نگاهی به چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن

جشنواره کن به پایان رسید، بی آنکه شاهکار تکان دهنده ای را در خود داشته باشد و منتقدان را یکصدا کند.

در جدول ستاره های مجلات فرانسوی، "زندگی آدل" (آبی گرمترین رنگ است) ساخته عبدالطیف کشیش و "درون لوین دیویس" از برادران کوئن محبوب ترین فیلم ها بودند که نهایتا جایزه نخل طلا به فیلم عبدالطیف کشیش رسید.

مروری می‌کنیم به چند فیلم بخش مسابقه.

ونوس با شال خز (رومن پولانسکی)

تجربه غریبی از رومن پولانسکی در فضایی تئاتری- اسطوره ای درباره هنر خلق و تئاتر.

این بار هم مایه اصلی فیلم بسیاری از فیلم های پولانسکی رخ می نماید: رابطه زن و مرد و پیچیدگی های آن که اینجا به نوعی برتری و قدرت طلبی بدل می شود و به مانند ماه تلخ- شبیه ترین فیلم پولانسکی به ونوس با شال خز- به رابطه ای سادومازوخیستی بدل می شود و جهان دیوانه واری خلق می کند که تماشگر صبور- و نه عجول- را می تواند در لایه های تودرتوی خود همراه کند.

همه چیز در یک تالار تئاتر می گذرد؛ جایی که زنی مرموز- که نشانه ها حاکی از این است که «واندا»ی واقعی نمایشنامه و رمان است؛ متعلق به قرن نوزده- به عنوان زنی جویای نقش، رو در روی کارگردان/ نویسنده ای قرار می گیرد که رابطه نمایش نوشته شده و واقعیت، اسطوره و خیال و زن سکسی و اثیری را با هم می آمیزد و در دیالوگ هایی که مرتب از اجرا به واقعیت تغییر می کند، فضای پیچیده ای خلق می کند که تنها فیلمسازی چون پولانسکی می تواند موفق از آن بیرون بیاید.

نبراسکا (الکساندر پین)

فضای سیاه و سفید و نماهایی با فضاهای خالی به کمک اثر ساده اما بسیار تاثیرگذاری می آیند که یکی از بهترین های جشنواره کن امسال است.

فیلم روابط سرد پدر و پسری را می کاود که بر اثر اصرار پدر پیر در برنده شدن یک میلیون دلار و تقاضای او برای بردنش به شهری دور برای دریافت آن، قصه ساده یک خطی آن رقم می خورد تا در فضایی ضدقصه با احساسات و روابط شگفت انگیزی درگیر شویم که مفهوم پیری و پدر- فرزندی را با دیالوگ هایی به شدت حساب شده و فضاسازی حیرت انگیز- که از لحاظ جغرافیا و فضا به شدت آمریکایی است، اما از جهت شیوه پرداخت به شدت شبیه به سینمای اروپا- با ما قسمت می کند تا در صحنه های بسیاری- بی آن که بخواهد ملودرام باشد و خدشه ای در روایت رئالیستی آن ایجاد شود- اشک از چشم تماشاگر سرریز می شود.

زندگی آدل (عبدالطیف کشیش)

زندگی آدل - که برای پخش جهانی عنوان «آبی گرم ترین رنگ است» برای آن برگزیده شده- از آن دسته فیلم هایی است که به نظر می رسد تنها منتقدان فرانسوی را ذوق زده می کند- با ستاره های بسیار که این فیلم را به برترین فیلم جشنواره در مجلات فرانسوی بدل کرده- اما در نهایت تجربه ناکارآمدی است که می توان نیمی از زمان سه ساعته آن را به راحتی حذف کرد و تغییر عمده ای در فیلم حس نکرد.

فیلم داستان لذت نبردن یک دختر هفده ساله از رابطه جنسی با مرد و کشف تمایلات همجنس خواهانه او را باز می گوید که در این روایت پا به حیطه های تازه ای می گذارد و با نمایش سکس های بسیار طولانی- در حد پورنوگرافی- تماشاگر را در حیرت فرو می برد، اما نماهای نزدیک بیشمار و تلاش فیلمساز برای شبیه کردن آنها به نقاشی، نمی تواند فقدان یک ساختار سینمایی و نبود فیلمنامه را جبران کند؛ نکته ای که در حرف های فیلمساز در جلسه مطبوعاتی- و در واقع نبود حرفی برای گفتن- بیشتر آشکار می شد.

