آنچه از آن به بعد خواهد خواند، روشن می کند. آمیختگی بدبینی با طنز، زهر مواجهه بی واسطه با چهره کریه واقعیت را می گیرد. مثلا وقتی درباره خرید گوشت در کاتماندو صحبت می کند:

«فضای عرضهء گوشت هم به قول سوسول! ها <<دز انفکته>> و به قول آقایون لاتا <<نظام فیتیله>> ! نیست. جلو ویترین قصابی آلمانی یا فرانسوی نیستی تا یادت برود که آن متاع آراسته در جعبه آینه از تن یک حیوان درآمده است. قرمزی گوشتی می بینی ولی خون، و خون شتک زده و ماسیده و خشکیده نمی بینی. در طبق گوشتفروش کتماندو اما، گوشت متاعی ست عنقریب از زیر ساطور درآمده. بیشتر حضور سلاخی شدگی دارد تا حضور متاعی برای طباخی و تغذیه.

این که زبان فارسی در برخورد با سایر زبان ها و نیز در جنگ داخلی زبان گفتار با زبان کتابت و لفظ قلم چه اندازه تواناست محل نزاع اهل قلم است. در این باره آثار فرسی به جد محل تامل و تحقیق اند. نمونه های اعلای قدرت نمایی زبان گفتار که نشان می دهند سخن گفتاری فارسی به هیچ وجه در بیان مفاهیم جدید و امروزی نحیف و ناتوان نیست.

«من یک پاپاسی هم روپیه ی هندی نداشتم. یک پنجاه پنسی انگلیسی که بشود چهل و دو روپیه، گذاشتم کف دست جوان. خیلی رودار و خشک گفت ما دونفریم. من فقط نگاهش کردم که یعنی بزن به چاک الدنگ میرزای بدتر از خودم. جوان هم به زبان نارسای هندی، و چون من نمی فهمیدم پس بمن نمی رسید، یک خیرمقدمی!! نثار روح پرفتوح رفتگان من کرد و زد به چاک.»

تسلط فرسی بر زبان گفتار و بازآفرینی ویژگی های زبان گفتار در نثر، جور هندستان را به اثری پخته، روان و گیرا در نثر بدل کرده است.

«مرد منظم پشت پیشخوان وقتی دانست هندی نیستم، و ریشه ام به ایران برمی گردد، سر صحبتش باز شد. گفت که خودش هندی است ولی در کتماندو کار و زندگی می کند. به شدت ضد غرب بود. گفت صدام را اصلاً بی خود دار زدند. گفت ایران خوب می کند جلو اینها ایستاده. گفت«آمدی نجات» تنها صدای خاورمیانه است که این روزها بی تخفیف جلو آمریکا ایستاده. و معلوم است بر خلاف ظاهرش، یک وزنه هایی در نیمکرهء جنوبی! اش دارد. مسخ کردن احمدی نژاد به کسوت آمدی نجات هم که مطلقاً علت تلفظی و زبانی داشت رویداد! هندی جالبی بود. به گوش « رئیس جمهور کشورمان» برسد، حتماً یک پیکان صدارتی به عنوان جایزه برای طرف می فرستد.

در جور هندستان، نویسنده نه فقط زبان آور که زبان اندیش است. کلمه، تلفظ، معادل و برابر نهادهای فارسی کلمات و حتی کتابت و نگارششان همه مسئله فرسی اند. او به سادگی تن به تداول و دست بالای برابرنهادهای پذیرفته شده نمی دهد. می پرسد، اعتراض می کند، پیشنهاد می کند و در نهایت اگر هیچ کدام کاری از پیش نبرد ریشخند می کند و می گذرد.

«واژهء آرامگاه در چنبرهء حس چشایی! من داش ابول! مقدار قابل تاملی طعم کمدی دارد. این واژه اگر اختراع فرهنگستان رضاخانی باشد، رندان آن دستگاه برای آن وضع کرده اند، که بگویند این آدمی زاده فقط در گور است که آرام می گیرد. پس در قلع و قمع آن درنگ نباید کرد. چون در وضع نفسکش بودن، بنا نیست که آدمیزاد روی آرامش را ببیند. خود به خود هم اهل آروم! گرفتن نیست.»

یا: «پت گرفتار لقوه است. به قول شما: پارکینسون. عجب روزگاری است: لقوه را باید ترجمه کنید به پارکینسون تا خود بیماری و شدت آن شناخته بشود. تا حرفت را بهتر بفهمند. پارکینسون گفتن در بعضی دهان ها علامت تمدن! هم هست. قبول دارم، واژهء لقوه واژهء خوشایندی نیست. اصلاً واژهء زشتی است. ولی این است که هست! زبان ننهء! توست. من که آن را اختراع نکرده ام! بماند.»

