به دنبال گراهام گرین، تا آبشار مقدس لیبریا

مجری برنامه "امروز" رادیو ۴ بی بی سی، جیم ناوتی، در لیبریا رد پای نویسنده سرشناس، گراهام گرین را برای یافتن مکان مقدسی که تنها عده انگشت شماری خارجی آن را دیده اند، دنبال می‌کند.

در حالی که وارد جنگل می‌شدیم به یاد آوردم که گراهام گرین، ۲۶ نفر را به همراه داشت تا وسایلش را حمل کنند. همه این‌ها، بعلاوه کلاهخودش، سیگار برگ‌هایش و بدون شک مقدار مناسبی نوشیدنی.

ما تجهیزات کافی با خود نبرده بودیم، کلاه‌هایمان چیز خاصی نبود و هوا هم بسیار گرم بود. چیزی قوی‌تر از آب نداشتیم تا در صورت موفقیت بنوشیم. ولی همچنان بسیار هیجان‌زده بودیم.

ایده این کار با خواندن "مسافرت بدون نقشه»" به ذهنم رسید. در آنجا گرین ماجرای اولین تجربه‌اش از آفریقا در سال ۱۹۳۵ را بازگو می‌کند: رفتن با پای پیاده از سیرالئون به لیبریا، جایی که بعدها در آنجا به یک جاسوس تبدیل شد.

وسوسه شده بودم تا به یکی از مکان های جذابی که از آن دیدن کرده بود سر بزنم و آبشار مقدس به نظر بهترین گزینه می‌رسید: آبشاری مخفی، در هاله ای از افسانه‌های اسرارآمیز و با نوید منظره ای خیره کننده در عمق جنگل.

جستجوی ما در جایی که گرین اولین سرنخ را پیدا کرد، یک پایگاه مسیحی متدیست در نزدیکی مرز شمالی با گینه، بی نتیجه بود. ولی طولی نکشید تا سام، راننده محلی ما که خانواده اش متعلق به این منطقه بودند، توانست ما را از میان بازار پرآشوب دهکده زولوی هدایت کند و به خانه محقر رئیس دهکده برساند.

نام او اِدوین بود. روی نیمکت های چوبی نشستیم و پس از یک معرفی کوتاه و توضیح دادن علت علاقه مان به آبشار، از او تقاضای کمک کردیم. علاقمند بود که به ما کمک کند. کمتر از نیم ساعت بعد راهی یک دهکده دیگر شدیم و در میانه راه یکی از آشنایان او را هم سوار کردیم.

میدانستیم که این آبشار مقدس بود و به گفته گرین، تا دهه ۱۹۲۰ در آن انسان قربانی می‌کرده اند.

این کار زمانی متوقف شده بود که یکی از قربانیان بداقبال، که انتخابش خورانده شدن به یک مار ۳۰ متری افسانه‌ای بود که گفته می‌شد در رودخانه زندگی می‌کند، توانست رئیس دهکده را به همراه خود به داخل رودخانه بکشد. دیگر هرگز این کار را نکردند.

در عرض یکی دو ساعت، دسته‌ای از جوانان دهکده را – که همگی مشتاق و علاقمند به کمک بودند – را جمع کردیم و در میان صدای قمه ها، که گیاهان سر راه را قطع می‌کردند، وارد بیشه شدیم.

درباره گیاهان گزنده و خطرهای دیگر به ما توضیح دادند، ولی من خوشحال بودم که کسی حرفی از مارها نزد. رابطه من با آن‌ها چندان دوستانه نیست.

هوا گرم و شرجی بود، ولی منظره ها زیبا بود. همه جا پر از پروانه بود و نور آفتاب در برگ‌ها نقوش متحرک بوجود می‌آورد. اینجا منطقه ای تپه ای بود و در بعضی جاها باید از شیب های تندی بالا می‌رفتیم، که خسته‌کننده بود. ولی ما مصمم بودیم.

لحظه‌ای که برای اولین بار صدای آب را شنیدیم بسیار هیجان انگیز بود. تهیه کننده ام، لویزا، دستش را بالا برد و گفت: "گوش کنید!". بدون شک خودش بود: آبشار.

مسیر را ادامه دادیم تا به صخره های صافی رسیدیم که از آنجا می‌شد ناپدید شدن رودخانه باریک در لبه آبشار را دید. زمین لغزنده بود و ما می ترسیدیم که دولا شویم و پایین را نگاه کنیم. پس به داخل جنگل بازگشتیم و از یک مسیر میان‌بر پایین رفتیم.

هیچ‌وقت منظره ای را که پس از کنار زدن آخرین شاخ و برگ‌ها و دیدن آبشار دیدیم از یاد نخواهم برد. فکر می‌کنم ارتفاعش در حدود ۲۵ متر بود. بیشتر زیبا بود تا عظیم: جریانی خروشان که نور از لابلای شاخه ها به آن می‌تابید و به حوضچه ای می‌ریخت که دو نفر در آن در حال آب تنی و صید خرچنگ آب شیرین بودند.

روی صخره ها دراز کشیدیم. من کمی سنگ ریزه جمع کردم و مدتی از سکوت لذت بردیم. پس از حدود نیم ساعت از یک مسیر دیگر دوباره راهی دهکده شدیم.

هنگامی که بازگشتیم، از دیدن آن مکان ناشناخته سرخوش بودیم. محلی ها می‌گفتند که احتمالاً سومین گروه خارجی هستیم که آبشار را دیده ایم: و دومین گروه از زمان گرین.

به نظر من این تجربه گوشزد می‌کرد که خارجی ها باید با فروتنی به آفریقا نگاه کنند.

بدون شک هیجان تجربه «قلب تاریکی» نیز بخشی از آن بود، ولی من امیدوارم که این تجربه چیزی بیش از افسونگری بدویت بوده باشد. چیزهای زیادی برای آموختن هست؛ ناشناخته‌های بسیاری هست؛ تاریخی برای کشف کردن؛ رفتارهایی برای آموختن.

ولی اشتباه است اگر نگوییم که مقداری از آن هم هیجان ماجراجویی کودکانه بود. چیزی که این هیجان را تقویت می‌کرد، دانستن این بود که جهانگرد سرشناس، تیم بوچر، هنگامی که رد پای گرین را دنبال می‌کرد نتوانسته بود آبشار را پیدا کند. ما آرزو کردیم که دفعه بعد خوش شانس تر باشد و از لحظه لذت بردیم.

من خوشحالم که به ماری برنخوردیم، وگرنه باعث آبروریزی می‌شد!