علیرضا مجلل؛ از کارگاه نمایش تا میرزا کوچک خان جنگلی

Image caption در نمایی از کوچک چنگلی

چهره با صلابت میرزا کوچک خان در سریال «کوچک جنگلی» در ذهن بسیاری حک شد؛ همان چهره ای که در «شاید وقتی دیگر» بیضائی، با صدایی دلنشین از وقار و احترام خاصی یاد می کرد که گویی در دل شخصیتی متین و جا افتاده سال ها در دنیای بیضائی زیسته است.

علیرضا مجلل در سال های پیش از انقلاب فعالیت مستمری در کارگاه نمایش داشت؛ کارگاهی که راه های نویی را در تئاتر می جست و راه را برای تجربه های ماندگار فراهم کرد.

در سال های پس از انقلاب هم چند حضور چشمگیر در سینما و تلویزیون داشت و از میانه دهه شصت، زندگی و کار خود را در جای دیگری سراغ کرد؛ در سوئد جایی که رفته رفته آغوش اش را به سوی او باز کرد و طی سال ها فرصت بازی در تئاتر و فیلم و سریال های سوئدی را برایش فراهم کرد.

با او به گفت و گو نشسته ام درباره همه این سال ها و تجربیات اش.

از این جا شروع کنیم که چطور شد در سال های نوجوانی علاقه مند شدید به تئاتر؟

برمی گردد به دوران خردسالی و دیدن اجراهایی در تماشاخانه گیلان در شهر زادگاهم رشت و رویارویی با دنیای سحرآمیز صحنه وقتی پرده به کناری می رفت، و درهمان زمان ها دیدن تعزیه های گوناگون که به مناسبت های مختلف در شهر ما برگزار می شد.

رفتن به سینما و دیدن فیلم ها برای همه افراد خانواده مقدور و ساده نبود، بنابراین مرا به دیدن فیلم می فرستادند تا بعدا در خانه ماجرای فیلم را برای آنان تعریف و بازی کنم، که معمولا این بازگویی به زمانی بس طولانی تر از زمان خود فیلم و توام با تخیلات و بازسازی های خود من بود! یا اجرای شبیه گردانی های خودساخته در خانه در ایام سوگواری که عموما موجب ابراز عکس العمل های جدی و تاثر و گریه از سوی بزرگترها می شد...

اجرای «کورش پسر ماندانا »، «نادر پسر شمشیر» و آثار متفاوت کمدی و تراژدی

مجموعه فعالیت هایم در زمینه بازیگری، دکور و گریم در دوران دبیرستان موجب پذیرفته شدنم در شانزده سالگی در یک گروه حرفه ای تئاتری شد که وابسته به ادارۀ فرهنگ و هنر گیلان بود. گروه «تئاترآتوسا » در رشت با همکارانی نازنین چون ابراهیم ضمیر، انوش نصر، محمد بشری، زنده یاد احمد بدر طالعی و... اولین استادان و همکاران هنری ام بودند که حاصل آن چندین اثر نمایشی و موفق بود.

همان زمان ها منتخبین تئاتر مدارس به اردوی سراسری رامسر می رفتند. در اولین سالی که قرار بود تئاتر هم به مسابقه گذارده شود، کار ما از گیلان در سراسر کشور برندۀ جایزۀ اول شد! « سگی در خرمن جا » نوشتۀ نصرت الله نویدی و برندۀ جایزۀ نخست نمایشنامه نویسی در کشور را بازی می کردیم، با بازیگری تحسین برانگیز، تکرار نشدنی و برجسته

فریده دریامج بازیگر خوب گیلانی که نقش مقابلم را بازی می کرد.

در آن سال بهترین بازیگران زن و مرد دانش آموز کشور را هم انتخاب می کردند. سوسن تسلیمی جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت برای نمایشی که از تهران آمده بود و من هم جایزه بهترین بازیگر مرد را گرفتم ... به یاد دارم که در اردوی رامسر هورا می کشیدند و می گفتند که هر دو منتخب، شمالی اند و از رشت.

بعدها و همزمان ادامه کار دادم در رادیو گیلان به عنوان گوینده برنامه های مختلف یا بازیگر و اجرای آثار گوناگون تا پایان دبیرستان.