پشت شمعدانی (استیون سودربرگ)

نمی شود حدس زد که چه اتفاقی در دهه اخیر برای استیون سودربرگ افتاده که از فیلم های دیدنی ای چون "سکس، دروغ و نوارهای ویدئو" و "ارین براکوویچ"، به فیلم های نه چندان قابل توجهی چون "عوارض جانبی" و "پشت شمعدانی" رسیده است، اما به نظر می رسد که او خودش هم این ضعف اساسی را حس کرده و تصمیم دارد دیگر فیلم نسازد.

پشت شمعدانی یک فیلم معمول هالیوودی دیگر است که هر کسی جز سازنده "سکس، دروغ و نوارهای ویدئو" هم می توانست بسازد: با تکیه بر تمام کلیشه های معمول در روایت حال و هوای دهه هفتاد و دنیای یک ستاره همجنس گرا که در نهایت بر اثر بیماری ایدز می میرد.

هرچند بازی مایکل داگلاس شگفت انگیز است، اما تن دادن فیلمساز به قوانین هالیوود و نوع روایتی بسیار تکراری و ملال آور، وصیتنامه به یادماندنی ای را از سودربرگ بجا نمی گذارد.

جوان و زیبا (فرانسوا اوزون)

فرانسوا اوزون هم فیلمساز دیگری است که ناگهان از اوج خلاقیت به فیلم های زیر متوسطی تنزل پیدا کرد که در آثاری چون "ریکی" به ضعیف ترین شکل خود رسید.

فیلم قرار است روانکاوانه باشد و دنیای یک دختر نوجوان را که به فاحشگی کشیده می شود، بکاود، اما در نهایت همه چیز در سطح می ماند و تنها با دختر زیبارویی روبروئیم که با مردان مختلف می خوابد و قصه ای معمولی را با پایانی برای متعحب کردن تماشاچی رقم می زند.

علاقه اوزون به نمایش زیبایی بدن و تلاش برای ثبت آن در قاب سینما، علاقه ای دیرین است که به فیلم های پیشین اش باز می گردد، اما مشکل فیلم های اخیر او، فیلمنامه هایی بسیار خام و تکراری است که با جهان درگیر کننده و زنده فیلم هایی چون "هشت زن"، تفاوت بنیادی دارد.

بورگمن (الکس ون وارمردام)

شروع بورگمن یک شروع سوررئال استثنایی است که همه چیز را برای تماشای یک فیلم خوب آماده می کند؛ اما خیلی زود فیلم از مسیر خود منحرف می شود و از دنیای پر رمز و راز اولیه اش به نوعی فیلم خون آشامی در لفافه بدل می شود که حتی جرات روبرو شدن مستقیم با آدم هایش را هم ندارد.

در ابتدای فیلم چند نفر که در زیر زمین زندگی می کنند، از دست شکارچیان خود می گریزند، و یکی از آنها که به خانه ای پناه برده، توسط مرد صاحبخانه کتک می خورد، اما زن صاحبخانه بر اثر ترحم به او در انبار خانه جا می دهد. این سرآغاز اتفاقات عجیب و غریبی است که قرار است بورژوازی را به چالش بکشد.

ترکیب فضای بونوئل با دنیای دیوید لینچ، گاه لحظات نابی را رقم می زند، اما پیرنگ اثر - که نه جرات به تمامی سوررئال شدن را دارد ونه جرات قصه گویی؛ در نتیجه ترکیب ناهمگونی از این دو است- مانع از ارتباط تماشاگر می شود و در نهایت در نیمه فیلم به تکرار می رسد و کسالت آور می شود و در انتها به کلیشه های مرسوم تن می دهد.

گیری گیری (محمد صالح هارون)

محمد صالح هارون به عنوان کشف جشنواره کن، همیشه مورد استقبال این جشنواره بوده و منتقدان فرانسوی مشتاق «کشف» هم غالباً این فیلمساز آفریقایی را تحسین کرده اند؛ اما گیری گیری (لقب شخصیت اصلی فیلم) حکایت بارها تکرار شده عشق یک جوان به یک فاحشه است که حالا این جا- بر اساس کلیشه مرسوم- ناپدری اش در بیمارستان است و او نیاز به پول دارد، به این دلیل وارد یک باند قاچاق می شود و خیلی زود شاهد درگیری آنها هستیم.

تنها تفاوت فیلم با نمونه های مشابه این است که فیلم در آفریقا می گذرد، اما شخصیت های فیلم در عمق نشانی از آفریقایی بودن ندارند و تنها به کلیشه های مرسوم هالیوود- یا حتی بالیوود- می مانند.

می ماند ادعای فرم ویژه و سبک خاص برای محمد صالح هارون، که این فیلم نشان ویژه ای از فیلمساز ندارد.