استادمحمد، آن‌گونه که من می‌شناسم؛ یادداشتی از جمیله ندایی

Image caption گروه بازيگران شهرقصه- از آلبوم شخصی جميله ندایی

پاییز ۱۳۴۶ من و بهمن مفید اصرار داشتیم بیژن مفید شیوه کار و آموزش تئاتری را آنگونه که اعتقاد دارد با گروهی جوان بیازماید.

غلامحسین مفید، پدر بیژن و بهمن، کارمند وزارت آموزش و پرورش بود و دوستان زیادی در وزارت فرهنگ داشت. از طریق او توانستیم در مرکز پیش آهنگی ناحیه پنج، خیابان شهباز سالنی رایگان بدست آوریم. چند جوان علاقمند به تئاتر در کلاسهای کار آموزی شرکت کردند. نام این کارگاه آتلیه تئاتر بود. هدف این کارگاه، آموختن تئاتر در سطح وسیع نمایش و آزمایشهای متعدد تجربی و جستجو برای روشهای جدید کار در صحنه بود. بیژن مفید نگاه به روشهای تئاتری استانیسلاوسکی ، مایرهولد، برشت ، جستجوهای تئاتری انگلیس و آمریکا داشت.

من دو سال بود با او زندگی می کردم و شاهد کار و کوشش شبانه روزیش بودم و تمام یک تابستان با بهمن مفید به آزمایشهای اجرایی او در زیرزمین خانه پدری، جان و تن داده بودم. نمایشنامه شهر قصه و ماه و پلنگ به مرور نوشته شده بود و یک چمدان متن تایپ شده داشتیم که ساعتها برای تمرین صدا، بیان و موسیقی اجرایی از این متون استفاده می کردیم. در این دوره هر سه نفر ما برای برنامه دوم رادیو تهران کار می کردیم و بارها با گروه تئاتر برنامه دوم متن شهر قصه و ماه و پلنگ را ضبط کرده بودیم ...

Image caption جمیله ندایی

در آتلیه تئاتر همه این تجربیات با کارآموزان جدید به آزمایشهای جدید و تجربیات جدید انجامید. محمود استاد محمد یکی از با استعدادترین بازیگران بود، پیگیری سخت او برای آموزش و جستجو برایش یکی از زیباترین مونولوگ های شهر قصه را به ارمغان آورد.

بیژن بر اساس جستجوهای بازیگر، متن نوشتارش را تغییر می داد و هر کدام از ما اگر فراتر از محدودیت نقش نوشته شده می رفتیم، حتما صحنه های جدید و امکانات جدیدی می یافتیم.

با به صحنه رفتن "شهر قصه" که بیژن خودش آن را یک تجربه مقدماتی می نامید، رفتارها و روشهای برخورد بازیگران عوض شد. بسیاری از ما متوهم شدیم که دیگر آموزشی در کار نیست. فکر می کردیم موفقیت نمایش نشان می دهد که آنچه را ضروری است آموخته ایم و هر کدام از ما بیش از استاد، آشنای صحنه ایم.

بیژن به شدت با نظر ما مخالف بود و به همین دلیل چهار قصه باقیمانده شهر قصه را هرگز کار نکرد. و پیشنهاد کرد آموخته هایمان را با متنی کاملا بی سر و ته، به آزمایش صحنه ای بگذاریم.

آن روزها در محل کارگاه نمایش که هنوز رسما به وجود نیامده بود به کار پرداختیم. در متنی که من کار کردم به نام "فاجعه"، محمود استاد محمد و فریده صوفی بازی کردند.

بعد از پایان نمایشهایی که هر کدام از ما کار کردیم، بیژن گفت: "امیدوارم همه متوجه شده باشید که هنوز همه شما در مرحله 'لا اله' هستید یعنی آموخته اید آنچه را که در تئاتر ضروری نیست به کار نبرید. اما مرحله مهمتر، مرحله 'الا لله' را هنوز نیاموخته اید."

قبول این جملات برای ما که در تمام شهر بیش از ستارگان سینما شهرت داشتیم بسیار سخت بود. و طبیعی است که آوازه گوش نکردیم. و هرکس راه خود رفت.

محمود استاد محمد راه دیگری را رفت. با استادان دیگری آشنا شد، نمایشنامه های متعددی کار کرد. نمایش "شب بیست و یکم" او را دیدم. نمایش موفقی بود ولی از ایده های بیژن مفید برای کار نمایشی، بسیار فاصله داشت. محمود استادمحمد در کانادا و لس آنجلس، نمایش شهر قصه را به صحنه برد با همان صدای اصلی - به نظر من به شیوه بازیگران آماتور که صدای ما را پخش می کنند و در صحنه راه می روند و خلاقیت جدیدی در کار نیست.

بارها در این مورد صحبت کردیم.

من معتقدم اگر شهر قصه روزی با بازیگران حرفه ای به صحنه می رود، باید با متن چاپی کار شود. کاش محمود می توانست بر خلاقیت های خود تکیه کند و از شهرت مخرب شهر قصه فاصله بگیرد. حیف. شاید شرایط امروز فرهنگی در ایران، این امکان را از همه دست اندر کاران فرهنگ گرفته است.

در این لحظه فقط به خانواده و دوستان او می اندیشم که درد عزیز از دست رفته را دارند و همه خانواده تئاتر که سی و چهار سال است عزادار آزادی بیان است.

مطالب مرتبط