بعد از دیپلم هم به تهران آمدم و وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم در رشته تئاتر.

فضای دانشکده هنرهای زیبا در آن سال ها چطور بود؟ می شود گفت سال های اوج آن بود، نه؟

بله بهترین سال های هنرهای زیبا بود. پیش از آن بسیاری فقط برای دریافت مدرک لیسانس و رتبه بالاتر اداری و دریافت حقوق بیشتر وارد آن دانشکده می شدند. دوره های خوب از همان دوره های ما بود، کسانی چون سوسن تسلیمی، مهدی هاشمی، داریوش فرهنگ، سوسن فرخ نیا، سودابه اسکویی، محمود هاشمی و... از سال ۱۳۴۷ و ۴۸. از همین سال هاست که تعدادی بازیگر، کارگردان، درام نویس و پژوهشگر و متخصص به تئاتر کشور اضافه شدند.

آن نسل، نسل خیلی مهمی بود، که اتفاقاً شما و سوسن تسلیمی از دانشکده وارد کارگاه نمایش شدید که نقطه عطفی است در تئاتر ایران. چطور وارد کارگاه نمایش شدید و فضای آنجا را چطور دیدید؟ چقدر برایتان متفاوت بود از فضایی که در تئاتر سنگلج وجود داشت و احتمالاً شما تماشاگرش بودید؟

Image caption با شهره آغداشلو در نمایش موضوع جدی

کارگاه نمایش همان گونه که در توضیح اهدافش در همه جا هست، مرکزی بود برای آغاز تجربه هایی نو در تئاتر، خارج از کلیشه هایی که تا آن زمان وجود داشت. کارگاه نمایش می خواست با تکیه بر آثاری نو و ارزشمند، کارهایی مدرن مبتنی بر تجربه و تمرینات آزاد، خارج از روش های متداول و بدون تکیه بر سوابق و نام و اشتهار افراد داشته باشد. من سال اول دانشکده بودم که کارگاه نمایش داشت شروع به کار می کرد و در پی جمع آوری تعدادی بازیگر از طریق آزمون بود، من هم جزو متقاضیان ثبت نام کردم. یادم هست که حدود شصت نفر بودیم که در آزمون شرکت کردیم.

اتفاقاً من پذیرفته نشدم و تنها در فهرست رزرو قرار گرفتم. بعضی هایی که قبول شده بودند، هیچ وقت کار تئاتر نکرده بودند و تنها علاقه مندانی بودند که حتی شاید بطور جدی تماشاگر تئاتر هم نبودند. بعدها متوجه شدم که تلاش بر این بوده که کسانی را انتخاب کنند که هیچ گونه شکل و قالبی نگرفته باشند.

ما که به دلیل سال ها کار کردن صاحب تجاربی بودیم و باصطلاح فرم گرفته بودیم، مناسبت چندانی با اهداف کارگاه نداشتیم! مثلاً از فلان استاد فرا گرفته بودیم که خنده ی شیطانی باید از سه بخش تشکیل شود، یعنی باید با صدای بلند و مقطع گفت:«هو ها ها» و یا وقتی از باد یا طوفان حرفی در میان باشد، باید با حرکات موزون دست حالت نسیم یا تندباد را نشان داد و یا ایستادن به روی صحنه قواعدی داشت، از جمله جایز نبود پشت به تماشاگر و سالن ایستاد... و قاعده هایی از این دست، اما کارگاه در پی کشف استعدادهای شکل نگرفته یا خمیرمایۀ بی شکل بود.

به هر حال خوشبختانه یکی دو نفری از مقبولان نیامدند و من که جزو رزروهای نخست بودم، و البته با پی گیری و سماجت، توانستم وارد کارگاه نمایش بشوم.

کارهایی چون « مصیبت منصوربن حلاج » به کارگردانی خانم خجسته کیا، یا «پژوهشی ژرف و سترگ...» اثر جاودان شادروان عباس نعلبندیان به کارگردانی آربی اوانسیان، چند کار کوچک دیگر و حتی تمرین هایی توسط گروه زنده یاد بیژن مفید، کارهایی بود که پیش از تشکیل رسمی کارگاه انجام شده و چه بسا موجبات زمینۀ فکرشکل پذیری کارگاه نمایش بود.

