روایت صدرالدین زاهد از تئاتر پیش از انقلاب و همکاری با پیتر بروک در ایران

Image caption نمایی از تئاتر 'سواری درآمد' به کارگردانی آربی اوانسیان، صدرالدین زاهد در کنار سوسن تسلیمی

صدرالدین زاهد با کارگاه نمایش- که نقش بسیار عمده ای در تاریخ تئاتر ایران دارد- در دهه پنجاه شمسی کار خود را به عنوان بازیگر آغاز کرد و شرکت در نمایش پرسر و صدای پیتر بروک، کارگردان بریتانیایی، در جشن هنر شیراز با نام «اورگاست»، زندگی او را به سوی تئاتر مدرن سوق داد.

زاهد پس از انقلاب به فرانسه مهاجرت کرد و بیشتر به کار به زبان فرانسه پرداخت، اما اخیراً با نمایش «افسانه ببر» نوشته داریو فو به زبان فارسی، به کشورهای مختلف سفر می کند تا تازه ترین اثر خود را در نقش کارگردان و بازیگر، به نمایش بگذارد.

در این گفت و گو که در پاریس انجام شده، به مرور سیر کاری او پرداخته ایم:

از اینجا شروع کنیم که چطور شد به تئاتر علاقه مند شدید؟

خیلی اتفاقی. من خیلی عاشق سینما بودم و انواع و اقسام فیلم ها را می دیدم. در دهه شصت میلادی که می دانید دهه مدرسه سینمایی ایدک بود و اوج سینما در فرانسه، من هم یکی از آرزوهایم این بود که بیایم به فرانسه و در مدرسه ایدک درس بخوانم. با تئاتری ها خیلی رفت و آمد داشتم و کارهای تئاتری کوچکی هم می کردم. وارد گروه خانم خجسته کیا شدم. تا این که اتفاق دیگری در زندگی ام افتاد که به کل مسیر زندگی ام را عوض کرد و باعث شد که سینما در زندگی ام به کل کنار گذاشته شود و آن کار با پیتر بروک بود.

چطور وارد کارگاه نمایش شدید و فضای آنجا چقدر برایتان مفید بود؟

موقعی که من به آن ساختمان می رفتم هنوز کارگاه شکل نگرفته بود. حتی تمرین های نمایش حلاج با خانم خجسته کیا در همین ساختمان بود. در همین رفت و آمدها برای من جالب شد که ببینم چه نوع تئاتری کار می کنند. آن زمان هیچ تئاتر دیگری جز تئاتر بیست و پنج شهریور یا تئاتر سنگلج نداشتیم. کارهای عباس جوانمرد بود و علی نصیریان و از این دست، و ما چیز دیگری ندیده بودیم. نمی خواهم آن کارها را نقد کنم، اما به عنوان جوانانی که می خواستیم تازه وارد این کار بشویم، فکر می کردیم که این کارها خیلی باب طبع ما نیست. دقیقاً هم نمی دانستیم که چه می خواهیم، اما می دانستیم که این را نمی خواهیم. کارهایی که شهرو خردمند و ایرج انور که از ایتالیا آمده بودند می کردند یا فن بیانی که منوچهر انور کار می کرد در کارگاه، من را جذب کرد که من بیشتر به آنجا رفت و آمد کنم تا این که با اسماعیل خلج آشنا شدم و چند تا نقش کوچک برایش بازی کردم. شروع کارش بود و کاری که می کرد برایم خیلی جالب بود. با آقای آربی اوانسیان آشنا شدم. آن موقع هنوز هیچ گروه بندی ای هم نشده بود. محلی بود که همه می آمدند و می رفتند و همه با هم آشنا می شدند و کار می کردند. نه مستخدمی بود و نه دربانی که بپرسد شما کی هستی. سه چهار تا اتاق بود و هر وقت جا بود می توانستیم نمایشی را دست بگیریم و با هم کار کنیم. حتی با آقای فرهاد مجدآبادی هم همان موقع آشنا شدیم و با هم کار کردیم.

