«تصویر زندگی خوش!»

حق نشر عکس Getty
Image caption یکی از گوشه های «کلیسای استخوان» (Bone Church) در جمهوری چک.

من هم مثل خیلی از آدمها، جوان که بودم، خیال می کردم اگر به مردم، به هر نحو که می توانیم، هشدار بدهیم که «زندگی» کوتاه است، آدمی «آه» است و «دمی»، تا سر بچرخانی، عمر تمام شده است و «مرگ» می آید، و همه چیز تمام می شود، شاید مردم از این جور هشدارها واقعاً به هوش بیایند و قدر زندگی را بدانند و دست از همۀ کارهای زشت و غیر انسانی بردارند و در جامعه طوری رفتار بکنند که هم خودشان از زندگی لذّت ببرند، هم بگذارند دیگران از زندگیشان لذّت ببرند!

امّا حالا خیلی وقت است که با تجربه و تأمّل حالیم شده است که این جور هشدارها در هدایت مردم به راه راست و رساندنشان به سرمنزلِ «سعادت» تأثیر مثبتی نداشته است، که هیچ، خیلیها را هم که اهل تفکّر و تحلیل و استدلال نبوده اند، گمراه تر کرده است.

آدم ساده ای که مدام «مرگ» را جلو چشمش بیاورند تا خوش «زندگی» بکند، می خواهد از هر چیزی که جزو لذّتهای «خوش زندگی کردن» است، خیلی داشته باشد، هزار برابر، میلیون برابر، میلیونها برابر سهم خدایی خودش داشته باشد!

قرنهاست که شاعرها و حکیمها و فیلسوفها و عارفهای بزرگ ما خواسته اند با افسون «می میری، خوش باش، خوب باش، خوبی کن، خوب زندگی کن!» ما را هدایت کنند. خوب، با این افسون تا حالا به کجا رسیده ایم؟

Image caption آدولف هیتلر، یکی ار دلقکهایی که می خواست دنیا را توی جیبش بگذارد تا از مرگ انتقام گرفته باشد.

یکی از نمونۀ عالی و درخشان این داناهای دلسوز «حکیم عمر خیّامِ» خودمان است که با ترجمۀ انگلیسیِ عالی و آزادِ رباعیاتش با عشق و دانش و رنجِ «ادوارد فیتزجرالد»، شاعر و نویسندۀ انگلیسی (۱)، و ترجمه های خوب و بد دیگران به زبانهای زندۀ دیگرِ دنیا، حالا دیگر مالِ همۀ مردم دنیاست. صدای بلندش را می شنوید؟ «می خور که به زیر خاک می باید خفت!» می شنوید؟ «خوش باش دمی که زندگانی این است!»

بله، این واقعیت را هم همه مان می دانیم که هر قوم و ملّتی در دنیا، مضمون بخشی از بهترین نمونه های ادبیاتش همین جور هُشدارهاست: «آهای، می میری، ها! پس بیا این دو روزه را که زنده ایِ خوش باش»!

راستش مدّتی بود که دیوارِ ذهنِ من از تصویرِ دل آشوبِ «زندگی خوش در قاب مرگ» خالی بود، امّا اخیراً در یکی از برنامه های تلویزیون فارسی بی بی سی صحنه هایی از یک کلیسا در «جمهوری چک» دیدم، به اسم «کلیسای استخوان» (۲) که در تزئینات داخلی آن، از چهل هزار قطعه استخوان جمجمه و دست و پای مرده ها استفاده کرده اند.

Image caption گورستان قربانیان جنگ جهانی اوّل در بلژیک.

می روی، می پرسی: «چرا؟ که چی؟»

در جواب می شنوی: «برای اینکه یادآور گذرا بودن زندگی انسان باشد و نشانۀ حضور مسلّم و دائمیِ مرگ!» به عبارت دیگر، می خواهند هر کس قدم به داخل این کلیسا گذاشت، با تماشای صورت مرگ از زندگی بیزار بشود و از کلیسا که بیرون رفت، یادش باشد که یک جوری از مرگ انتقام بگیرد! متوجّهِ عرضم هستید؟

جنگ به پا می کنیم، شهرها را با خاک یکسان می کنیم، شکنجه می کنیم، اعدام می کنیم، می چاپیم، به خاک سیاه می نشانیم، می ترسیم، می ترسانیم، جنگلها را نابود می کنیم، دریاها را آلوده می کنیم، هوا را آلوده می کنیم، زمین را به جهنّمِ جهل و جنون تبدیل می کنیم، که چی؟ که از مرگ انتقام بگیریم و هرچه بیشتر کیف دنیا را بکنیم!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

_________________________________________________

۱- ادوارد فیتزجرالد (Edward Fitzgerald)، شاعر و نویسندۀ انگلیسی (۱۸۸۳-۱۸۰۹)، که رباعیات حکیم عمر خیّام را خواند و مضمون آنها را به صورت شعر انگلیسی باز نویسی کرد. این ترجمه بعد از «کتاب مقدّس» و آثار «ویلیام شکسپیر»، در دنیای انگلیسی زبان، بیش از هر کتاب دیگری چاپ شده است.

۲- کلیسای استخوان (Bone Church)، در جمهوری چک. هر سال در حدود دویست هزار توریست از این کلیسای عجیب دیدن می کنند.