همان طور که گفتید شما به هر حال یک شکلی گرفته بودید، حالا با یک چیز خیلی تازه روبرو می شدید با تمرین های عجیب و غریب. این چقدر روی شکل گیری بعدی کار شما تاثیر داشت؟

Image caption با فهیمه راستکار و لرتا در نمایش همانطور که بوده ایم

بسیار آموختم. شروع کار با شهرو خردمند یا ایرج انور، لمس دنیای تازه ای بود که با آن آشنایی نداشتم. هر فضایی که خلق می شد، زاییده بداهه سازی ها، تمرینات مداوم توام با تمرکز و شناخت حرکات و اصوات و تنفس بود، حس و حالی مشابه یوگا و مدیتیشن... آنچه پدید می آمد و هماهنگ می شد، به تمامی برای ما تازگی داشت. ما با چنین شیوه ها و پیامدهایی آشنا نبودیم.

وقتی پرومته را کار می کردیم، شاید در صحنه ای چندین پرومته داشتیم و در صحنه ای دیگر، یک نفر نمایانندۀ پرومته می شد. در تک گویی ها و باهم گویی ها هماهنگی ویژه ای حاکم بود و در فضا و حس متفاوت، نتایج گوناگون بدست می آمد. هیچ دو اجرایی عینا شبیه هم نمی شدند در حالیکه آتمسفر تولید شده، همواره فضای پرومته بود! این ها دنیای بکری بود. بعد هم که اقبال کار با آربی را به دست آوردم، بسیارفراوان نکته ها آموختم.

آربی چشمه ای زلال بود که چشم هایم را در بسیاری جهات در آن شستشو دادم! البته چه بسا مخالفت ها و نقاط مفارقت هم داشتیم، اما آنها شاید دریچه های تازه ای بود که در دیواره سخت حصارهای شکل گرفته ام، احداث می شد! امروز که زمان طولانی از آن دوران گذشته، هر چه نگاه می کنم در می یابم که بسیار آموختم و بسیار اثر گذار و لذت بخش بود برایم آن دوره.

یکی از زیباترین کارهای تئاتری ام، اثر آداموف بود به نام «همان طور که بوده ایم» که با آربی کار کردیم. هنوزهم در سحر اجرای آن کار هستم. به ویژه بودن در کنار دو ستاره تئاتر کشور، زنده یادان خانم لرتا و خانم فهیمه راستکار. یادشان همیشه.

تا به آخر با کارگاه نمایش ماندید؟

تا سال ۱۳۵۶ آنجا بودم و بعد در این سال ناگزیر باید می رفتم به خدمت سربازی، و بعد هم که باید به تلویزیون برمی گشتم و به عنوان تهیه کننده در تلویزیون کار می کردم. تا آن زمان با گروه بازیگران شهر، نمایش های «همان طور که بوده ایم»، «کالیگولا »، «انسان، حیوان، تقوا»، «ایولف کوچولو»، «ناگهان هذا حبیب الله... »، «باغ آلبالو»، «ترس و نکبت رایش سوم»، «جان نثار»، «معلم من، پای من » و... را کار کردم، به عنوان بازیگر و در برخی مدیریت صحنه را داشتم. دو نمایش از این ها به کارگردانی بیژن مفید بود.

بعد از انقلاب مسئولیت اجرایی داشتید در تئاتر شهر. چطور شد که رفتید سراغ کارهای اجرایی؟

من بعد از اتمام دوره خدمات آموزشی ارتش، برگشتم به تلویزیون، کارمند بودم و تهیه کننده تئاتر تلویزیون.

بعد از انقلاب؟

Image caption مجلل: تلویزیون در حال تدوین، صداگذاری «کوچک جنگلی» و تدارک برای برگشت مجدد به ادامۀ کار بود، که من از کشور خارج شده و به خانواده ام در سوئد ملحق شدم

خیر، قبل از انقلاب. در واحد نمایش، آقای داود رشیدی سرپرستش بودند، تهیه کننده بودم. کار اجرایی می کردم.

