«گفت و گو یا گفت و شنید؟»

Image caption «گفت» و «شنید» بی کلمۀ دو تا قوی سفید.

سلام.

توی یکی از قهوه خانه های محلّه، تنها، سرِ یک میز دو نفره نشسته اید، استکانِ بلندِ پایه دارِ چایی با یک برش لیموی تازه توش، و یک بُرش کیکِ ساده، جلوتان است، و مشغول حرف زدن با خودتان هستید.

سر میز پهلویی دو تا جوان، یکی عینکی، چهل، چهل و پنج ساله، دوّمی با ته ریش مُد روزِ خیلی از جوانهای اینجا، سی و پنج شش ساله، مشغولِ حرف زدن با همدیگر هستند. حالا که استراقِ سمع بَراتان از حرف زدن با خودتان مطبوع تر شده است، می بینید عینکیه به ته ریش داره می گوید:

«نه، رفیق! حرف من این است که روابطِ اجتماعی دو طرفه است. آدمها توی جامعه با هم هزار جور رابطه دارند. یکیش، مثلاً، رابطۀ فروشنده با خریدار. فروشنده حقّ دارد که یک جنسی را با یک مبلغ سود منصفانه به خریدار بفروشد، مثلاً سود بیست در صد، نه، سی درصد! حالا اگر فگر کند خریدار پخمه است، و جنس را دولاّ پهنا به یارو قالب کند، این را به ش نمی شود گفته رابطۀ اجتماعی، یک جور جیب بُری است!»

Image caption «گفت» و «شنید» یک حلزونِ سنگی با یک آدمک باغچه آرای پلاستیکی سرِ طاقچه.

و حالا ته ریش داره می گوید: «راستی، گفتی خریدار و فروشنده، یادم افتاد که به ت بگویم بالاخره خواهر بیچاره ام، از شرّ آپارتمانش خلاص شد. نزدیکِ یک سال بود خالی افتاده بود و باید قسطش را می داد! بالاخره معاملات ملکیش را عوض کرد، این یکی در ظرف یک ماه کلکش را کند!»

و حالا عینکیه می گوید: «لابد این یکی کمیسیون بیشتری از خواهرت گرفت؟»

و ته ریش داره می گوید: «نوش جانش! باور می کنی! بیست هزار پوند هم از قیمت قبلی بیشتر. یارو خریداره مجبور بود بخرد. از گلاسگو منتقل شده بود به لندن، و ضمناً خانۀ پدر و مادرِ زنش هم همان نزدیکیهاست، مجبور بودند!»

و حالا عینکیه سرش را تکان می دهد و به ریش داره می گوید: «خوب، بله، مجبور بودند! از قول من به خواهرت تبریک بگو. داشتم می گفتم...»

و شما هم سرتان را تکان می دهید و باز شروع می کنید با خودتان حرف زدن و می گویید: «این آن چیزی است که همه به ش می گوییم گفت و گو!»

Image caption «گفت و گو»ی سه تا آدم گندۀ دروغگو.

و حالا من هم بدون ایکه سرم را تکان بدهم، دارم می گویم خوب، بله! برای همین است که به این کار می گویند «گفت و گو» و نمی گویند «گفت و شنید». در گفت و گو، یک نفر می گوید و نفر دوّم نمی شنود و منتظراست که نفر اوّل مکث کند و او فرصت را بقاپد و حرف خودش را بزند و نفر اوّل نشنود و خودش را برای نوبتش آماده کند!

چند روز پیش که با یک رفیق انگلیسی، به اسمِ «مایکل» که هم معلّم است، هم شاعر، توی یکی از قهوه خانه های محلّه نشسته بودیم، یادم نیست از چی حرف می زدیم که من گفتم: «آخر آدمیزاد زبان را اختراع کرد که زیاد فکر نکند. فکر زیاد دخل آدم را می آورد!»

«مایکل» قاه قاه خندید و گفت: «یادم است چند وقت پیش گفتی: آدمیزاد زبان را اختراع کرد که بتواند به دیگران دروغ بگوید. یادت هست؟ حالا می گویی که زیاد فکر نکند! آدم شوخیهای تو را هم نباید زیاد شوخی بگیرد! من این شوخیهای جدّیت را با ذکر مأخذ برای دیگران نقل می کنم!»

آخر من و «مایکل» که هر چند هفته یکبار همدیگر را می بینیم، باهم «گفت و گو»یی نداریم. می نشینیم با هم «گفت و شنید» می کنیم.