یادنامه ای برای محمود استادمحمد؛ 'راحت شد، حالیته'

Image caption محمود استاد محمد در ۶۳ سالگی و در اثر ابتلا به بیماری سرطان در بیمارستان جم تهران درگذشت

یکی دیگر از شهر قصه کم شد: محمود استاد محمد. کسی که برای خودش کسی بود و سری میان سرها داشت، خر خراط شهر قصه. همانی که قلم توی دستش چون موم بود. واژه‌ها اسیر ذهنش بودند. نوشته‌هاش هر بازیگری را روی صحنه به وجد می‌آورد و تماشاچی مفتون نمایشنامه اش می شد.

افتخارش لاله‌زاری بودن بود، دلش تا آخر با آنها بود، هیچ وقت فراموششان نکرد، بروبچه‌های تئاتر لاله‌زار هم توی آسمان یک سعدی افشار داشتند و یک استادمحمد.

سعدی افشار در آخرین باری که در بیمارستان بستری شد- همین سه ماه پیش - صدای استادمحمد هم برای چندمین بار بلند شد. می‌گفت یکی به دادسعدی برسه! می گفت کجایند آنهایی که به بهانه سعدی افشار و تئاتر روحوضی سفرهای فرنگ می‌روند و عکس های یادگاری می‌گیرند اما وقت نیاز سرشان را مثل کبک تو برف می برند.

وقتی سطان سیاه‌بازها رفت، خبر خیلی زود همه‌جا پیچید، اما استاد محمد که از سرطان کبد و بی دارویی و هزار چیز دیگر رنج می‌برد، بی خبر بود.

مانا دخترش، برای اینکه خبر را به پدر بدهد، جماعتی از رفقای قدیم را جمع کرده بود تا اوضاع از اینکه هست بدتر نشود. بعداظهر همان روز وقتی آب‌ها کمی از آسیاب افتاد و تب خبر فروکش کرد، به استادمحمد زنگ زدم. اولین جمله اش این بود: "سعدی راحت شد..."

استادمحمد در شهر قصه بیژن مفید پخته شد، نقش خر خراط شهر قصه عین دردها و غصه‌هایش بود. یک بار ازش پرسیدم "آن پختگی صدا، بازی و حس در آن سن جوانی از کجا آمد؟" شکسته نفسی کرد.

اعتبار بیژن مفید سرجای خودش، اما کیست که شهر قصه را ببیند و خر خراط را فراموش کند. هنوز چند سالی از این بازی نگذشته بود که "آسیدکاظم" آمد. تئاتر با آمدنش قد کشید، خیلی‌ها را انگشت به دهان کرد، حسادت‌ها هم کم نبود - حتی از نزدیکان.

ورود استادمحمد به عرصه نویسندگی و کارگردانی تئاتر یک اتفاق بزرگ بود، جوان بیست و چندساله‌ای تئاتر فرنگی را ایرانی کرده بود. با هر نمایشی که روی صحنه می‌برد انگار "آس"دیگری رو می‌کرد او از جمله نوادری بود که با تماشاچی دل می داد و قلوه می‌گرفت...

القصه، زندگی استادمحمد در کارها نوشته‌هاش خلاصه نمی شد؛ مهمتر از آنها، روح لطیف، مهربان و انسانی‌اش در پشت صحنه بود، شخصیت ممتازی که کمتر در زندگی می‌توان دید.

صدایش گرمی خاصی داشت، حتی در روزهای بیماری. سرطان ضعیف و نحیفش کرده بود اما صدای مهربانش را نه! اوضاع و احوال مالی‌اش مثل تئاتری‌ها بود، حتی بدتر. ماهی چندمیلیون دارو هر آدم پولداری را زمین ‌گیر می‌کند چه رسد به امثال ما را.

ماه‌های آخر در خوردن دارو صرفه‌جویی می کرد اما کار به جایی رسید که نه دارو بود و نه پولش. هروقت حال و احوالش را می‌پرسیدی بدون درنگ می‌گفت: "خوبم،حالم بهتر بشه، می خواهم دوباره شروع به کار کنم."

حالا استادمحمد دوباره به شهر قصه برگشته، اما این بار خر خراط ما، درد دل‌هایش را پیش یکی دیگر خواهد گفت و ما مجبوریم هرقت دلمان براش تنگ شد سری به شهر قصه بزنیم، حالیته...