یکی از بزرگ ترین کارهای تئاتری پیش از انقلاب، البته با فکر تولید مستقل و غیروابسته به نهادهای دولتی آن زمان برای اولین بار در ابعادی وسیع و متفاوت درطی چند دهه، به وقوع پیوست. قطعا حضور چهره شاخصی مثل بهروز وثوقی، که اشتیاق فراوانی برای ظاهر شدن بر صحنه تئاتر داشت، می توانست بن مایه بسیار مستحکمی جهت موفقیت این فکر باشد. پس اولین نمایش بدون پشتیبانی مالی دولتی بر پایه یک سنت بزرگ تئاتری دنیا راه اندازی شد و نمایشنامه « موضوع جدی نیست» اثر لوئیجی پیراندلو به کارگردانی ایرج انور و برای اولین بار با بازی بهروز وثوقی آمد روی صحنه تئاتر...

شهره آغداشلو، جمشید لایق، آهو خردمند، محسن سهرابی، محمد باقر توکلی، سعید اویسی، فاطمه نقوی و ...من که بازیگر و مشاور کارگردان بودم. بهنام ناطقی تهیه کننده کار بود.گروه بزرگی بود و همه امکانات را خودمان تهیه کرده بودیم و خواستیم بدانیم آیا تئاتر می تواند فقط با اتکا به تماشاچی و بدون کمک دولتی روی پای خودش بایستد یا نه.

کار نسبتا موفقی بود. هزینه های سنگینی داشت اما درآمد خیلی خوبی هم کسب کرد. دو ماه در سالن بزرگ انجمن فرهنگی ایران و امریکا اجرا شد و سالن همواره پر بود. وقتی اجراها تمام شد شروع کردیم به ضبط تلویزیونی.

در همان دوره اتفاقی افتاد: بهروز وثوقی می بایست برای مدتی به انگلستان سفر می کرد، چون در فیلم «کاروان ها» بازی کرده بود و صدا که سرصحنه در اصفهان ضبط شده بود، در جایی دچار اشکال شده بود، ایشان باید می رفت انگلستان برای ضبط صدا. فکر می کنم نیمۀ اول شهریور ۵۷ بود و وقتی وثوقی خواست برگردد، وقایع هفده شهریور اتفاق افتاده بود و نا آرامی ها در اوج... بعد هم بسته شدن فرودگاه ها و... بهروز وثوقی هرگز نتوانست به ایران برگردد. ضبط تلویزیونی کار هم هرگز به سامان نرسید. از تمام درآمد خوب اجراها هم هرگزچیزی نصیب ما نشد! چک های برگشت خورده با امضای تهیه کننده را هنوز در قاب دارم!

و بعد از انقلاب؟

Image caption گروه سازنده و بازیگران سریال سلطان و شبان، علیرضا مجلل، نفر اول ایستاده از راست

سعی کردیم واحد نمایش را به عنوان پایگاهی نمایشی در دو راهی یوسف آباد حفظ کنیم.

با مرضیه و راضیه برومند، رضا بابک، بهرام شاه محمدلو، امین تارخ، نوری استوار... و جمعی دیگر از همکاران تصمیم گرفته بودیم که روزنگار وقایع و فضای روزهای انقلاب را در طبقات همان ساختمان، در فضاهای چهار طبقه بازسازی و بازی کنیم و مثل نمایشگاهی گویا، بگذاریم به معرض دید مردم که بیایند و ببینند.

مشغول همین کارها بودیم که انقلابیون با اسلحه ریختند و گفتند که اینجا را باید سنگربندی کنیم برای مبارزه با ضد انقلاب، و همه ما را بیرون کردند. من به واحد فیلم و سریال تلویزیون برگشتم. از آن جا به تئاتر شهر که زیر نظر تلویزیون اداره می شد، به بخش روابط عمومی به عنوان مدیر و بعد از دو سالی، فکر می کنم سال ۶۰ بود که مدیر داخلی تئاتر شهر شدم و دو سال و نیم به فعالیت هایم ادامه دادم.

