تصویری از مهاجران غیرقانونی ایرانی؛ گفت‌وگو با کاوه بختیاری، کارگردان توقفگاه

"توقفگاه" ساخته کاوه بختیاری، فیلمساز ایرانی- سوئیسی، تصویری است از وضعیت ایرانیان پناهجو در یونان که در خانه - پانسیونی کوچک زندگی می کنند و در پی راهی برای خروج از یونان و رسیدن به کشورهای دیگر اروپا نظیر فرانسه و نروژ هستند.

این فیلم مستند که برای اولین بار در بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن به نمایش درآمد و مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت، تصویری تلخ از وضعیت مهاجران غیرقانونی و مشکلات آنها در یونان ترسیم می کند.

ما چند شخصیت مختلف فیلم را دنبال می کنیم که هر یک سرنوشت جداگانه ای می یابند: برخی بالاخره موفق می شوند از یونان بگریزند و به کشورهای مقصدشان برسند و برخی به ایران بازمی گردند.

گفت و گو با کاوه بختیاری را در زیر می خوانید:

آن طور که در فیلم دیده می شود مساله از اینجا شروع شد که پسرخاله شما قصد داشت از ایران مهاجرت کند و از ایران خارج شد، اما در یونان گیر افتاد و نتوانست جلوتر بیاید. این مساله مهاجرت ایرانیان دغدغه قبلی شما هم بود یا این که تنها با ماجرای پسرخاله پیش آمد؟

مساله ای بود که قبل تر هم به آن فکر می کردم، چون خودم در نه سالگی به همراه خانواده ام به اروپا آمدم و در خارج از ایران بزرگ شدم. داشتم یک فیلم داستانی کار می کردم که این مساله پیش آمد. تابه حال کار مستند نکرده بودم. داشتم برای اولین فیلم بلندم یک فیلمنامه می نوشتم که جشنواره ای در یونان، فیلم کوتاهم را دعوت کرد و همان موقع فهمیدم که پسرخاله ام می خواسته از یونان رد شود، اما دستگیر شده و سه ماه زندان رفته. کمی برایم عجیب بود که من را دعوت می کنند با هتل و غیره، اما پسرخاله ام سه ماه در همان جا به زندان می رود. اول گفتم که بروم کمکش کنم و ببینم چه کار می شود کرد. بعد فکر کردم شاید شرایطی باشد برای دیدن وضعیت مهاجران جدید، چون آن زمان که ما مهاجرت کردیم من بچه بودم و چیز زیادی ندیدم. می خواستم ببینم حالا وضعیت مهاجران چگونه است. برای این موضوع فکر کردم درست ترین شیوه انتخاب مستندسازی است.

نکته مثبت فیلم این است که به این شخصیت ها خیلی نزدیک شدید...

بله... در بین ایرانی ها یک ارمنی هم بود. قبل از آن پاکستانی ها و افغانی ها هم در این خانه بوده اند. من توانستم خیلی به آنها نزدیک شوم و با آنها هم سطح شوم. من در کنار آنها ماندم و در همان محیط می خوابیدم و با آنها غذا می خوردم، البته وقتی که غذایی در کار بود! یک رابطه خیلی بخصوص انسانی و دوستانه ای شکل گرفت و این موقع بود که تصمیم گرفتم یک مستند بسازم. اگر این رابطه را نداشتم، این فیلم را نمی ساختم و ترجیح می دادم که به یکی از دوستانم که مستندساز است بگویم این کار را بکند. ولی دیدم که من فقط می توانم در این لحظه و این موقعیت و در این نقطه از جهان، به دلیل نوع رابطه ام با آنها این فیلم را بسازم.

شاید همین صمیمیت فیلم شما را نجات می دهد. آدم های شما را در لحظات خیلی خصوصی می بینیم. آنها با هم دعوا می کنند، شوخی می کنند، حتی به هم دشنام می دهند. همه اینها را می بینیم و باعث می شود که به آنها نزدیک شویم. اما برای ساختار چطور؟ فکری برای آن کرده بودید یا به نظر می آید که آن هم بداهه خلق شده...

