نگاهی به چند فیلم شاخص جشنواره ونیز

Image caption فرضیه صفر

هفتادمین دوره جشنواره ونیز،به اواخر کار خود نزدیک می شود، در حالی که چند اثر پر سر و صدا از جمله فیلومنا توجه منتقدان و تماشاگران را به خود جلب کرده است.

نگاهی داریم به چند فیلم مطرح جشنواره در بخش های مختلف.

فرضیه صفر(تری گیلیام)

فیلم تازه ای از تری گیلیام با عناصر و فضای فیلم های قبلی: مردی تنها در خانه اش در زمان آینده زیر نظر "مدیریت" در حال انجام تحقیقات خود است، اما زنی که بعداً مشخص می شود از طرف همان "مدیریت" فرستاده شده، همه چیز را به هم می ریزد.

روایت شخصیت هایی در زمان آینده برای گیلیام با کنترل و تحت نظر بودن پیوند خورده است و اینجا در فضایی به شدت چشمگیر، نگرانی ها و دغدغه های گیلیام را دنبال می کنیم، دغدغه هایی که هیچ گاه عمیق نمی شوند و در سطح می مانند.

مشکل غالب فیلم های گیلیام اینجا هم سر برمی آورد: شعاری و تصنعی بودن. همه چیز به شکل آزار دهنده ای حکایت از حضور کارگردانی دارد که می خواهد خود را تحمیل کند. حرکات زیبای دوربین، به یک بازی تکنیکی بدل می شود و عجیب و غریب بودن تا حد ممکن به بازی دیگری برای مرعوب کردن تماشاگر.

فیلم البته مملو است از صحنه های زیبا، اما در نهایت به یک ساختار و پرداخت محکم نمی رسد و تنها در حد ایده ای غریب با تکرار فضای فیلم های قبلی باقی می ماند.

فیلومنا(استیفن فریرز)

Image caption فیلومنا

همه چیز مهیاست برای تماشای یک کمدی که در باطن یک تراژدی است: خشکه مقدس های کلیسا پنجاه سال پیشتر کودکی را که حاصل عشقبازی یک دختر جوان با یک مرد در خیابان است، از مادرش جدا کرده و به خانواده ای در آمریکا فروخته اند. زن حالا پس از پنجاه سال به دنبال پسرش است.

این داستان واقعی تکان دهنده – که اولین انتشار آن باعث شد پرده از جنایات دیگری از این دست در کلیساها و صومعه های ایرلند برداشته شود- در دست فیلمساز کار کشته ای چون فریرز، به فیلم خوش ساختی بدل شده که به راحتی تماشاگر را به دنبال می کشد.

فیلمنامه دقیق، شخصیت ها را به خوبی به تماشاگر معرفی می کند و فیلم در نهایت حتی یک صحنه یا دیالوگ زائد ندارد. همه چیز به درستی پیش می رود تا حاصل این جست و جو - که اتفاقاً بر خلاف پیش بینی تماشاگر اصلاً پایان خوشی هم ندارد- نوعی اشراق برای شخصیت اصلی فیلم- روزنامه نگار- است که در ابتدا گمان دارد همه چیز را می داند و بسیار متفاوت و با دانش تر از پیر زن ساده ای است که در کنارش است، اما در نهایت- و در کنار همه بحث ها درباره وجود یا عدم وجود خدا که به شکل ظریفی در کنار قصه جریان دارد- تحت تاثیر بخشایش زن قرار می گیرد؛ بخشایشی که فرسنگ ها از شخصیت و دنیای او فاصله دارد.

خیابان تله(ویویان کو)

یک فیلم تایوانی کم خرج درباره یک عشق پر دردسر: مردی در خیابان عاشق دختری می شود که مرموز به نظر می رسد و تعقیب ها و دیدارهای آنها در نهایت مرد را مورد اتهام جاسوسی قرار می دهد.

فضایی کاملاً آشنا( بخصوص برای تماشاگر ایرانی) که در آن همه چیز سیاسی و امنیتی می شود و یک عشق و علاقه ساده را به وهله ای هولناک سوق می دهد.

