ستا په هجران کی‌ای جانانه...(‌در هجر تو جانانم)

Image caption یما یکمنش در آلمان زندگی می‌کند

هنوز فرهاد دریا، دریا نشده بود که من می گفتم: چشم دریاست. پروای آن را هم نداشتم که لشکر عظیم بیخبران در نظر بازی ما حیران باشند. راستی که چشم دریا بود.

وقتی می توانستی راحت و آسوده با چشم‌های آگنده از خیال به جهان ببینی، چرا باید نمی دیدی؟! وقتی برایم امتیاز داشتن اتاق تنها را دادند من تا جا بود و عکس بود و میخ بود، دیوار ها را پر کردم از عکس‌های رنگه و رنگه رنگه.دیوارها پر بود از عکس‌های ستاره‌های سینمای هند و من پر بودم از دیوار ها.

در تنهایی هایم فقط آن عکس‌های بی جان بود که با بدن های نیمه برهنه که من جز آرزوی برهنه تر دیدن آن را نداشتم، به سوی محرم و نامحرم لبخند های فلان و فلان فیلم را تقدیم می‌کرد.

آن روز‌ها خیال می‌کردم اگر کسی جز من به آن عکس های بی جان از دل و جان نگاه کند، چارۀ دیگری نخواهد داشت جز آنکه جان به جان آفرین تسلیم کند. نگاه های طاقت ربای شان در فتنه استاد می انگاشتم.

چشم ها که کمی سیراب شد، دیدم که یک چوکی/صندلی و مهمتر از آن میزی هم برایم گذاشته اند؛ احتمالاً برای اینکه درسخوان بودم، درسخوان تر شوم.

در اول یا متوجه موجودیت میز نشده بودم یا اینکه آن را جدی نگرفته بودم. میزی مثل همۀ میز های عالم.

وقتی به آن گوشۀ خلوت بیشتر انس گرفتم دیدم که چندین ساعت از روز را پشت آن میز می نشینم و یله گردی های خیالم را از پشت آن رفیق شفیق فرماندهی می کنم.

میز عزیز هم چون عکس های برای دیگران بی جان و برای من جان دار ترین های جهان، برهنه بود و ما بی هیچ سرمیزی و دستمالی روز ها را با هم دیدار تازه می‌کردیم.

یک رادیوی کوچک که مادر کلان فقط برای شنیدن بانگ نماز آن را روشن می کرد آن روزگاران همچون مال بی صاحب، متعلق به این عزلت گزیده که به تماشا حاجت نداشت، شده بود. به بهانۀ درس خواندن، کتاب و کتابچه و قلمی بر روی میز می گذاشتم و رادیوی کوچک را روشن می کردم و منتظر و گوش به راۀ پخش موسیقی می شدم.

این کار را هر روز می کردم. عادتی بود که با هیچ دارویی درمان نمی شد. چشم ها بر سطر ها می لغزید و گوش ها منتظر شنیدن آواز گوشنواز ساز‌ها می بود.

گمان نکنم که برای واژۀ بازیگوشی مصداق بهتری از آن هم گاهی پیدا شود ولی هر چه بود، به زبان اقرار می کنم که چشم ها آنقدر به سطر ها نمی چسپید که گوش ها به موسیقی.

روزگار را بر همین منوال می گذراندم. میزان چسپیدن چشم ها بر سطرها در مقابل چسپیدن گوش ها بر ساز ها به نفع گوش ها تغییر کرده می رفت.

نمی دانم هزارو سیصد و چند خورشیدی بود که برای ماه ها و ماه ها این گوش های منتظر، فقط گوش به راۀ شنیدن یک آهنگ می‌بود. اگر چه چشم‌ها گاهی به سومنات و زمانی به بخارا و چند صباحی هم به سرزمین های هایدروجن و آکسیجن و مالیکول و ضرب و تقسیم و چنین چیزهای سر می زد، اما گوش ها مثلیکه دلبستۀ چیزی بود که با هیچ چیز دیگری نمی‌خواست عوضش کند.

ذوق من تسلیم یک آهنگ شده بود.

تمام یله گردی های ذهنی ام یک نقطۀ اوج یافته بود و گوش ها هم فقط انتظار شنیدن همان می بود. وقتی آن آهنگ پخش می شد من از سر همنوایی بر روی میز می نواختم و همانگونه که آن وقت ها خیال می کردم، تبله می زدم.

دوران شهرت آن آهنگ بود. هر بار که من پشت میز می بودم دو سه باری آن را نشر می‌کردند و من هم هر بار، نوازنده تر از پیش بر میز می‌نواختم و نمی گذاشتم که آهنگ دلخواهم بدون میز نوازی های من احساس تنهایی کند.

Image caption رحیم مهریار آواز‌خوان فقید افغان

هنوز بهار شهرت آن آهنگ خزان نشده بود که یک روز دیدم آنچه را که ندانستم در کدام لحظۀ نامبارک از ایام مبارک نوازندگی های من به وقوع پیوسته بود. در مقابل خنده‌های ملیح عکس‌های هنرپیشه‌های که خودم با دستان خود بر دیوار‌ها زده بودم، دیدم میز نازنین از اثر ضرب نوازی های من شکسته است.

معمولاً شکست یکی از وسایل و اسباب خانه چند شکست دیگر از پی خود می داشت.

ترسیدم، از توبیخ برای آن بازیگوشی که بیخبران احتمالاً اهمیت آن را درک نمی کردند. ولی در عین زمان کمی مغرور شدم. مغرور از ذوق سلیم خود؛ از انتخاب بی همتای خود. دیدم که حتی میز محکم و استوار کهنسال هم از شنیدن آنهمه زیبایی از پا در آمد و تاب شنیدن آهنگ برگزیدۀ مرا نداشت.

برای آنکه بزرگتر‌ها متوجۀ آن شکستگی نشوند و از شکستن های دیگر جلوگیری شود، به هزار نیرنگ یک رو میزی یافتم و میز را در حجاب کردم، میزی که چندین سال مکتب را برهنه خدمت کرده بود.

پس از آن محتاط شدم. وقتی آن آهنگ را نشر می کردند، زانو هایم را زیر تختۀ میز شکسته می گرفتم و به یاد روز‌های سلامتی، چنان می‌کردم که گویی در همنوایی با آن بر میز تبله می‌زنم و اما نمی زدم.

آن آهنگ، "ستا په هجران کی ای جانانه"(‌در هجر تو جانانم) با همه زیبایی به خاطره‌ها پیوست.

رحیم مهریار خواننده آن در همین آلمان غریب مرگ شد. آن میز با احترام تمام دوباره ترمیم شد. آن عکس ها جزء دارایی جوان تر‌های ما شد.

آن روز ها چنین بودند که بودند و ما چنان بودیم که بودیم.

مطالب مرتبط