Image caption صدرالدین زاهد: این اواخر باز هوس اجرای فارسی کرده ام

در همان موقع بود که آگهی پیتر بروک در کارگاه نصب شد که کارگردان انگلیسی ای به این نام می خواهد کار کند و دنبال بازیگر می گردد. من آن موقع جوان بودم و شناخت عمیقی از بروک نداشتم. رفتم در انجمن ایران و آمریکا در خیابان وزرا که تست بدهم. انتخاب شدم و وقتی رفتیم برای نمایش "اورگاست"، مسیر زندگی ام به کل تغییر کرد. بعد از آن بود که گروه بازیگران شهر به پیشنهاد رضا قطبی تاسیس شد. آقای قطبی فکر کرد که حیف است این گروه بازیگران ایرانی که رویش سرمایه گذاری شده و با پیتر بروک کار کرده، از هم بپاشد و باید این گروه به طور منسجم کار تجربی و تحقیقاتی خودش را ادامه دهد. از آن موقع بود که بودجه ای اختصاص داده شد و ما حقوق بگیر شدیم و بیست و چهار ساعت وقت مان را دادیم به تئاتر.

چه کسی مسئول گروه بازیگران شهر شد؟

مسئولیت به آن شکل وجود نداشت. یک گروه بود که هر کسی عنوانی داشت و جایگاهش را می دانست. یکی کارگردان بود، یکی هنرپیشه، یکی طراح صحنه، اما خلاقیت گروهی بود. کار خلاقه توسط همه اعضا شکل می گرفت. اگر نویسنده ایرانی بود به جمع ما اضافه می شد مثل خانم مهین تجدد، یا کسی مثل رضا قاسمی که کار موسیقی می کرد. کار خلاقه در یک برابری کامل شکل می گرفت. هیچ کس ادعای رهبری و مسئولیت گروه را نداشت. تمام کار براثر برخورد واقعی و بداهه کار کردن در ساعت ها تمرین شکل می گرفت.

اشاره کردید به همکاری با پیتر بروک در نمایش اورگاست که مسیر زندگی شما را تغییر داد. خود بروک شما را انتخاب کرد؟

بروک به محض این که وارد ایران شد متوجه شد که اختلافی بین مراکز هنری ایران هست. آن موقع عده ای به عنوان نوگرایان داشتند کار می کردند. البته هنوز کارگاه به شکل رسمی شکل نگرفته بود اما بیژن مفید و آربی اوانسیان و شهرو خردمند وخجسته کیا و ایرج انور و منوچهر انور داشتند کار می کردند و کسانی مثل عباس نعلبندیان یا داود آریا و اسماعیل خلج به عنوان نویسنده کار می کردند یا بازیگرانی مثل رضا ژیان، پرویز پورحسینی، محمد باقر غفاری و سوسن تسلیمی که بعداً آمد، در نهایت مجموعه ای بود که سنخیتی با مجموعه تئاتر بیست و پنج شهریور و وزارت فرهنگ و هنر تحت نظر پهلبد نداشت. یک چهره دیگری از خودمان نشان داده بودیم با بیژن صفاری و فریدون آو و بقیه ای که با ما کار می کردند.

Image caption زاهد: حدود ده سال طول کشید تا چندین کار را در فرانسه شروع کردم از جمله مرشد و مارگریتا که در تئاتر شهر پاریس بازی کردم