سعی در جذب اساتید و دوستان برای کار داشتم تا به اصطلاح با تعدد اجراهای قوی و حرفه ای سنگرها را تحت حفظ خانوادۀ تئاتر داشه باشیم. یک سالن نمایش تازه هم تاسیس کردیم که تعداد سالن ها به پنج رسید. از اساتیدی مثل بیضائی و حمید سمندریان دعوت به کار کردم، اما هر کدام به ملاحظه و دلایلی نمی خواستند نزدیک بشوند یا شرایطی داشتند.

مدام درگیر بودیم با سلیقه های گوناگون و گروه های فشار و مخالف و تندرو از جمله رییس کمیتۀ منطقه که روحانی قدرتمندی بود به نام خسروشاهی. شنیده بودم که او می خواست به قول خودش تئاتر شهر را به آبریزگاه عمومی تبدیل کند. کار به جایی رسیده بود که شبانه جرثقیل می آوردند و مجسمه های با ارزش و زیبای پارک تئاتر را که بر پایه های بلندی استوار بود تحت عنوان پوشش صور قبیحه، گل می گرفتند یا لنگ می بستند، بالاخره هم یک روز صبح وقتی به تئاتر آمدیم یکی دوتا از اصلی ترین آنها را با اره های مخصوص قطعه قطعه کرده بودند.

از طرفی درگیری و اختلاف نظری بود بین وزارت ارشاد و تلویزیون بر سر تصاحب تئاترشهر. نهایتاً فکر می کنم سال ۶۲ بود که از تئاتر شهر آمدم بیرون و برگشتم به تلویزیون. تهیه کنندگی سریال «افسانۀ سلطان و شبان» را به عهده گرفتم و بعد از اتمام آن وارد کادر بازیگری مجموعه تلویزیونی «کوچک جنگل » شدم و طی توافقی به عنوان کارمند از تلویزیون مرخصی بدون حقوق گرفتم.

اما سریال تولید تلویزیون بود...

بله، به من می گفتند که چون شما کارمند تلویزیون هستید، برای بازی در این سریال فقط می توانیم به شما فوق العاده ماموریت بدهیم. این رقم هم رقمی نیست که به یک بازیگر پرداخت می شود، بهتر است مرخصی بدون حقوق بگیرید که بتوانیم با شما قرارداد ببندیم. من حاضر نبودم، چون پانزده سال سابقه داشتم و باید سال بعد، از جهت رتبۀ اداری تهیه کننده ارشد می شدم، اگر مرخصی بدون حقوق می گرفتم، این امکان به تعویق می افتاد.

اما سازمان در هماهنگی و با موافقت مدیرعامل وقت، محمد هاشمی متعهد شد که علیرغم استفاده از مرخصی بدون حقوق، و با توجه به ارزش خدمتم، سنوات خدمتی ام را محاسبه کند. من یک سال مرخصی گرفتم، کار تمام نشد، شش ماه دیگر تمدید شد، باز هم کار ناتمام ماند، شش ماه دیگر... و حالا جنگ هم شدت گرفته بود... در ماسوله هم زمستان بدون باریدن برف سپری شد... از طرفی تغییراتی هم که در متن فیلمنامه داده می شد مطابق میل ما نبود... ما فیلمنامه را روزانه تحویل می گرفتیم، و چیزی که تقوایی نوشته بود، در تیم افخمی تغییر می کرد، به ویژه صحنه های تاریخی مربوط به بخش های پایانی نهضت جنگل...

اما بخش دوم اصلاً ساخته نشد...

چرا بخش هایی ساخته شد... صحنه های زمستانی اش ماند، چون برف نبارید. بودجه کار هم به دلیل شدت جنگ و اوضاع اقتصادی کشور تامین نبود. بنابراین مسئولان پروژه تصمیم گرفتند کار فیلمبرداری را موقتا متوقف کرده و با آماده کردن و پخش ماجراهای پیدایش و چگونگی شکل گیری نهضت جنگل تا اولین شکست بزرگ جنگلی ها و مرگ دکتر حشمت و متواری شدن باقی ماندۀ نیروهای جنگل، تحت عنوان کتاب اول، به تهران برگشته و پس از تجدید قوا مجددا بعد از شش ماه و در بازگشت به کامل کردن فیلمبرداری و تکمیل کتاب دوم بپردازند.

