ده شب شعر گوته چگونه برگزار شد

«ده شب شعر گوته» و در واقع« شبهای شاعران و نویسندگان ایران» در سال ۵۶ پدیده ایست که پس از سی و پنج سال بار دیگر مورد توجه نسل امروز قرار گرفته است.

آن ها می خواهند بدانند که در آن سالها چه پیش آمد؟ و نقش درست یا نادرست اهل قلم در دگرگونی های اجتماعی سیاسی ایران چه بود؟ و چه می توانست باشد؟ در این زمینه چه بسیار گفته اند و می گویند.

از دید من موضوع را از دو زاویه می توان بررسی برانداز کرد:

الف. تاثیری که آن ده شب در مرحله آغازین دگرگونی های اجتماعی – سیاسی آن زمان، به ویژه در پیوند با جنبش روشنفکری و دانشجویی ایران داشت.

ب. تاثیری که آن ده شب در رویدادهای درون کانونی برجای گذاشت.

در مورد اول نیاز به توضیح چندانی نیست. کانون نویسندگان توانست گروه بزرگی از مردم را زیر چتر مبارزه با سانسور گرد هم آورد، و این گردهمایی – که ده شب و ده روز بطول انجامید – اگرچه خالی از مخاطرات نبود، اما از جهاتی امیدوار کننده بود. تمرینی بود برای دمکراسی. هرچند که سرانجام خوشی نداشت.

در آن شبها کانون بر ضرورت آزادی های مدنی پا فشرد، و رژیم شاهنشاهی نیز کم و بیش کوشید تا از فشارها بکاهد، دست کم مانع برگزاری آن شبها نشود. هرچند که کارشکنی هایی نیز انجام شد.

شبهای شعر سرفصل دورانی بود که کانون نویسندگان به عنوان یک نهاد فرهنگی پا به میدان گذاشت.

از آن پس نیز کانون و کانونیان، بخصوص به دعوت دانشجویان دانشگاه های مختلف، به شکل فردی و گروهی در تظاهرات علنی و غیر علنی روشنفکری و دانشجویی شرکت داشتند.

شبهای شعر سال ۵۶ مهمترین فصل فعالیتهای کانون نویسندگان است. در واقع تاریخ کانون را می توان به دو فصل پیش و پس از آن شبها تقسیم کرد. تا آن زمان کانون جایگاه اجتماعی محدودی داشت. هنوز حتی برای بخش بزرگی از دانشجویان ناشناخته بود.

و اما در مورد دوم می توان گفت که در سال ۵۶، کانون دوره جدید فعالیتهایش را پس از سالها رکود و سکوت در یک محفل دربسته آغاز کرد.

گروهی از اهل قلم ، که دیدگاه های سیاسی کاملا متفاوتی داشتند، گاهی گرد می آمدند، و در این یا آن مورد بیانیه ای می نوشتند.

مهمترین ویژگی این گروه این بود، که به رغم همه درگیری ها و اختلافات ظاهرا آشتی ناپذیر، که ریشه در رویدادهای پیش و پس از کودتای ۲۸ مرداد داشت، اینجا و آنجا با هم کنار می آمدند.

پس از برگزاری شبها اما کانون در روند درگیری های سیاسی حوادثی را پشت سر گذاشت، که در مجموع به زیان اهل قلم بود. در آن شرایط که فعالیتهای سیاسی هنوز محدود بود، و احزاب و سازمانها فعالیت علنی نداشتند، کانون تبدیل به پاتوق کسانی شد، که بسیاری از آن ها کاری به هنر و ادبیات نداشتند، و صرفا بخاطر برخی مقاصد سیاسی به کانون رفت و آمد می کردند.

حتی برخی از اعضای جدید کانون یک مقاله هم ننوشته بودند. با فرا رسیدن انقلاب، متناسب با اوجگیری شور و هیجانهای انقلابی، روز به روز بر وزن کیفی و کمی این گروه در کانون افزوده شد. از طرفداران حزب توده ایران گرفته تا دیگر نیروهای سیاسی.