خیلی بداهه بود....همین طور خودش راه افتاد و پیش رفت. فقط با یک دوربین خیلی کوچک می توانستم فیلم بگیرم. وقتی به خیابان می رفتیم نمی توانستم کسی را با خودم ببرم، نه تصویربردار و نه صدابردار. برای همین تصمیم گرفتم که با همین دوربین کوچک کار کنم. با دوربین کوچک وقتی که بیرون می رفتیم و پلیس ما را می دید، فکر می کرد که جهانگرد هستیم و فکر نمی کرد که داریم فیلم می سازیم. اگر دوربین یک کم بزرگ تر بود، کار غیر ممکن می شد. برای همین روی حس لحظه جلو می رفتیم. هر ثانیه سرنوشت یکی از آنها می توانست عوض شود و سرنوشت فیلم هم همین طور. هر شب فکر می کردم که این آخرین صحنه است و فردا پلیس می آید و کار تعطیل می شود. آنها هم خیلی نگران بودند.

فکر نمی کنید که این نوع کار می تواند این انتقاد را به همراه بیاورد که کارگردان یک نوع نگاه در ساختار فیلم نداشته و در واقع فیلم از این جهت آسیب دیده؟

Image caption کاوه بختیاری می گوید ساختار فیلم به صورت بداهه شکل گرفته است

من برعکس فکر می کردم... وقتی که زمان نداری که فکر کنی، می توانی ببینی که تا چه حد تجربه داری و من به خودم گفتم وقت ندارم و نمی توانم بروم و دو سال بعد برگردم، چون همه چیز تا آن موقع تمام می شود. ابتدا هشتاد صفحه نوشتم که بتوانیم تهیه کننده پیدا کنیم. نمی دانم این تا چه حدی کمک کرد، اما بعد رو در رو شدن با کار و بداهه کار کردن به تو کمک می کند که ببینی تا چه حد تجربه داری یا نداری. من به خودم گفتم که هیچ وقت از این خانه تنها بیرون نمی روم. تمام مدت با آنها خواهم بود. اگر بیرون می روند همراهشان می روم و اگر می مانند، من هم می مانم. دومین قانونم این بود که نمی خواهم دکور را نشان بدهم. اگر کمتر دکور را نشان بدهم بیشتر شخصیت ها را حس می کنیم. برای همین اصلا تا آخر فیلم نمی دانیم که این پانسیون چه شکلی است. فقط شخصیت ها مهم هستند. شخصیت پانسیون را فقط با پرده نشان دادم. این پرده ای که آنجا را از جهان بیرون جدا می کند. می خواستم این تکرار زندگی آنها را هم نشان بدهم: این که از صبح تا شب هر روز همان کارها را می کنند و با سه نقطه درگیرند: بمانم، برگردم یا بروم؟ این ساختار را سعی کردم حفظ کنم. این پرده هر بار که دیده می شود معنی اش عوض می شود.

موقع کار به چه نوع مخاطبی بیشتر فکر می کردید؟ اروپایی یا ایرانی؟

در ذهنم این بود که چطور می توانم به اروپایی ها نشان بدهم که مهاجر بودن در سال ۲۰۱۳ چه معنایی دارد. می خواستم که حسش کنند، نه این که تنها فکر کنند یا ببیند. از طرف دیگر آنها دوستانم بودند. من مراقب آنها بودم و آنها هم مراقب من. خیلی ویژه بود. یک کم شبیه جنگ بود. آنها مجبور بودند که هر روز بجنگند که مشکلی با پلیس پیش نیاید، با قاچاقچی هم همین طور.

صحنه ای را هم بازسازی کردید؟

نه اصلاً. بعضی وقت ها فکر می کردم که صحنه ای را از دست داده ام، در این صورت در زمان تصویربرداری سوالی را باز پیش می کشیدم و بحث می آمد وسط و آن زمان حس می کردم که می توانم به چیزی که از دست داده ام برسم. من خیلی حرف می زدم و با این حرف زدن ها هدایت می کردم، اما حرف هایم را از فیلم درآوردم.

در مورد گذشته این شخصیت ها چیزی نمی گویی. این عامدانه بود که فقط شخصیت ها را از این لحظه و موقعیت دنبال کنیم؟

در اصل به این موضوع هم فکر نکرده بودم. در یکی از اولین صحنه های فیلم که امیر عکس ها را نشانم می دهد...

و می گوید که قانون اینجا این است که درباره گذشته کسی نمی پرسیم...

بله، واقعاً همین بود. وقتی این حرف را زد به این موضوع فکر کردم. در این لحظه آنها باید خودشان را نجات دهند و گذشته شان مهم نیست. حتی از زمانی که نزدیک بوده در قایق غرق شوند هم حرف نمی زنند. در این شرایط تمام تمرکزت بر زمان حال است.