یک دسته دیگر هم بودند که دسته دانشگاه بود. این سه دسته متاسفانه هیچ کدام یکدیگر را قبول نداشتند. برای من سوال بود که چرا بروک سه تا مرکز انتخاب برای هنرپیشه ها گذاشته. بروک متوجه این اختلاف شده بود و ترجیح داده بود که بازیگران اداره تئاتر را یکجا امتحان کند، دانشگاهی ها را جای دیگر و انجمن ایران و آمریکا را هم گذاشته بود برای گروه های آزاد و کارگاه نمایش. من به آنجا رفتم و تعجب کردم که چطور این همه هنرپیشه داریم. حدود هفتاد هشتاد نفر آمده بودند. بروک از ما کارهای ساده ای می خواست: راه برویم و با هم ارتباط برقرار کنیم و نگاهمان را این طرف و آن طرف بگردانیم. من با این که تازه کار تئاتر را شروع کرده بودم، اما پیشزمینه چنین چیزی را کسب کرده بودم. حتی بروک خواست که آواز بخوانیم و من یادم هست که شروع کردم به خواندن آواز "آمنه" آغاسی. تاثیر این آواز به قدری بود که بقیه را هم همدم من کرد. بعد از این آزمایش ها، پانزده نفر را برای اورگاست انتخاب کرد.

خاطرتان هست چه کسانی بودند؟

یادم هست که ابتدا محمود دولت آبادی بود، رضا کرم رضایی، حسین کسبیان، پرویز پورحسینی، محمد باقرغفاری، داریوش فرهنگ، هوشنگ قوانلو، فرخنده باور، شکوه نجم آبادی، سعید اویسی بود و چند نفر دیگر که الان حضور ذهن ندارم. اما در ادامه عده ای نیامدند، از جمله محمود دولت آبادی که یادم هست به دلیل دیسک کمر نیامد، چون ما تمرینات بدنی سختی داشتیم. رضا کرم رضایی و حسین کسبیان وقتی دیدند نقش های اول را ندارند، گروه را ترک کردند. یادم هست که دوازده نفر باقی ماندند که کار را ادامه دادند. اجراها در تخت جمشید در ساعت هفت عصر که به طرف غروب می رفتیم شروع می شد و چهار صبح در نقش رستم با طلوع آفتاب ادامه پیدا می کرد. یک اثر فوق العاده بود، مثل معجزه بود.... خیلی ها هم نوشته اند که شاید تنها کاری است که در دنیا به این صورت انجام شد.

یکی از جذابیت های اورگاست اجرای آن به یک زبان اختراعی بود. این زبان از کجا آمده بود؟

این مساله از پاریس شروع شده بود و طرحی بود که با تد هیوز، شاعر بریتانیایی، با گروه بین المللی شان کار کرده بودند. آنها می خواستند به زبانی برسند که فراتر برود از کدهایی که ما در زبانمان برای ارتباط استفاده می کنیم. به نیاز باطنی اولیه مان برسیم برای ارتباط که زبان را شکل داد. برای همین هم یک گروه بین المللی انتخاب کرده بود که حتی هنرپیشه ها زبان های همدیگر را نمی فهمیدند. زبان مشترک وجود نداشت. عرب داشتیم، آفریقایی، انگلیسی، فرانسوی، و ایرانی ها هم اضافه شدند. زبان مبدأ را برای نمایش، یک زبان یونانی قدیمی برگزیده بودند. زبانی را هم در پاریس شروع کردند به اختراع کردن که به آن می گفتند زبان «بشته هوندا» که یک جور زبان شاید زرگری بود که در واقع زبان هم نبود، مجموعه اصواتی بود که آدم ها با آن سعی می کردند با هم ارتباط برقرار کنند. بعد که به ایران آمدند این قضیه گسترش بیشتری پیدا کرد. بروک با دعوت از تد هیوز سعی کرد که این زبان را بنویسد، زبانی که حول و حوش اسطوره های بزرگ تئاتر دنیا مثل پرومته شکل می گرفت. متنی که به ما دادند در زیرش به انگلیسی ترجمه شده بود. ما این متن را می خواندیم و با بداهه های بعدی، متن شکل پیدا می کرد. آن موقع خانم مهین تجدد روی کارهای استاد پور داود کار می کرد و مساله اوستا را به شدت دنبال می کرد. خانم تجدد یک شیوه بیان اوستا را که یک زبان مرده است، برای خودش پایه ریزی کرده بود. بروک از او خواست که این زبان را عملی کند. ما همه نشسته بودیم در باغ فردوس که خانم تجدد قطعه ای را اجرا کرد که من معنایش را نمی دانستم. بروک همان لحظه از خانم تجدد خواست که قسمت هایی را به متن تد هیوز اضافه کند. به این ترتیب اورگاست که نوشته تد هیوز بود، ترکیبی شد از یک زبان من درآوردی (خود اورگاست) و سه تا زبان قدیمی و مرده یونان قدیم و لاتین و اوستا.

