«گمانه زنی هموندان!»

Image caption در این مورد، همان طور که ملاحظه می کنید، «گمانۀ » اوّل را که «زده اند»، در دو متری به آب رسیده اند!

یکی از عوارض پیری برای خیلی از پیرها این است که راه رفتن براشان خیلی مشکل و دردآور می شود، و در مورد بعضیها هم غیر ممکن. در نتیجه خانه نشین می شوند و خانه نشینی آدم را کنجکاو می کند. کنجکاوی هم آدم را حسّاس می کند. حسّاسیت هم یک وقتهایی خون آدم را به جوش می آورد و می بینی تنها نشسته است، دارد به اخبار یکی از تلویزیونهای فارسی زبان گوش می دهد، یکدفعه دادش به هوا می رود: «آقای خبرنگار، باز می گویی گُمانه زنی؟ مگر کلمه های حدس و گمان آدم را به وبا یا طاعون مبتلا می کند!»

هنوز خونش از جوش نیفتاده است، که می بیند یکی از سیاستمدارهای عالی مقام در مصاحبه اش با مجری برنامۀ اخبار به او می گوید: نه خیر، اینها همه اش گمانه زنی است! و حالا باز آن پیر بیچارۀ خانه نشین دستش را روی قلبش می گذارد و فریادش بالا می رود که: «آقای سیاستمدار، تو هم! مگر می ترسی رسانه چیها بگویند آدم عقب مانده ای هستی و هنوز بعد از چند دهه نفهمیده ای که حدس و گمان کهنه شد و مُرد و رفت و جاش را گمانه زنی گرفت!»

حالا بیچاره، یک دست روی قلب، یک دست به عصا، با چه عذابی از جا بلند می شود و می نشیند جلوی کامپییوتر و برای نمی دانم چندمین بار به لغتنامۀ دهخدا مراجعه می کند و لغت «گمانه» را می آورد.

Image caption «هموند» را آورده اند به بازار، امّا «عضو» نشده است دل آزار!

جلوِ گمانه نوشته شده است: «چاه اوّلی را گویند که چاه کنان به جهتِ دانستن اینکه زمین آب دارد و آب آن چه مقدار دور است، می کَنَند»، به نقل از فرهنگهای «برهان قاطع»، «جهانگیری» و «آنندراج»؛ «نخستین چاهِ کاریز [یا قنات] که به جهت دانستن آب که چه مقدار است و چه مقدار دور است می کنند و به عربی حفیر گویند»، به نقل از فرهنگ رشیدی. زیر گمانه زدن هم نوشته است: «کندن چاه تا پیدا آید که زمین آب دِه است یا نه.»

پیر خانه نشین بیچاره کامپیوتر را خاموش می کند و با عذاب از روی صندلی بلند می شود و می رود دمِ کاناپه و خودش را تلپّی وِل می کند روی آن و دراز می کشد و چشمهایش را که سیاهی می رود، می بندد، و سعی می کند با تلقین به نفس، خونش را از جوش بیندازد و قلبش را آرام کند، که یکدفعه در ته سیاهی ذهنش کلمۀ «هموند» با نئون قرمز، به بزرگی یک رنگین کمان، شروع می کند به پرتو افشانی و نیزه افکنی!

تمام فضای سیاه و بیکرانۀ ذهنش می شود یک پارچه آتش و خون و با وحشت چشمهایش را باز می کند و می بیند: نه، شکرِ خدا، سقف هنوز سفید است و آسمان هنوز آبی است. خودش را به زور بلند می کند و به پشتی کاناپه تکیه می دهد و قاه قاه می خندد. قاه قاه! قاه قاه! می خندد.

Image caption پیر مرد خانه نشین، دستی به عصا، دستی به کمر، آشپزخانه، تی بَگ، فنجان و کتری آب جوش!

آخِر پیری و خانه نشینی و کنجکاوی و حسّاسیت و به جوش آمدن خون، این خاصیت را هم دارد که آدم را دست آخِر به اینجا می رساند که رو به دیوار بنشیند و به همۀ هموندان گرامی که نقششان را روی دیوار می بیند، بگوید:

«ها؟ فکر می کنید همۀ بدبختیها و مصیبتها و عقب ماندگیها و نکبتهای زندگی ما با اخراج چند تایی از هزارها لغت عربی، مثل «عضو» و جمع مکسّرش «اعضاء»، و دادنِ جای آنها به «هموند» و «هموندان»، تمام می شود و آفتابِ تجدّد فکری و فرهنگی، عدالت و رفاهِ اجتماعی، آزادی عقیده و بیان، و شکوفایی صنعت و اقتصاد در تاریخِ عصرِ ما طلوع می کند؟»

و راستی که حالا وقتش است که پیر مرد خانه نشین، برای اینکه دوباره خونش به جوش نیاید، به زور از جا بلند بشود و دستی به عصا و دستی به کمر، برود به آشپزخانه، یک «تی بَگ» یا چاییِ کیسه ای، بیندازد توی فنجان و آب جوش روش کند!