«توی خون آدم نیست»

Image caption هنر حیرت انگیز شاعری و نمایشنامه نویسی در خون ویلیام شکسپیر (William Shakespeare) نبود. این واقعیت را پدر دستکش دوز بیسواد او هم می دانست

انگلیسیها وقتی می خواهند بگویند که یک خصوصیتی، یا استعدادی، یا هنری ارثی و مادرزادی است، یا بالفطره و طبیعی، یا به قول و عقیدۀ خیلی از مردم «خدا دادی»، اصطلاح «تو بی این وانز بلاد» (To be in one’s blood) را به کار می برند که معنیش درست همان اصطلاح فارسیِ «توی خون آدم» بودن است.

خوب البتّه این یک توصیف استعاری است، چون خون پنجاه و پنج در صدش پلاسماست و باقیش هم گلبولهای قرمز و سفید، و اینها هیچکدام برای نگهداری چیزی به اسم «استعداد» یا «فهم و شعور» جایی ندارد. فقط توی خون بعضی از آدمهایِ بد آوردۀ بی تقصیر مرضهای لعنتی ای مثل هموفیلی و تالاسمی پیدا می شود.

پس اگر یک نفر شاعر خوبی بشود، یا نقّاش خوبی، یا آهنگساز خوبی، یا هنر پیشۀ خوبی، یا فیلسوف خوبی، یا پزشک خوبی، یا قاضی خوبی، یا سیاستمدار خوبی، یا دیکتاتور خوبی، یا دزد خوبی، یا شیّاد خوبی، یا ریاکار خوبی، به خونِ این آدم که مدام در حال عوض شدن است، هیچ و هیچ و هیچ ربطی ندارد.

Image caption مجسّمۀ بودا هم مثل خودش از راهبان بودایی نمی پرسد: «شما کی هستید و چه کاره اید؟»

اگر بخواهیم از چیزهای «طبیعی» یا «خدا دادی» آدمها هم صحبت کنیم، هیچ آدمیزادی چیزی ندارد که طبیعی یا خدا دادی نباشد، و آن چیز را طبیعت یا خدا، نه فقط به او، بلکه به تک تک آدمهای سرتاسر عالم در سرتاسر تاریخ نداده باشد.

این واقعیت توی حرفی خلاصه شده است که می گویند از حرفهای «بودا» ست، یک حرف واقعاً ساده، مثل آب، درعین حال درخشان مثل آفتاب! می گوید: «هنرها با آموختن شروع می شود و با تمرین و پیشرفت به کمال می رسد. هیچ چیز ارثی نیست، الاّ مرگ!»

من کاری به این ندارم که کی این حرف را زده است. حرف خود «بودا» ست؟ یا حرف یک رهگذر ناشناس؟ امّا این را می دانم که در دنیای امروز، در میان این هفت هزار میلیون آدمیزاد، کم نیستند انسانهایی که زندگی فکریشان معنای دقیق همین حرف است. هیچ چیز ارثی نیست! یعنی این انسانها زندگی فکریشان را مثل بعضی از بیماریها، از جمله تالاسمی و هموفیلی، از پدر و مادر یا اجدادشان به ارث نبرده اند.

Image caption میرزا تقی خان امیر کبیر، پدرش آشپز صدر اعظم ناصرالّدّین شاه بود، امّا خودش دلش خواست و استعدادش را داشت که به جای آشپز، بشود صدر اعظم. سیاست و بزرگی توی خونش نبود

قصد ندارم و اصراری هم ندارم که ثابت کنم که مثلاً هیچ آدمیزادی فقر و بیسوادی و جهل و خرافات را از خانواده اش به ارث نمی برد. امّا اگر من «محمّد تقی»، پسر «کربلایی قربان» آشپز «قائم مقام فراهانی»، صدر اعظم و سیاستمدار و ادیب معروف عصر خودم باشم، و توی یک همچین محیطی با چشم خودم زندگی ارباب و نوکری را ببینم و با عقل خودم تفاوت این دو زندگی را بفهمم، به جای اینکه بروم توی آشپز خانه، دستیار پدرم بشوم و حرفۀ او را به ارث ببرم، از امکانات استفاده بکنم، از خودم یک میرزا تقی خان امیر کبیر می سازم، و می شوم صدر اعظم ناصرالدین شاه قاجار، و توی مملکتم اوّلین « دارالفنون» یا «دانشگاه» را بنیاد می گذارم.

حالا من می خواهم با اجازۀ «حضرت بودا» که گفته است «هیچ چیز ارثی نیست» و بدون اجازۀ آنهایی که معتقدند «فهم و شعور و استعداد توی خون آدم است»، بگویم که «هیچ چیز ارثی نیست. هیچ چیز توی خون آدم نیست. همه چیز توی مغز آدم است. مغز آدم هم، اگر جامعه از بچّگی به آدم امکان آشنایی با دانش و هنر ندهد، پُر می شود از جهل و خرافات!»