یعنی تماشاگر اصلاً دیالوگ ها را نمی فهمید؟

به این ترتیب که الان دیالوگ بین من و شما اتفاق می افتد، نه. اما اتفاقی ورای آن می افتاد که حس بازیگران بود. کاری که هنرپیشه ها با صوت کرده بودند، مثل جادو بود. برای همین به نظرم در تاریخ تئاتر منحصر به فرد است. جای دیگری چنین کاری را سراغ ندارم. همین بعد دیگری از تئاتر را برای من که بیست و یکی دوسال داشتم روشن کرد؛ مرزی ورای ادبیات. همانجا عاشقش شدم و عاشقانه غرقش شدم و دیگر نتوانستم بیایم بیرون. برای همین می توانستم بفهمم چرا بروک عاشق تئاتر روحوضی و آدمی مثل سعدی افشار است، یا عاشق تعزیه. برای این که یک چیز بی واسطه دارد. تماشاگران تعزیه قصه علی اکبر و عاشورا را می دانند، اما می آیند برای یک ارتباط. بروک دنبال این می گشت.

چه شد که آمدید به فرانسه و در اینجا چه کارهایی کردید؟

Image caption صدرالدین زاهد در نمایی از 'افسانه ببر'

همان طور که می دانید پس از انقلاب وضعیت ایران تغییر کرده بود. آرزوی من برای آمدن دموکراسی به ایران به گور رفت. چندین کار داشتم که با حمله گروه ها هنگام اجرا روبرو شد و بعد هم نمایش ما را قطع کردند. بعد هم چندین نمایشنامه ای که پیشنهاد کردم هر بار گفتند این درباره فاشیسم است و نمی شود کار کنی و ایرادهایی از این دست. خیلی نومید شدم و خودخواسته مملکت را ترک کردم. آن زمان فکر می کردم سه چهار سال بعد این بلبشو خاموش می شود، اما بیش از سی سال است که ادامه دارد.

اما در همه این سال ها انبوهی تئاتر کار کرده اید در فرانسه...

بله، بسیار.... اما ده سال اول، نه. زبان نمی دانستم و می خواستم جایی را که به آن آمده ام بشناسم. سه چهار سال اولیه را رفتم به دانشگاه، چون در ایران فقط کار عملی کرده بودم و فکر کردم این یک مکمل احتیاج دارد و رفتم به دانشگاه سوربن و هنوز بعد از سال ها تز دکترایم را ننوشته ام و مشغول نوشتن آن هستم. بعد از سه چهار سال که دیدم اوضاع ایران دارد ادامه پیدا می کند، شروع کردم به فکر کردن که چه کار می توانم بکنم. حدود ده سال طول کشید تا چندین کار را در فرانسه شروع کردم از جمله مرشد و مارگریتا که در تئاتر شهر پاریس بازی کردم، کارهایی در کمدی فرانسز کردم و چندین کار در ایتالیا و بعد هم فکر کردم خودم شروع کنم به کارگردانی و تمرکزم را گذاشتم که فقط و فقط به فرانسه کار کنم بخاطر این که دیدم همه آدم هایی که با آنها زندگی می کنم و حتی شاگردانم فرانسوی هستند و دلیلی ندارد که به فارسی کار کنم. گروه تئاتری درست کردم و چندین کار به فرانسه اجرا کردیم. این اواخر باز هوس اجرای فارسی کردم و بعد از زهره و منوچهر، این نمایش "افسانه ببر" را کار کردم که بی نهایت مرا درگیر کرده و این به زبان فارسی کار کردن را خیلی دوست دارم.

مطالب مرتبط