'اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود'؛ یادی از محمود استادمحمد

محمود استادمحمد مرد تئاتر بود. در اوایل دهه چهل، تئاتر، او را از جنوبی ترین محله های تهران به آتلیه تئاتر بیژن مفید آورده بود، او را "خر خراط شهر قصه" کرده بود و از آنجا به اکثر پاتوقهای روشنفکری آن زمان راه یافته بود.

از میان روشنفکران آن دوره به جلال آل احمد علاقه و گاهی تعصب داشت. میان او و نصرت رحمانی و محمد آستیم و عباس نعلبندیان هم علقه ای بود که خودش مفصل درباره آنها نوشته، اگرچه چاپ نکرده. هرجا هم که روزگار پرتب و تابش او را کشاند، استادمحمد تئاتر را با خودش برد: وقتی دلخسته از آتلیه بیژن مفید به بندر عباس رفت، تئاتر را آنجا هم برد و تلاش کرد با بچه های بندر کار تئاتر کند.

در دهه های چهل و پنجاه اوج کارش بود: نمایش نوشت و کارگردانی و بازی کرد. آنچه می نوشت از "آسید کاظم" و "شب بیست و یکم" تا "آخر بازی" همیشه ربط مستقیمی به زندگی خودش داشت. فضاها و آدمها و دستمایه های نمایشنامه هایش، آدمها و فضاها و دغدغه های محمود استاد محمد در زمان نگارش آن نمایش بود.

وقتی انقلاب شد و به زندان افتاد، در زندان هم گروه تئاتر درست کرد و زندانیان را تا تئاتر شهر آورد که نمایش بازی کنند.

در خارج از ایران لابه لای هر مشغله ای که برای گذران امور زندگی داشت، "آخر بازی" را نوشت و کار کرد.

بعد به ایران آمد با رویای درست کردن گروهی که کار کارگاهی تئاتر بکند- الگویی که از کار با بیژن مفید و گروههای دیگر داشت. شکل غالب تولید تئاتر در تئاترهای تجربه گرای دهه های ۶۰ و هفتاد میلادی که نفس نفس زنان تا سالهای ۹۰ میلادی هم رسیده بود.

Image caption محمود استاد محمد، نمایشنامه‌نویس و کارگردان باسابقه تئاتر ایران در ۶۳ سالگی و در اثر ابتلا به بیماری سرطان در تهران درگذشت

در ایران انتهای سالهای هفتاد شمسی و ابتدای دهه هشتاد حرف استاد محمد خریداری نداشت. اگرچه جوانها با علاقه به دنبال کارگاه و گروه بودند، جایی برای تمرین نبود. میان کارهای جور و واجوری که یک تئاتری بایست می کرد تا بتواند زندگی کند، حتی مجالی برای گپ زدن در باب کارگاه استادمحمد پیدا نمی شد.

استاد محمد هم رو به تولید تئاتر به شکل معمول آورد: ارائه متن، تصویب، قرارداد و تولید، جنگ بر سر گرفتن حقوق معوقه و بالاخره در کنارش داوری جشنواره های جور واجور و نمایشنامه خوانی و جلسه در باب تئاتر.

محمود استاد محمد از جهت نگرانی های همیشگی اش درباره حقوق صنفی و نهاد تئاتر هم یک مرد حرفه نمایش بود. اگرچه به تئاتر آوانگارد هم دلبستگی داشت، همیشه نگران تئاتر لاله زار بود. حتی در اوایل انقلاب که فکر می کرد اوضاع برای لاله زار از این بدتر نمی شود، برای لاله زار نمایشنامه می نوشت. فکر می کرد نشریات و مجلات و نقد تئاتر چه طور می توانند به تئاتر ایران کمک کنند.

رابطه خوبش با اهل مطبوعات و منتقدان را همیشه حفظ می کرد و سعی می کرد آنچه را برای جامعه تئاتر مفید می داند از آن طریق هم دنبال کند. پیشرفت تئاتر را در گرو تولید متن ایرانی می دید. اگرچه با ایرج انور، تئاتر فرنگی هم کار کرده بود، اعتقاد داشت نمایش ایرانی یعنی متن ایرانی و باید به وسیله ای به تولید متن و نویسنده ایرانی کمک کرد.

در سالهای نخست بازگشت به ایران دیدن "نقش مرد"، نوشته کامبیز حسینی و "سعادت لرزان" علیرضا نادری شگفت زده و امیدوارش کرد.

بعدها که بازخوان متن های جشنواره ای شد، ابراز شگفتی می کرد که چه طور این همه متن بد وجود دارد و با لحن کوبنده خودش می گفت این جشنواره ها و متن هایشان نمایشنامه نویس میهنی و ادبیات واقعی را خفه می کنند.

هر چه هنر مردمی بود، می توانست او را سر ذوق بیاورد. یک بار یک تمثال چاپی از حضرت علی را که هیچ خصوصیت متمایزی از هزاران کلیشه چاپی دیگر نداشت یک به یک به شاگردان و دوستانش نشان می داد و می گفت چقدر این تصویر زیباست.

اواخر سال ۱۳۷۹ برای یکی از جلسات بی شمار و بی نتیجه ایجاد یک کارگاه تئاتری، برای دیدنش به خانه اش رفتم. جمع بزرگی از دوستان حرفه‌ای‌تر تئاتر هم به آن جلسات می آمدند و معمولا در راه یا جلوی خانه استاد آنها را می دیدم. در آن روز خاص من زودتر رسیده بودم و بیرون خانه ایستادم تا وقت معهود برسد. استاد محمد، سیگار بهمن ۵۷ به لب، از در خانه بیرون آمد. جارو و خاک انداز داشت. جلو خانه کوچکش را جارو کرد. کمی دم در ایستاد، مطمئن شد همه چیز برای مهمانهای جوان حاضر است، بعد توی خانه رفت تا بچه های تئاتر برسند.

مطالب مرتبط