« پیدا کردنش سخت نیست!»

Image caption از هرکس این سؤال را کردم، نه اسم «انوری ابیوردی» به یادش آمد، نه اسم ...

این دفعه می خواهم یک موضوعی را خدمتتان عرض کنم که وقتی عرض کردم و متوجّهِ عرضم شدید، شاید تعجّب کنید که چرا تا حالا متوجّهِ یک همچین موضوع با مزّه ای نشده اید. از یک استاد زبان و ادبیات فارسی می پرسید: «شاعرهای بزرگ ما کیهایند؟»

استاد محترم بدون اینکه فکر بکند، می گوید: «فردوسی طوسی، حافظ، سعدی ...» و حالا کمی مکث می کند و بعد می گوید: «نظامی، مولوی، عطاّر، سنایی ... رودکی ...» و حالا اگر ببیند هنوز شما دارید به او نگاه می کنید، ممکن است، چهار پنج تا شاعر دیگر را هم اسم ببرد و آنوقت اگر ببیند باز هم دارید ساکت و منتظر، نگاهش می کنید، شاید لبخند بزند و بگوید: «ها! حقّ با شماست! اینها همه از قدما هستند. از معاصرین، این طور که مردم می گویند ...»

و اجازه بدهید که آن چند تا شاعری را که این استاد فرضی اسم بردند، برای شما اسم نبرم. آمد، نیامد دارد! خوب نیست آدم پشت سر زنده ها و همچنین آنهایی که هنوز «زنده یاد» و «زنده نام» و «روانشاد هستند»، حرف بزند!

و امّا چیزی که خیلی با مزّه تر از این است، این است که با یک خودکار و یک صفحه کاغذ روی یک زیر دستی شیک و سطح بالا، می روید جلو یک سینما، یا یک مسجد، یا یک فروشگاه بزرگ، یا یک سکّه فروشی، یا یک هندوانه فروشی، یا یک تعویض روغنی، یا هرجای دیگر که دلتان خواست، وای می ایستید، و بدونِ اینکه «ورانداز چین» بکنید، از هر کس که از جلوتان رد می شود، جواب داد، داد، نداد، نداد، همان سؤالی را ازش می کنید که از آن استاد کردید!

Image caption از هرکس این سؤال را کردم، نه اسم «ابن یمین» به یادش آمد، نه اسم ...

سؤال می کنید و می بینید او هم، هرکی هست، و سوادش هر چی هست، و شاید اصلاً بیسواد، بدون اینکه فکر بکند، می گوید: « فردوسی ... حافظ ... سعدی ...» و حالا اگر ببیند شما این اسمها را یاداشت کرده اید و هنوز دارید ساکت و منتظر...

فکر می کنم حالا دیگر متوجّهِ موضوع شده باشید. واقعاً خیلی با مزّه است! نه؟ می دانید چه طور شد که من این موضوع به ذهنم آمد و همین طور، به قول روانشاد و زنده یاد، «صادق هدایت»، مثل یک مگس اوّل پاییزی توی کلّه ام وزوز کرد تا حالا که دارم خودم را از شرّ وزوزش خلاص می کنم؟ دیدم از هرکس این سؤال را کردم، نه اسم «انوری ابیوردی» به یادش آمد، نه اسم «ابن یمین»، نه اسم «امیر معزّی نیشابوری»، نه اسم «کمال الدّین اسماعیل» و خیلیهای دیگر... می دانید چی می خواهم بگویم؟ اگر می دانید، پیش خودتان نگهدارید، بگذارید دیگران هم حدسهای خودشان را بزنند.

حالا برای اینکه رفع خستگی کنید، اوّل یک رباعی برایتان می خوانم از «انوری ابیوردی». می گوید:

روزی که خِرد سرشکِ رنگین ریزد،

اندیشه چگونه رنگِ شعر آمیزد؟

نور از رخِ آفتاب هم بگریزد،

چون سایۀ ایزد از جهان برخیزد!

Image caption حافظ این را در یک مصراع گفته است: «کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد!»

حافظ این را در یک مصراع گفته است: «کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد!»، امّا مال «انوری» یک چیز دیگر است! ابن یمین هم یک رباعی دارد که معرکه است. می گوید:

گر هرچه کند بنده به تقدیر خداست،

گفتن که بد است کارِ مِیخواره، خطاست!

گیرم که بر آنچه کرد، مأجور نگشت،

باری، چو مطیع بود، مأخوذ چراست؟

البتّه مضمون این رباعی را روشن تر و مشروح تر و، بدون پای چوبی، خیلی استدلالی تر، در یک قطعۀ هفت بیتی گفته است، با این مطلع:

خدایی که بنیاد هستیت را

به روز ازل اندر افکند خشت...

بقیه اش را اگر تا حالا توی دیوان «ابن یمین» نخوانده اید، پیدا کردنش سخت نیست. موفّق باشید!