ماجرای دیگری که در خلال معضلات فوق اتفاق افتاد ماجرای وضعیت شغلی و اداری من بود. داستان از این قرار بود که دوستان و همکاران اداری من در تلویزیون به طور خصوصی به من اطلاع دادند که طی اقدامی محرمانه، مرا همراه با تعدادی دیگر از کارمندان به عنوان مازاد بر نیاز در اختیار امور اداری گذاشته اند.

من هم در فرصتی به تهران آمده و کپی این حکم را پیدا کرده و اعتراض کردم که این عمل صرف نظر از موجه بودن یا نبودنش، با تعهدات و قولی که به من داده شده منافات دارد. بنابراین اعلام کردم تا سازمان تمام سنوات اداری ام را بازخرید نکند، به ادامۀ فیلمبرداری تن نخواهم داد. گفتند اشتباهی رخ داده و ابدا منظور حذف اداری شما نبوده. من پافشاری کردم و زیر بار نرفتم... با این استدلال که وقتی علیرغم نیاز مبرم به حضورم در یک پروژۀ مهم، رفتاری این چنین با من دارید، پس از خاتمۀ کار چگونه بدرقه ام خواهید کرد؟

بالاخره همه سنوات خدمتی مرا به سالی دو ماه محاسبه و نقدا پرداخت کردند. من هم همۀ آن مبلغ را صرف هزینۀ ویزای سوئد و بلیت هواپیما برای خانواده ام کردم که در شرایط سخت و نا امن و بدون حضور طولانی من در تهران و در شرایط جنگی زندگی می کردند و فرزند بزرگم هم از یک بیماری مرموز رنج می برد. راهیشان کردم و برای ادامۀ فیلمبرداری به رشت برگشتم.

برگشتید اما فیلمبرداری تمام نشد...

Image caption با سوسن تسلیمی در شاید وقتی دیگر

بله ولی این واقعه قبل از تصمیم به توقف فیلمبرداری بود، کتاب اول تمام شد و برگشتیم تهران. در خلال آن شش ماه با آقای بیضائی کار کردم، فیلم سینمایی «شاید وقتی دیگر».

تلویزیون در حال تدوین، صداگذاری «کوچک جنگلی» و تدارک برای برگشت مجدد به ادامۀ کار بود، که من از کشور خارج شده و به خانواده ام در سوئد ملحق شدم.

یعنی اگر مانده بودید، باقی اش را می ساختند؟

شاید... البته بیشتر از شش ماه طول کشیده بود. از بخش هایی از کتاب اول یک فیلم سینمایی به نام «تفنگ های سحرگاهان» درآوردند که به جشنواره بردند و مجموعۀ تلویزیونی هم گویا در ۱۲ قسمت پخش شد. بعدها افخمی هم از ساخت ادامۀ سریال دلسرد شد و مشغول ساختن فیلم «شوکران» شد...

نه، «عروس»...

بله، عروس... اگربودم، شاید که در عروس هم بازی می کردم. افخمی نسبت به بازیگری من نظر موافقی داشت.

داستان دعوای تقوایی و افخمی چه بود؟ چرا افخمی جای تقوایی را گرفت؟

اشکال یک طرفه نبود. من خود را مجاز و محق نمی دانم که حقیقت ماجرا را بگویم. از همۀ جزئیات مطلع نیستم، اما ضعف هایی در دو طرف وجود داشت که باعث شد...

تقوایی فیلمبرداری را شروع کرده بود...

بله، یکی، دو ساعتی هم فیلم گرفته بود، اما سکانس های مهمی نبود... بیشتر دستیارهایش کار کرده بودند، مثل صحنه هایی از تاخت و تاز سواران. یکی دو سکانس هم که من دیدم، از صحنه های شروع سریال بود که غلامحسین نقشینه، جعفر والی و... بازی داشتند.

افخمی مدیر تولید سریال بود؟

مدیر فیلم و سریال بود و مدیر پروژه.