از آن پس دغدغه «اهل قلم» مبارزه با سانسور نبود، بلکه متناسب با دیدگاه های سیاسی متفاوت صف بندی در برابر یکدیگر بود. نتیجه را هم همه می دانند.

دوپاره شدن کانون – و پس از آن تحلیل رفتن نیروها و زندان و اعدام و قتلهای زنجیره ای و مهاجرت و .... در سالهای ۵۷ و ۵۸صف بندی های درون کانونی به قدری شدید و خشماگین بود، که حتی گاهی نزدیک ترین دوستان نیز، که از قضا در دو صف متقابل قرار گرفته بودند، یکدیگر را نمی توانستند تحمل کنند.

جامعه در تب تسویه و تصفیه حساب می سوخت. کانون نیز جدا از آن «قانونمندی» نبود. تب تسویه در کانون آنچنان بالا گرفته بود، که حتی تصور نشستن پای میز و گفت و گو برای حل دشواری هایی که پیش می آمد و روز به روز بیشتر می شد، غیر ممکن می کرد.

صحبت بر سر دو نوع نگرش بود، که هر کدام هوادارانی داشت. کوچکترین برخوردها سبب سو تفاهم می شد. نتیجه این که کانون دوپاره شد، و چیزهایی پیش آمد که حتی یادآوری آنها غم انگیز است.

چگونگی شکل گیری و برگزاری «شبها»:

ابتدا باید نکته ای را یادآوری کنم: در سال ۵۶ من، به عنوان طراح و سازمانده آن شبها، هیچگونه وابستگی سیاسی به این یا آن حزب و سازمان نداشتم. به همین دلیل جدا از درگیری های سیاسی درون کانونی عمل می کردم.

تاکید من بر این نکته به این دلیل است که برخی از دوستان به دلیل فعالیت سیاسی من در پس از انقلاب می کوشند تا برگزاری شبهای شعر گوته در پیش از انقلاب را به حزب توده ایران نسبت دهند. یا این که با نفی نقش من نتیجه های دیگری بگیرند.

نکته دیگر این که اگر در سال ۵۶ پیشنهاد برگزاری شبها از جانب من نمی شد، و آن را پیگیری نمی کردم، حتی در ذهن هیئت دبیران هم خطور نمی کرد، که چنین برنامه ای را در دستور کار خود قرار دهند.

در آن سالها کانون نویسندگان نمی توانست فعالیت علنی داشته باشد. تازه پس از سالها سکوت و «آسه برو آسه بیا...» اساتید گرامی در ساختمانی واقع در خیابان خردمند شمالی، که آقای مقدم مراغه ای در اختیارشان گذاشته بود، گاهی گرد هم می آمدند و با هم گپی می زدند.

در واقع – چنان که پیش از این اشاره کردم - کانون محفل دربسته ای بود که جمع اضدادی از روشنفکران اهل قلم- اغلب توده ای و نیروی سومی - پس از بگیر و ببندهایی که در دوره نخست فعالیت کانون در نیمه دوم دهه چهل پیش آمده بود، باردیگر گرد هم آمده بودند و گاهی بر سر اساسنامه کانون و گاهی بر سر نوشتن یک بیانیه و اعلامیه بحث و گفت و گو می کردند.

در عین حال هر یک از آنان خارج از فضای کانون در کار فعالیتهای سیاسی بودند. کافی است به خاطرات این دوستان، مثلا کتاب «از هر دری» به آذین مراجعه کنیم و ببینیم که برنامه ده شب به هیچ وجه در دستور کار کانون نمی توانست باشد.

