روشنفکران آلمان و سرکوب خونین یک اعتراض

شصت سال پیش در ۱۷ ژوئن ۱۹۵۳ قیام کارگران در "جمهوری دموکراتیک آلمان" به زور سرنیزه سرکوب شد. این نخستین ضربه بر پیکر هیولایی بود که به نام سوسیالیسم در شرق اروپا زاده شده و نگاه بسیاری از روشنفکران را خیره کرده بود.

اکثریت بزرگ روشنفکران در برابر قیامی که بنیادهای "حکومت کارگری" را هدف گرفته بود، غافلگیر شدند. بسیاری از آنها در بهت و سردرگمی خود خاموش ماندند. برخی، مانند برتولت برشت، حداکثر به طنز و کنایه روی آوردند. پژوهشگرانی که بعدها انفعال روشنفکران را بررسی کردند، به این عارضه "نابینایی ایدئولوژیک" نام دادند.

روشنفکران مترقی، نویسندگان و هنرمندانی که در "آلمان دموکراتیک" می‌زیستند، به طور عمده با اعتقادات و آرمان‌های اجتماعی خود به این نظام پیوسته و به آن وفادار بودند. همین قید و بندهای نظری یا "عینک ایدئولوژیک" مانع از آن شد که آنها بتوانند واقعیت ناگواری را ببینند که در تضاد با آرمان‌های ذهنی آنها شکل گرفته بود.

مشارکت در "بنای سوسیالیسم"

پس از پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵) دنیا دو پاره شد: کمابیش در سراسر جهان دو نظام اجتماعی - سیاسی، دو شکل‌بندی اقتصادی، دو سیستم حکومتی ستیزنده با دو ابرقدرت و دو اردوگاه شکل گرفت، که خط محوری آن از میان شهر برلین، پایتخت پیشین رایش سوم، می‌گذشت که در سال ۱۹۶۱ عملا با دیواری بتونی به دو بخش تقسیم شد.

با تقسیم دو آلمان (۱۹۴۸) موج بزرگ مهاجرت و فرار به بخش غربی کشور شروع شد، اما عده بیشماری از هنرمندان پیشرو و آرمان‌گرا داوطلبانه در بخش شرقی ماندند تا به "بنای سوسیالیسم" یاری دهند. کم نبودند روشنفکران مبارزی که از تبعیدگاه‌های خود در کشورهای غربی به آلمان شرقی رفتند تا در کشوری که از "یوغ سرمایه‌داری" رها شده بود، بر ویرانه‌های دیکتاتوری و فاشیسم، نظامی انسانی برپا کنند.

قیام کارگری ۱۷ ژوئن سال ۱۹۵۳ چون آواری بر سر این روشنفکران فرود آمد. این رویداد برای بسیاری از نویسندگان و هنرمندان، به گفته هاینر مولر، "یک نقطه عطف" بود که آنها را از خواب سنگین ایدئولوژیک بیدار کرد تا به چشم خود ببینند که تمام امیدهاشان بر باد رفته است.

یکی دیگر از علل خاموشی روشنفکران، "مصلحت‌اندیشی" آنها بود، این نگرانی که مبادا "دشمن طبقاتی" از اعتراض آنها "سوءاستفاده" کند. در دنیایی که "اردوی کار" در برابر "اردوی سرمایه" قرار گرفته بود، هر انتقادی از "نظام سوسیالیستی" می‌توانست به خدمت به "جهان سرمایه" یا اردوگاه امپریالیستی تعبیر شود.

کارگران در برابر "دولت کارگری"

برای هنرمندانی که خارج از "سیستم" بودند، دیدن واقعیت آسان‌تر بود. برای نمونه در فرانسه آلبر کامو با صراحت از "ابتکار و شجاعت" کارگران ستایش کرد. او گفت که آنها با این قیام "کوته‌بینی" پیشین خود را جبران کردند.