تقوایی را اخراج کردند؟

شرایط سختی اعمال کردند که تولید کار می بایست سریعتر پیش برود. استدلالشان هم این بود که با توجه به شرایط سخت اجتماعی و اقتصادی، نمی شود که هفته ای فقط چند دقیقه بازده مفید داشته باشیم.

اما تقوایی عزیز حاضر نبود هیچ گونه سرعت یا زمان بندی را بپذیرد. یا اندکی از وسواس ها و حساسیت ها بکاهد. بنابراین علیرغم تقاضای بازگشت و ادامۀ کار از ایشان، آقای تقوایی برنگشتند و مسئولین پروژه و گروه خود به فکر ساختن کار افتادند. شنیدم که چند نفری هم برای کارگردانی پیشنهاد شدند، از جمله علی حاتمی، اما کسی حاضر نشد.

ناگزیر بهروز افخمی خود که متعهد و مدیر پروژه بود، انجام کار را به عهده گرفت. اما اذعان داشت برخی از صحنه هایی که آقای تقوایی نوشته، فقط خودش قادر به ساخت آن است و او این حساسیت ها را ندارد، به همین دلیل و بعضا دلایل تاریخی و مستند سکانس های زیادی حذف و یا تغییر کردند. همچنین در مورد کادر بازیگران نیز نظر و سلیقۀ دیگری داشت و می خواست با کسانی کار کند که به شیوه کار آن بازیگران آشنا و متمایل باشد .

از داریوش ارجمند تا آن زمان کاری درخور دیده نشده بود. افخمی با بازیگری من آشنایی داشت و چندین کار از من دیده بود، بخصوص به بازی ژنرال آلمانی در تله تئاتر سریالی.

«ماه پنهان است» اثر جان اشتاین بک، که در زمان مدیریت او تهیه شده بود، نظر و علاقۀ خاصی داشت. از طرفی این که به ویژه شمالی بودم و نسبتی هم با خاندان میرزا داشتم، موجب جابجایی بسیاری از نقش ها ازجمله میرزا شد.

از کار با بهرام بیضائی بگوئید برایمان. فکر می کنم نقطه عطفی هم هست در کار شما. آقای بیضائی را از قبل تر می شناختید؟

من هفده سالم بود که در «چهار صندوق » بیضائی، نقش سبز را بازی کردم. ساواک از اجرای آن جلوگیری می کرد و ما اولین گروهی بودیم که در گیلان موفق به اجرای آن شدیم. مورد تفقد خود آقای بیضائی هم که به رشت آمدند قرار گرفتیم. ارادت فراوان داشتیم خدمت آقای بیضائی...

استاد شما هم بود در دانشکده هنرهای زیبا؟

بله، تئاتر شرق و ژاپن را در محضر ایشان گذراندیم. بسیار آموختم. بعد از انقلاب بود که خیلی تلاش کردیم نمایش «ندبه» ایشان را به روی صحنه بیاوریم. من به عنوان تهیه کننده تلاش در آماده کردن مقدمات داشتم. بازیگران هم تقریبا انتخاب شده بودند: شهره آغداشلو، پروانه معصومی، سوسن تسلیمی، فهیمه راستگار ...جزو کسانی بودند که قرار بود بازی کنند.

بعد از انقلاب؟

بله.

اما شهره آغداشلو به گمانم بعد از انقلاب دیگر در ایران نبود...

این وقایع در فاصلۀ بعداز ۱۷ شهریور تا حوالی بهمن ماه بود، شاید خود آقای بیضائی بهتر به یاد داشته باشند... دوره ای بود که ایشان مدیریت دانشکده تئاتر را بر عهده داشتند، دورانی کوتاه بود. به هر حال به نتیجه و حتی تمرین هم نرسید.

چرا؟

عدم تعادل در اوضاع مملکت و تغییرات پی در پی ... درست به خاطر ندارم، آشفتگی ها بسیار بود. فقط نمایشنامه تایپ و تکثیر و بعدها چاپ شد.

قرار بود که در «باشو، غریبه کوچک» بازی داشته باشم، که این بار گرفتار بازی میرزا بودم و دچار مشکل برخورد فیلمبرداری شدم. قرار بود نقش پدر را بازی کنم، که پرویز پورحسینی بازی کرد. نقش طولانی ای نبود، اما افتخاری بود که برای بیضائی بازی کنم.

