«سواد دانش نمی آورد!»

Image caption یک ضرب المثل قدیم به اضافۀ متمّم آن.

سلام.

شما حتماً این ضرب المثل «عینک سواد نمی آورد» را شنیده اید. من فکر می کنم خیلی وقت است که این ضرب المثل تقریباً از مصرف افتاده است، چون حالا دیگر مثل آن قدیمها نیست که معمولاً آنهایی عینک بزنند که خواندن و نوشتن می دانند.

همینجا و همین الآن من یک ضرب المثل جدید، یا بهتر بگویم، «من درآوردی» جانشینِ آن می کنم، و شما اگر دیدید این ضرب المثل جدید معنی درستی دارد و حالا موردی پیش آمده است که می خواهید آن را نقل بکنید، بکنید، مال خودتان! خیلی هم ممنون! پس حالا بیاییم با هم برای ضرب المثلِ «سواد دانش نمی آورد» از فرهنگ زبان فارسی درخواست اجازۀ اقامتِ دائم بکنیم!

نگاه می کنم می بینم اگر «دموکراسی» را بخواهیم به «رأی» هایی که مردم در بیشتر جاهای دنیا در «انتخابات عمومی» می دهند و با آنها دولت به مسند قدرت می نشانند، وابسته بدانیم، حالا دیگر بیش از پنجاه در صدِ مردم در مملکتهای «انتخابات دار» و «دموکراسی زده» کم و بیش سواد دارند و اقلاً پنج در صدی از این باسوادهها دانشگاه دیده هم هستند و عدّه ای «استاد» و «پروفسور» و «عّلامه» هم میانشان پیدا می شود.

Image caption عینک سواد نمی آورد، امّا به بینایی کمک می کند.

پس چه طور می شود که باز هم توی خیلی از مملکتها وقتی مردم از جوانهای شانزده یا هجده ساله گرفته تا پیرهای پا لبِ گور می روند رأی می دهند، می بینی دولتی می آورند سرِ کار که «روی هم رفته» به درد دو سه هزار سال پیش می خورد، دولتی که نمی خواهد قبول کند که بابا، دهۀ دوّمِ قرن بیست و یکم میلادی است و اصول و احکامی که او حرفش را می زند و می خواهد چوب قانونِ آنها را توی آستین تمام صد در صد مردم فرو کند، آن قدر عوضی است که خدا را به خشم می آورد و آن قدر مسخره است که ابلیس را به خنده می اندازد!

در این چند روزه که این ضرب المثل «سواد دانش نمی آورد» توی کلّه ام افتاده است و دست از جانم بر نمی دارد، بارها از خودم پرسیده ام که: «چرا باید هنوز هم توی جامعه ها آدمهایی باشند که «سواد» خودشان را توی دبستانها و دبیرستانها و دانشگاهها و بعضاً توی کلاسهای «اکابر»ِ امروز کسب کرده باشند، امّا از حیث «دانش» از دو سه هزار سال پیش جلوتر نیامده باشند؟» و هنوز جواب جامع و مانعی برای این سؤال پیدا نکرده ام.

Image caption در روزگار غارنشینی همه باسواد بودیم.

البتّه چیزی که برایم روشن شده است، این است که در غرب، یعنی آن غربی که ما تا همین صد سال پیش به ش می گفتیم «ممالک فرنگ» یا «ممالک اُروپ» که هیچ ربطی به «آمریکا» یا «ینگه دنیا» ندارد، از چه می دانم... از همان وقتی که «آموزش» از «کلیسا» آمد بیرون و بساطش را توی «مدرسه» پهن کرد، «سواد» برایش شد اسباب یا وسیلۀ «دانش»، یعنی من نمی توانستم «سواد» خودم را از توی کلیسا بردارم، ببرم توی مدرسه و آن را با «دانش» مخلوط بکنم.

در دنیای «دانش» آدم با تحقیق در طبیعتی که خدا یکبار و برای همیشه با «علمِ» خودش و قانونهای ابدی خودش خلق کرده است و دیگر کاری به کارش ندارد، این قانونها را کشف می کند، از معلولها به علّتها پی می برد و اعتنایی به این ندارد که آدمهای هزار سال، دو هزار سال، یا سه هزار سال پیش که هنوز به هیچکدام از این قانونهای خدایی طبیعت پی نبرده بودند، برای ما چه قصّه ها و خیالبافته هایی به یادگار گذاشته اند و بر اساس این قصّه ها و خیالبافته ها برای ادارۀ امور جامعه چه اصول و احکامی از خودشان درآورده اند!

بله، با این مقدّمه چینی خواستم به این نتیجه برسم که در دنیای امروز «سواد دانش نمی آورد»! اگر خلاف عرض می کنم، عفو بفرمایید.