پا گذاشتن به فضای امنیتی مخفی نیروهای دولتی در جایی که «خیابان تله» می خوانند، فیلم را از یک داستان عشقی ساده به یک فیلم تند و تیز درباره شرایط سیاسی موجود بدل می کند.

در عین حال اما فیلم - و شخصیت اصلی آن- داعیه سیاست ندارد، اما به روشنی از جامعه ای حرف می زند که حضور نیروهای امنیتی و قدرت آنها چطور همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد.

دوربین لرزان که همه جا شخصیت متحیر خود را دنبال می کند، از نوعی سرگشتگی و روبرو شدن با جهانی حرف می زند که در آن عشق جایی ندارد و در صحنه زیبای پایانی هم به رغم رسیدن به معشوق، توام با شک و تردید و ترس هایی است که در جان او نقش بسته است.

زندگی فولر(سامانتا فولر)

Image caption زندگی فولر

روایت دختر ساموئل فولر از زندگی و دنیای این فیلمساز شگفت انگیز آمریکایی.

مردی که همیشه سیگار برگ به لب داشت، شماری از بهترین فیلم های سینمای آمریکا را خلق کرد و فیلمسازان بزرگ بسیاری را واله و شیدای خود: از ویم وندرس تا اسپیلبرگ و اسکورسیزی.

اینجا با روایت متفاوتی از زندگی او روبرو هستیم: چندین شخصیت سینمایی مختلف (از جمله ویم وندرس و جیمز فرانکو) رو به دوربین بخش هایی از کتاب خاطرات ساموئل فولر را می خوانند و ما بخش هایی از فیلم های مختلف و عکس های دوره های گوناگون زندگی فولر را لابلای آن می بینیم.

شاید در وهله اول تمرکز بر روخوانی کتاب، خسته کننده به نظر برسد و امکان هر نوع چالش و جست و جوی ساختاری را از فیلم می گیرد، اما در نهایت تماشاگر می تواند با شخصیت فولر از لابلای نوشته های او به خوبی آگاه شود؛ از برخورد او با مارلنه دیتریش در طی جنگ جهانی دوم( و فرستادن یک پیغام با کلمه رمز"سیگار") تا درگیری ذهنی چند دهه ای او برای ساخت «"یک" سرخ بزرگ» که سرانجام یکی از شگفت انگیزترین شاهکارهای تاریخ سینما را خلق کرد.

ما بهترین هستیم(لوکاس مودیسون)

یک فیلم سوئدی ساده و جمع و جور که به بهترین شکل درباره جامعه سوئد امروز حرف می زند: دو دختر بچه سیزده ساله تصمیم می گیرند یک گروه موسیقی داشته باشند، بی آن که نوازندگی بلد باشند.

یک کمدی در ظاهر سبک که در باطن می تواند روانشناسی کودکان را به بهترین وجه در دل جامعه ملتهب و پر دردسر بزرگسالان بررسی کند.

فیلم از بازی شگفت انگیز چند کودک به بهترین نحو برای همراه کردن تماشاگر سود می برد و با فضاسازی جذاب می تواند امکان ارتباط بیشتر تماشاگر بزرگسال را با شخصیت هایی کودک متفاوت خود فراهم کند.

دنیای کودکی با آرزوها و مشکلات بزرگسالی می آمیزد و فیلم به شکل ظریفی مرز میان کودکی و بزرگسالی- و مطرح شدن مساله ای به نام عشق- را در میان شخصیت هایش می کاود.

در عین حال موقعیت های کمدی حساب شده بر جذابیت فیلم می افزاید و از همه مهمتر، پایانی ضد کلیشه ای که در آن شخصیت های اصلی اجرای موفقی ندارند، اما بسیار خوشحالند: آنها برای تماشاگرانشان ارزشی قائل نیستند، چون خودشان می دانند که "بهترین هستند".

Image caption ما بهترین هستیم