کامو به واقعیتی تلخ اشاره داشت، یعنی پشتیبانی بیشتر کارگران از حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان نازی (۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵). در فوریه سال ۱۹۳۳ "شورای سراسری اتحادیه‌های کارگری آلمان" در برابر روندهای سیاسی خطرناک کشور، اعلام "بی‌طرفی" کرد، در حالی که در همان زمان گروه‌های ضربت نازی‌ها، در کوی و برزن به پیگرد فعالان کمونیست و سوسیالیست می‌پرداختند. کنفدراسیون کارگری تا آنجا پیش رفت که از اعضای خود خواست در جشن‌های "اول ماه مه" زیر پرچم نازی‌ها، شرکت کنند.

اما در خود "آلمان دموکراتیک" بیشتر روشنفکران یا در ارزیابی رویداد به خطا رفتند یا در بهترین حالت، خاموش ماندند. حتی توماس مان، که در سوییس می‌زیست و همیشه با قهر و خشونت مخالفت کرده بود، از داوری درباره "شورش‌های کارگری" و سرکوب آن خودداری کرد.

در برلین شرقی، که نویسندگان و هنرمندان هنوز در زندگی سیاسی نقشی بارز داشتند، خاموش ماندن آسان نبود. تنها دو هفته پس از سرکوب قیام، "آکادمی هنر" جلسه تشکیل داد. رودولف انگل، رئیس وقت این تشکل رسمی هنرمندان کشور از "صداهای ناهمساز" در قبال "حرکت ضدانقلابی" در کشور انتقاد کرد.

امروزه اسنادی پراکنده نشان می‌دهد که برخی از هنرمندان نامدار مانند هانس آیسلر، آهنگساز برجسته و سازنده‌ی سرود رسمی کشور، در کنار اروین پیسکاتور، مرد بزرگ تئاتر مدرن، برتولت برشت، هاینر مولر، نمایشنامه‌نویسی که به ویژه بعدها به معروفیت جهانی رسید، دست‌کم در نشست‌های کوچک و غیررسمی از روند رویدادها انتقاد کرده بودند.

برشت که هنرمند بزرگ و افتخار کشور به شمار می‌رفت، از درون دوپاره شده بود و این را در یادداشت‌های روزانه خود ثبت کرد. او به امید برپایی "آلمان بهتر" به آلمان برگشته و از نظامی پشتیبانی کرده بود، که با خشونت تمام آرمان‌های انسانی را زیر پا می‌گذاشت. او با شعری کوتاه به سرکوب قیام واکنشی رندانه نشان داد، که امروز همه آن را نشان وجدان بیدار او می‌دانند، که زیر بار تعصبات و "نابینایی ایدئولوژیک" هنوز به خواب نرفته بود.

سالها بعد (۱۹۶۶) گونتر گراس، نمایشنامه‌ای نوشت به نام "تهی‌دستان قیام را تمرین می‌کنند" و آن را "یک تراژدی آلمانی" خواند. نمایشنامه وضعیت دشوار و تناقض‌آمیز این گونه روشنفکران را ترسیم می‌کند، که زیر بار تصورات ذهنی از درک واقعیات سیاسی ناتوان هستند.

حقیقت و نه مصلحت!

Image caption اشتفان هایم در آخرین سال زندگی‌اش

امروزه همگان پذیرفته‌اند که اشتفان هایم (۱۹۱۳ – ۲۰۰۱) تنها نویسنده کشور بود که به قیام واکنشی دلیرانه و درخور نشان داد. او نویسنده‌ای یهودی بود که به تازگی از تبعید امریکا به آلمان شرقی برگشته بود.

هایم در سال ۱۹۳۳ از دست حکومت نازی به امریکا گریخت. در خلال جنگ جهانی دوم، با اونیفورم افسری ارتش ایالات متحده به اروپا اعزام شد و در عملیات رهایی میهن خود از چنگال فاشیسم شرکت کرد.

هایم پس از جنگ ارتش را ترک کرد و در امریکا به کار نویسندگی ادامه داد. با نشر چند رمان هم در میان روشنفکران مترقی و چپ، جایی برای خود باز کرد و هم در معرض هیستری آنتی‌کمونیسم قرار گرفت.

