«به فلان کس رفته است!»

سلام.

Image caption بعضی پسرها یاد می گیرند که به باباهاشان بروند،

می دانید که این اصطلاح را انگلیسیها هم دارند. می گویید کدام اصطلاح را؟ اصطلاح «رفتن کسی به کس دیگر». مثلاً ما می گوییم: «حسن به باباش رفته است»، انگلیسیها «حسن» ندارند، مثلاً می گویند «ویلیام هَز تِیکِن اَفتِر هیز فادِر»، که ترجمۀ تحت اللفظیش می شود: «ویلیام پیِ باباش را گرفته است».

حالا که ایرانیها این اصطلاح را دارند، انگلیسیها هم دارند، می شویم «سقراط» و با قیاس منطقی می گوییم چون ایرانیها و انگلیسیها آدمیزادند، پس همۀ آدمیزادهای همه جای دنیا باید چیزی شبیهِ این اصطلاح را داشته باشند.

کسی که کاری به این حرفها ندارد و ممکن است اصلاً برایش مهمّ نباشد که همۀ آدمیزادهای دنیا که هیچ، همۀ «ساكنانِ حَرَمِ سِرّ عَفافِ مَلَكوت» هم این اصطلاح را داشته باشند، خودِ «بچّه» است که وقتی عقلش شروع می کند به کار کردن، شاید از این اصطلاح خوشش نیاید!

می گویم «شاید»، چون نمی خواهم «قیاس به نفس» کرده باشم، ولی خودِ من، بچّه که بودم، همچین که عقلم شروع کرد به کار کردن، دیدم دلم نمی خواهد به بابام رفته باشم، یا به مادرم، یا به داییم! در همه چیز، چه بد، چه خوب، می خواستم به خودم رفته باشم.

Image caption بعضی پسرها نمی خواهند به باباهاشان بروند،

همین الآن دارم از دور دورها می شنوم که یکی دارد می گوید: «پس تو منکر علم ژنتیک هم هستی؟»

نه خیر، من منکرِ هیچ علمی نیستم، مخصوصاً علمی که «موجودیت فردی» مرا در «عالم انسانیِ من» قبول داشته باشد، و قبول داشته باشد که در «منِ من»، یک چیزی هست که از اوّلِ خلقت تا حالا در «منِ هیچکس»ِ دیگر نبوده است، و تا ابد الدّهر هم نخواهد بود و این چیز را من از هیچکس به ارث نبرده ام و در آن به هیچکس شباهت ندارم.

نمی دانم متوجّهِ عرضم شده اید یا نه! البتّه در همان بچّگی، موقعی که عقلم شروع کرده بود به کار کردن، توی آینه می دیدم که در خیلی چیزها شبیه بابام یا شبیه مادرم هستم، مثلاً همین دماغ کوفته ای که از بچّگی تا حالا داشته ام، در طرح و مهندسیش با دماغ خدا بیامرز پدرم، مو نمی زند. عرض من اصلاً یک چیزِ دیگر است.

خطّمان خوب بود، نمرۀ بیست می گرفتیم، می گشتند، ببینند توی فامیل پدری یا فامیل مادری کسی را پیدا می کنند که من از بابت «خوش خطّی» به او رفته باشم! یکوقت یک کاری را که خوشم نمی آمد بکنم، و مجبورم می کردند که قول بدهم می کنم، بعد فراموش می کردم بکنم، «کلّه خری» حساب می شد و مادرم توی فامیل پدری، و بابام توی فامیل مادری، بالاخره یکی را پیدا می کردند که من از بابتِ «کلّه خری» به او رفته باشم.

Image caption و بعضی پسرها باید به باباهاشان بروند!

می گویید نه؟ بروید توی خانواده به یک بچّۀ دوازده سیزده ساله بگویید: «می دانی چرا تو بچّۀ خوب و فهمیده و با هوش و خوش اخلاق و درسخوانی هستی؟ برای اینکه به بابات رفته ای، برای اینکه به مادرت رفته ای!» این را بگویید و ساکت به ش نگاه بکنید. اگر دیدید او هم دارد ساکت به شما نگاه می کند، به ش بگویید: «قسم می خورم که به هیچکس نگویم، راستش را بگو! چی فکر می کنی؟»

بگذریم. یک چیزی به ذهنم آمده بود، خواستم بگویم، ببینم شما چی فکر می کنید. امّا این را هم بگویم که به هر حال من فکر می کنم که اگر یکوقت خواستیم بچّه ای از «فلان کس» واقعاً بدش بیاید، از خوبیِ خودِ بچّه تعریف نکنیم، بگوییم از آن بابت آن خوبی به فلان کس رفته است.