"هفت هزار میلیون کتاب"

Image caption برج بابل لندن – ساختمانِ جدیدِ کندویِ زنبوریِ بنگاهِ سخن پراکنیِ بریتانیا

در رستوران پُر سر و صدایِ ساختمانِ جدیدِ کندویِ زنبورِ عسلیِ بنگاهِ سخن پراکنیِ بریتانیا، یک ساندویچ گرفته ای، در یک دست، و یک لیوانِ کاغذی از شیرِ آب لوله کشیِ شهر پُر کرده ای، در دست دیگر، و نگاه می کنی، ببینی کجا جای خالی هست که بروی بنشینی، ساندویچت را نیم جویده قورت بدهی و برای اینکه توی گلویت گیر نکند، هی آب پشتش کنی و لقمۀ آخر هنوز توی دهنت باشد، که پاشوی، بدوی بالا و باز برای پیدا کردنِ میز و صندلی موقّتی که آن روز در طبقه ای از آن کندوی درندشت گیر آورده ای، بنشینی و کار اجباریت را تمام کنی و تحویل بدهی و بروی دنبال کارِ دلخواهت که به ما و دیگران چه که چی هست و به چه دردی از خودت یا دیگران می خورد!

همان طور که ایستاده ای و نگاه می کنی، می بینی چند نفر دیگر هم ساندویچ یا سینی غذای گرم به دست، اینجا و آنجا ایستاده اند و مثل تو دارند با نگاهشان دنبال جای خالی می گردند. یکدفعه، با شنیدن یک ندای غیبی از کار خودت و آن دیگران خنده ات می گیرد، چون می بینی هم خودت و هم آن دیگران به جای اینکه دنبالِ «صندلی خالی» بگردید، دارید دنبال یک «میز خالی» می گردید و پیدا نمی شود.

آنوقت می روی سر یک میز هشت نفره که یک طرفش دو نفر همکار و همزبان و احتمالاً رفیق، رو به روی هم، نشسته اند و با دل دادگی و قلوه گرفتگی، مستِ گفت و شنید هستند. با اکراه، در فاصلۀ دو صندلی از آنها، بی زبان و با نگاه گناهکارانه و عذرخواهانه به آنها اجازه می گیری و روی یک صندلی می نشینی و آن دو که دارند به یکی از چهل تا زبان بُرج بابِلی صحبت می کنند، با اکرآه، با یک نگاهِ عذرپذیرانه از گناه نشستنِ تو روی آن صندلی درمی گذرند.

Image caption ساندویچ به دست ایستاده ای و نگاه می کنی، ببینی کجا «میز خالی» هست که بروی «تنها» بنشینی

حالا آن ندای غیبی به تو می گوید: «آدمیزادید دیگر. وقتی به کسی برمی خورید که با او آشنا نیستید، انگار با آن کس همنوع هم نیستید. از دیدن همدیگر، اگر ترس نداشته باشید، دستِ کم دلخورید. نمی گویم از همدیگر نفرت دارید، چون نفرت دلیل می خواهد، امّا شما بی دلیل چشم دیدن همدیگر را ندارید. هر کدامتان توی دلش دربارۀ آن یکی می گوید: قیافه اش نشان می دهد که باید آدم احمق، یا حقّه باز، یا فضول، یا پُرمدّعا، یا خطرناکی باشد! ببین، دارد زیر چشمی به تو نگاه می کند! انگار با نگاهش دارد به تو می گوید: ای احمقِ حقّه بازِ فضولِ پُرمدّعایِ خطرناک، گمشو!»

و حالا یکی از آن دو نفر، ضمن حرف زدن با رفیقش، گاهی یکی از آن نگاههای ناهمنوعانه به تو می اندازد و تو هم گاهی با یک نگاه تازه، که از موهبتِ آن ندای غیبی روشن و نوع شناسانه و نوع خواهانه و نوع دوستانه و نوع پرستانه شده است، همراه با یک لبخندِ پاکِ صلح آمیزِ بی شیله و پیلۀ مسیحانه، توی دلت به او می گویی:

«دنبال جای خالی نگرد. بنشین روی هر صندلی خالی ای، در کنار، یا رو به روی هر آدمی که نمی شناسی. هر آدم ناآشنایی یک کتاب بزرگِ ناخوانده است. به خواندن چند تا کتابِ هزارها بار خوانده قناعت نکن! توی کتابخانۀ این دنیا هفت هزار میلیون کتاب هست! یکیش من که با یک صندلی فاصله از شما دو نفر نشسته ام و حسرت می کشم که به زبان مشترک برج بابل که انگلیسی است، با شما حرف بزنم.»

و یکدفعه آن الهام غیبی به تو می گوید: «ای آدمیزاد! شاید او هم که گاهی به تو نگاهی می اندازد، برای این است که حسرت می کشد با تو حرف بزند!»