در بحث تلفظ می گوید:

«کتاب جغرافی ما به «گانگا» می گوید گنگ داش ابول! من از این آشفتگی ثبت نام ها هم سخت کلافه ام ابول جان. مثلاً نام این رودخانهء به این محترمی، که هندو، هم در کنار آن مرده می سوزاند، هم خاکستر مرده توی ان می ریزد، هم گاهی جسد درسته توی آن می اندازد، از آن می نوشد، توی آن حمام می کند و رخت می شوید ووو... چرا باید اسم این رودخانه در فارسی باشد « گنگ»؟ در انگلیسی باشد «گنجی»؟ و در بقیهء زبان های دنیا هم چه ها و چه ها. بابا این رودخانه مال هند است. هندی هم به آن می گوید «گانگا». حالا اگر گوش من بد شنید یا کسر و ضعف شنوایی داشت یا حروف زبان من نشانه های دقیق برای ثبت واژه گانگا نداشت، آخر درست است که یک اسم را دنیا به شکل های مختلف بشنود و ببیند؟ خلاصه ش داش ابول من می نویسم گانگا.»

بعضی پیشنهادهای فرسی برای معادل فارسی بعضی واژه های هندی و انگلیسی از این قرار است: او به جای «گاید» و «راهنما» و «تور لیدر» و غیره، به قرض از کوهنوردها واژهء بلد را به کار می برد. به جای «فست فود» غذای در شتاب، به جای «الهه» زن-خدا، به جای «ست منیو» یا «بافت»: «غذای سفره» یا «سفرهء چیده». به جای «میستیزم» راز گوهری و به جای «میستیک» رازبنیاد.

«راجایی» را من به جای «راجپوت» هندی گذاشته ام. هم به معنای پاسداران نظام مهاراجه ای، هم به معنای خود آن نظام. و نیز به نیت جلوگیری از دخالت دستور زبان هندی در فارسی. بعضی واژه های جور هندستان ساخته ذهن و قلم نویسنده اند و پیش از این در زبان فارسی دست کم به این صورت به کار گرفته نشده اند: اطوخواه، بی چیزستان، سیاستلاخ، قلمبه جات، هتلمکان، فراخستان، عیشناک، فراخه، خندونک، وولنده، چنانچونانی، آل دوچرخه، چانه لغزانی، نوپشتکی...

شگردهایی که نویسنده برای ساخت صفت های تازه و ترکیب های وصفی و اضافی جدید به کار می گیرد تحقیق زبان شناسانه و مفصلی می طلبد. از سطح واژگان و زبان اثر که بگذریم، صور بدیعی در جور هندستان حیرت انگیزند: «برآمدن طشت طلای آفتاب از تهیگاه شیشه ای گانگا در سپیده دم امروز که فخامت لفظش یادآور تشبیهات رایج در سبک خراسانی است بی آن که از زبان زنده ی گفتار روزمره دور شده باشد. همین طور فرودگاه واراناسی در واقع یک دالان چرک دراز است بی هیچ گوشه ء دلواز و دعوتگر. پس از عبوسی و طرد و ردِ ورود به صحن! فرودگاه، یک بارانداز هست که به جای بار، توی آن مسافر انداخته اند.»

جور هندستان صرف توصیف گشت و گذار در هند و سیر عجایبش از چشم بهمن فرسی نیست. ذهن نویسنده در سفر مداوم میان حال در هند و گذشته در ایران است:

«راهی پیچ در پیچ و نامهربان! هم خاکی هم آسفالت موش جویده. در کام تنگه یی دشوار. بر فراز تپه یی فراخ و سوخته. و دریاچه یی افتاده بر پای تپه. ارگی نهتوی و چهارصد ساله. همان که در کتاب دبیرستان به آن می گفتیم << حصن حصین>>. انگلیسی به آن می گوید << آمبر پ لس>> من به آن می گویم ارگ. واژه یی که در تبریز و بم معنای آشکار دارد. در خیابان ارگ تهران هم معنا ندارد. چون اسمش هست اما ارگش نیست.»

یا «شهری در گداز انفجار جمعیت. و همه ء رنگ هایش چرک. مانند رنگ های دبیت حاج علی اکبری سابق خودتان: بنفش چرک، قهوه ای چرک، لاژوردی چرک، خاکستری و زغالی چرک.هنوز حیات دارد این دبیت؟ که آستر بچگی های من همه اش از آن بود. بله، آستر خود بچگی! نه آنچه در بچگی می پوشیدم.»

***

بهمن فرسی را نادر نادرپور فقید، «هنرمندی از تبار همه فن حریفان رنسانسی» خوانده بود. تعبیری که سزاوار نویسنده ایست که شاعرـ بازیگرـ نمایشنامه نویس ـ پیکرتراش ـ نقاش و گوینده هم هست. او با نمایشنامه هایی که در سه دهه منتهی به انقلاب نوشته است نام خود را به عنوان یکی از پیشگامان تئاتر مدرن ایران ثبت کرده است.

در جور هندستان، بهمن فرسی این بار مشاهداتش را در قامت و قالب سفرنامه منتشر کرده است. کاری که می تواند به احیای سفرنامه به عنوان یک نوع ادبی فراموش شده و بی مهری دیده در ادبیات فارسی یاری برساند.