در سال ۵۶ من خبرنگار ساده ای بودم که در بخش هنری و فرهنگی روزنامه کیهان قلم می زدم، و اینجا و آنجا به محافل هنری و فرهنگی، از جمله انستیتو گوته، که هر از چند سالی شب شعری با حضور یکی دوتن از شاعران صاحب نام برگزار می کرد، رفت و آمد داشتم. همچنین با برخی از شاعران و نویسندگان کشور در ارتباط بودم.

روزی در تابستان آن سال در انستیتو گوته به من پیشنهاد شد که در برگزاری شب شعری برای آن سال کمکشان کنم. قبول کردم. بعد از چند روز برنامه ای را پیش رویشان گذاشتم، که پیش از همه موجب شگفتی هانس بکر، رییس انستیتو گوته شد.

هنوز یادم هست که سر تکان می داد و می گفت: این غیر ممکن است. من بر آن بودم که اهل قلم در کشور ما محدود به دو سه چهره صاحب نام نیستند، و ای بسا شاعران و نویسندگانی که حرفی برای گفتن دارند. بنابراین حالا که چنین زمینه ای فراهم شده، باید از موقعیت استفاده کرد.

سرانجام پس از موافقت انستیتو گوته، پیش از همه به سراغ دوستانم جواد طالعی و علی امینی نجفی در کیهان رفتم و با آن ها مشورت کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باید با کانون تماس بگیریم.

این در حالی بود که کانون نویسندگان اجازه فعالیت علنی نداشت. در این میانه اسلام کاظمیه راه گشا شد، و با هم به حضور هیئت دبیران کانون رفتیم. در آنجا نیز با شگفتی دیگری روبرو شدم.

م. الف به آذین- دبیر وقت کانون – به چشم یک مظنون به من نگاه کرد، و در چند باری که پیش از برگزاری شبها با او روبرو شدم، نمی توانست شک و شبهه خود را پنهان کند.

او خواستهایی را مطرح کرد، که انجام آنها تنها از یک مامور اطلاعاتی دوجانبه ساخته بود. مثلا اصرار داشت که حتما باید نام کانون نویسندگان ایران با حروف درشت روی پوستر شبها بیاید.

این خواست من هم بود، اما دست سانسورچی ها قوی تر از آن بود، که بتوان آن را عملی کرد.

رژیم شاهنشاهی نیز همچون رژیم جمهوری اسلامی به هیچ وجه نمی خواست کانون نویسندگان ایران را به رسمیت بشناسد.

آقای به آذین بعدها در «از هردری» - کتاب خاطراتش، کمی کوتاه آمد. از من به عنوان مامور کیهان یاد کرد، و طوری وانمود کرد که گویا از طرف کانون به من ماموریت داده شده بوده که با انستیتو گوته در ارتباط باشم، و در برگزاری شبها اقدام کنم. این در حالی بود که پیشنهاد دهنده من بودم، نه کانون.

بدبینی آقای به آذین به من در حدی بود که در همان کتاب خاطرات نام من را از فهرست پنج نفری که در آغاز سال ۵۷، هنگام برگزاری مجمع عمومی کانون به ساواک احضار شده بودیم، حذف کرد. چرا؟ نمی دانم.

در آنجا به هر کدام از ما جداگانه اخطار شد که از برگزاری مجمع عمومی کانون خودداری کنیم. این در حالی بود که من عضو ساده کانون بودم، و هیچ نقشی در سازماندهی مجمع عمومی نداشتم.

از آن پس بیش از سه ماه برای برنامه ریزی و هماهنگی و سازماندهی کارها وقت گذاشتم. اصرار من بر این بود که هر یک از آن شبها با سخنرانی یکی از نویسندگان عضو کانون آغاز شود، و پس از آن شاعران شعر بخوانند.

در نخستین شب کسانی بودند که با سخنرانی سیمین دانشور موافق نبودند. حتی خود او به علت اختلافهایی که با شمس آل احمد و اسلام کاظمیه داشت، نمی خواست در آن شبها شرکت کند، که خوشبختانه قضیه حل شد، و ده شب با سخنرانی خانم دانشور آغاز شد.