تنها دو سه سال پس از پایان جنگ در امریکا دوران "شکار جادوگران" شروع شد و مأموران اف بی آی به تحریک سناتور جوزف مک‌کارتی برای هزاران هنرمند و نویسنده پرونده "فعالیت ضدامریکایی" ساختند.

هایم نیز مانند هنرمندانی از قبیل چارلی چاپلین و برتولت برشت و توماس مان تصمیم به ترک امریکا گرفت. او در سال ۱۹۵۲ به همراه همسر امریکایی به اروپا مهاجرت کرد و برای سکونت به "جمهوری دموکراتیک آلمان" رفت، تا به خیال خود در ساختمان "آلمان سوسیالیستی" سهیم باشد. سردمداران کشور او را با آغوش باز پذیرفتند، و البته نمی‌دانستند که او به زودی بزرگترین ناراضی کشور خواهد شد.

هایم تنها چند ماه پس از بازگشت به آلمان، روز ۱۷ ژوئن در خیابان‌های برلین شرقی، صحنه‌های پرشور اعتراض کارگران و سپس سرکوب خونین آن را به چشم دید. وقتی شامگاه آن روز به خانه برگشت، در دفتر خاطرات خود نوشت: «رمان بعدی من همین است».

هایم مانند سایر آثار خود، این رمان را با تحقیق گسترده و انبوهی یادداشت شروع کرد و چند سالی بر آن کار کرد تا سرانجام در سال ۱۹۵۸ به پایان رسید؛ اما مشکل واقعی او تازه شروع شده بود، زیرا هیچ ناشری حاضر به چاپ رمان نمی‌شد. مقامات حزبی به او گفتند که با انتشار رمان او مخالف هستند، زیرا تصویری ناهمساز با موضع رسمی ارائه داده است. هایم اعتراض کارگران را نه یک "کودتای فاشیستی" بلکه همچون مبارزه‌ای حق‌طلبانه در راه عدالت و "سوسیالیسم واقعی" تصویر کرده بود.

اشتفان هایم پس از چند سال کلنجار رفتن با مقامات فرهنگی و سیاسی کشور، سرانجام از انتشار رمان "روز ایکس" در آلمان شرقی نومید شد و آن را برای انتشار به غرب فرستاد. هنگامی که رمان در سال ۱۹۶۵ به عنوان "پنج روز در ماه ژوئن" در آلمان غربی منتشر شد، موجی تهمت و ناسزا علیه هایم به راه افتاد. او را از "اتحادیه نویسندگان" اخراج و از تمام حقوق و مزایای شهروندی محروم کردند.

هایم به رغم تمام فشارها کشور را ترک نکرد، تا پایان عمر در آلمان شرقی زیست و همواره بر اعتقادات سوسیالیستی خود پافشاری کرد. سردمداران به او نفرت ورزیدند، اما قدر و منزلت او نزد شهروندان عادی کشور روز به روز بیشتر شد. هایم در خیزش مسالمت آمیز مردم آلمان شرقی به سوی دموکراسی، نقش برجسته ای ایفا کرد.

شورش، خیزش یا انقلاب؟

نظامی که در آلمان شرقی شکل گرفته بود، از کارگران انتظار داشت که برای رقابت با کاپیتالیسم، با تمام نیرو برای ساختمان سوسیالیسم تلاش کنند، و به خاطر سربلندی کشور و بهروزی نسل‌های آینده، فعلا از رفاه و آسایش چشم بپوشند. روز ۱۶ ژوئن دولت به طور رسمی به کارگران ابلاغ کرد که باید بدون دریافت حقوق و مزایا، ساعات بیشتری برای رشد و پیشرفت "خلق" کار کنند.

کارگران بی‌درنگ در برابر این تصمیم واکنش نشان دادند. از اولین ساعات بامداد ۱۷ ژوئن هزاران کارگر، به ویژه در بخش ساختمان و صنایع، در اعتراض به افزایش ساعات کار، دستمزد پایین و بالا رفتن قیمت کالاهای ضروری دست از کار کشیدند.