و بالاخره دعوت شدم برای بازی در فیلم «شاید وقتی دیگر».

کار با بیضائی چطور بود؟

Image caption مجلل: الان حدود بیست و دو سال است که در سوئد هستم

فوق العاده .... بسیار دلچسب بود. با کارگردان های زیادی کار کرده بودم که کم توقع بودند، اما بیضایی ریزبینی هایی دارد که بازیگر را وادار به کنکاش بیشتری می کند، کار با او دقت و تمرکز بیشتری طلب می کند.

بعد از فیلمبرداری شاید وقتی دیگر بود که ایران را ترک کردید و زندگی تازه ای را در سوئد شروع کردید که خودش حالا عمری شده. طی این سال ها تا آنجا که می دانم در سوئد هم فعال بوده اید و کارهای زیادی کرده اید...

الان حدود بیست و دو سال است که در سوئد هستم. چون قبلاً خانواده ام را فرستاده بودم، با اقامت به سوئد آمدم و پناهنده این کشور نیستم. یک سال اول به یادگرفتن زبان گذشت که برایم خیلی زبان عجیب و غریب و بیگانه ای بود. تلاش کردم وارد کارهای هنری بشوم. به دلیل زبان، بسیار مشکل بود، بالاخره توانستم به عنوان کارگر صحنه مشغول به کار شوم. بعد از آن به فاصله کوتاهی وارد یک گروه تئاتری سوئدی شدم و «دیوانه ای از قفس پرید» را اجرا کردیم.

من و یک بازیگر آلمانی تنها بازیگران غیر سوئدی نمایش بودیم. این کار بسیار موفق بود و پنج سال اجرا شد. در کنارش تلاش می کردم برای کار به زبان فارسی و رویایی داشتیم برای کار کردن برای جامعه ایرانی. دو سه کار هم کردیم که اجرا شد با هزینه های خیلی کم. در یکی از آن ها یکی از چهره های شاخص تئاتر روحوضی ایران، مهدی صناعی، بازی می کرد. محمد مطیع در شروع آمد، اما بیمار شد و نتوانست ادامه بدهد. سعید اویسی هم بود.

بعد یک کار دیگر هم کردیم اما تامین هزینه ها بسیار دشوار بود و مخاطب ایرانی را هم جمع کردن کار مشکلی بود، این بود که کار به زبان فارسی متوقف شد و من فقط به سوئدی ادامه دادم و با چندین سازمان تئاتری از جمله «سازمان سراسری تئاتر ملی سوئد»، « تئاتر شهر» (درشهرهای مختلف) و چند گروه آزاد کار کردم. می توانم بگویم در میان جامعه هنرمندان مهاجر ایرانی بیشترین تعداد کار در فیلم سینمایی، فیلم کوتاه، سریال تلویزیونی، تئاتر و تئاتر تلویزیونی را من انجام داده ام. مینا آذریان هم خوب و هم بسیارکار کرد. خانم تسلیمی هم همین طور، کارهای موفقی داشتند. مسعود رایگان زمانی که در سوئد بود، خوب کار کرد. همکار و دوست خوب و قدیمی ام سعید اویسی هم با چند کاری که کرد افتخار بزرگی آفرید، برندۀ جایزۀ سوسک طلایی سوئد، به عنوان بازیگر نقش مکمل، برای بازی در یک فیلم سینمایی شد. در حال حاضرهم نسلی پای به عرصۀ هنر گذارده که عموما در سوئد بزرگ شده و تحصیل کرده اند.

و به عنوان حسن ختام...

تازه ترین کاری را که قرار است به زودی با یک گروه سوئدی شروع کنم، شاید آخرین کار تئاتری من هم باشد. از اول دسامبر امسال تا اول دسامبر سال آینده، به مدت یک سال در تئاتر شهر «لو لئو» شمالی ترین نقطۀ سوئد. جایی که بیش از شش ماه تاریک و شب است و باقی یکسره روز و روشن! تجربۀ جالبی خواهد بود، هم تجربۀ کار و هم تجربۀ زندگی...