در جریان برنامه ریزی شبها با اغلب کسانی که قرار بود در یکی از شبها شعری بخوانند، یا سخنی بگویند ملاقات کردم یا تلفنی صحبت کردم. برخی از دوستان خواستهایی داشتند و شرط و شروطی معین می کردند. مثلا می خواستند یک شب تنها به آنها اختصاص داده شود. یا این که حتما با فلان شاعر یا فلان نویسنده در یک شب باشند، یا نباشند.

در جریان تدارک آن شبها یکی از مهمترین ضرورت ها انعکاس دیدگاه های اهل قلم در مطبوعات و دیگر رسانه ها بود. در این راستا با بخشهای هنری و فرهنگی روزنامه ها – حتی کسانی در رادیو و تلویزیون، که اغلب همکاران روزنامه نگار من بودند، تماس گرفتم.

در نتیجه تیمی از روزنامه نگاران تشکیل دادیم که گزارشهای مفصلی از هر شب منتشر کنند. متاسفانه در این زمینه تیرمان به سنگ خورد.

به همه روزنامه ها و رادیو و تلویزیون دستور داده شده بود که از انتشار هر خبر و گزارشی خودداری کنند. فقط پس از اولین شب سیروس علی نژاد گزارشی در آیندگان منتشر کرد، که سبب گرفتاری اش شد.

در آن شبها دو نمایشگاه نقاشی و یک نمایشگاه کتاب برگزار کردیم. قرار بود یک نمایش تئاتری در فضای باز انجام شود، که نشد.

هر روز، شرکت کنندگان شب قبل در محل انستیتو گوته گرد می آمدند و در جلسات پرسش و پاسخ که با حضور بیش از هزار نفر از علافمنان تشکیل می شد، به بحث و گفت و گو می پرداختند.

متاسفانه نوارهای جلسات پرسش و پاسخ، حتی نوارهای اصلی سخنرانی ها و شعر خوانی ها به دلیل برخی سهل انگاری ها از بین رفت. پوستر آن شبها کاری بود از بزرگ خضرایی، که دو بار دچار سانسور شد.

برای پخش پوستر ابتدا دو سه نفر از بچه های کیهان، سپس چند نفر از دانشجویان هنرهای دراماتیک دست بکار شدند. پس از آن گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران – که بعدها فهمیدم اغلب آنها از نیروهای چپ بودند – به کمک ما آمدند و کار به سامان رسید.

در این میان با مشکل تازه ای روبرو شدیم. قرار بود که شبها در محل انستیتو گوته برگزار شود. احساس می کردیم محل این انسیتو گنجایش کافی ندارد.

به پیشنهاد آقای هانس بکر کانون فرهنگی ایران و آلمان در جاده پهلوی را در ازای شبی چهار هزار تومان اجاره کردیم و ناگزیر برنامه با یک هفته تاخیر برگزار شد.

یادآوری کنم که در آن شبها الگوی من شبهای شعر خوشه بود، که با همت محمد حیدری، و زیر نظر احمد شاملو برگزار شده بود.

در جریان برگزاری شبها برخی از اعضای کانون همکاری بیشتری کردند. برخی نیز، که هیچ نقشی نداشتند، خود را در مرکز ماجرا قرار دادند.

باید بر نکته دیگری نیز تاکید کنم: برخورد مسئوولانه هیئت دبیران کانون در آن شبها سبب پیشگیری از رویدادهایی شد، که می توانست بسیاری از اهل قلم را تا لبه پرتگاه ببرد.

در پایان باید بگویم که بدون حضور فعال برخی روزنامه نگاران و دانشجویان، که از دل و جان مایه گذاشتند، و به گزارش مصطفی شفافی چند نفر از آنها سالها بعدها جان بر سر آرمانهای انقلابی خود گذاشتند، برگزاری آن شبها غیرممکن بود.