حوالی ساعات ظهر هزاران کارگر با راهپیمایی به سوی مقر حزب و دولت در برلین شرقی خواسته‌های خود را، که اینک رنگ سیاسی به خود گرفته بود، فریاد زدند: تشکیل سندیکاهای مستقل کارگری، آزادی بیان و اجتماعات و از همه مهمتر: یگانگی با آلمان غربی...

خبر اعتراضات برلین شرقی به زودی به شهرهای دیگر رسید. در سراسر کشور بیش از یک میلیون نفر، یعنی بیشتر کارگران صنعتی (پرولتاریا) به خیابان رفتند.

از حوالی ساعت دو بعد از ظهر تانک‌های "ارتش سرخ" به خیابان آمدند و سربازان روس تظاهرکنندگان را در محاصره گرفتند. روز بعد یعنی در ۱۸ ژوئن تانک‌های شوروی، برلین شرقی و تمام شهرهای بزرگ را در تصرف داشتند. موج بزرگی از دستگیری فعالان کارگری، "مزدوران غرب" که به "تحریک" کارگران دست زده بودند، شروع شد.

روز ۱۹ ژوئن روزنامه "نویس دویچلند" (آلمان نو) ارگان "حزب متحد کارگری" در اعلامیه‌ای خبر داد که "آشوب" به پایان رسیده و در کشور تمام کارگاه‌ها و کارخانه‌ها کار خود را از سر گرفته‌اند.

در دنیای دوقطبی آن روز تصویرهای متفاوتی از رویداد ارائه شد: اتحاد شوروی و اقمار آن، اعتراض کارگری در آلمان شرقی را "توطئه ضدانقلاب و کودتای فاشیستی" خواندند، در حالی که محافل غربی از اعتراضات خودجوش و بدون رهبری به نام "قیام" یا حتی "انقلاب کارگری" ستایش کردند. در آلمان غربی ۱۷ ژوئن به نام "روز وحدت آلمان" تعطیل رسمی خوانده شد.

درباره تلفات قیام نیز آمار متفاوتی داده شد. منابع رسمی از ۳۰ کشته خبر دادند و شاهدان عینی از بیش از ۳۰۰ کشته. هول و هراسی که این سرکوب به جای گذاشت، "جمهوری دموکراتیک آلمان" را تا دهها سال آرام نگه داشت.

اعتراضات کارگری، به زبان هاینر مولر، همان ضربه گیج‌کننده‌ای بود که روشنفکران را از خواب و خیال بیرون آورد تا ببینند که مشتی کارمند فاسد و زورگو زمام امور را به دست گرفته‌اند. "نظام" برای ادامه سلطه خود به شعارهای "سوسیالیستی" نیاز داشت و وظیفه تولید این شعارها را به نویسندگان و هنرمندان سپرده بود.

"سوسیالیسم واقعا موجود"

در سالهای بعد باز هم "اردوگاه سوسیالیستی" چند بار به لرزه افتاد: در ۱۹۵۶ قیام مردم مجارستان با سرکوبی بیرحمانه روبرو شد، در سال ۱۹۶۸ مردم چک در خیابان‌های پراگ در برابر صف تانک‌های روسی ایستادند. در سال ۱۹۸۰ حکومتی که در لهستان به نام "سوسیالیسم" هرگونه فعالیت مستقل کارگری را منع کرده بود، نخستین سندیکای واقعی کارگری را به نام "سولیدارنوش" (همبستگی) به رسمیت شناخت؛ و این آغاز پایان بود.

در آغاز سال ۱۹۸۹ موج نیرومندی که سراسر اردوگاه را لرزانده بود، به آلمان شرقی رسید، با غریوی بلند که در تمام خیایان های کشور پیچید: "خلق ما هستیم!"

مبارزه توده‌گیر و مسالمت‌آمیز مردم آلمان شرقی در ژوئن ۱۹۸۹ به سقوط "دیوار برلین" و چند ماه بعد به فروپاشی سرتاسر "اردوگاه" منجر شد.