«فایده ای نداشته است!»

Image caption ملاقات با «فلسفه» در کتابفروشی مؤسّسۀ خیریۀ «آکسفم» (Oxfam Bookshop).

دیروز در کتابفروشی خیریۀ «آکسفم»، که اگر دست کم هفته ای یک بار به آنجا سر نزنم، احساس می کنم که یک چیزی گم کرده ام، دیدم جوان بیست و چند ساله ای پشت صندوق نشسته است که قبلاً او را ندیده ام.

این کتابفروشی یک فروشندۀ ثابت دارد که مدیر است، بقیه همه داوطلبهای بی مواجبِ فی سبیل النّاس کارکنی هستند که گاه به گاه آنجا پیداشان می شود. «اِستَن» (Stan)، مدیر کتابفروشی، حالم را پرسید، گفتم: «زورهای آخر را می زنم، امّا هنوز از سرگردانی خسته نشده ام!»

قاه قاه خندید و به فروشندۀ جوان که معلوم بود حجبِ نا آشنایی جلو خنده اش را گرفته است، گفت: «فهمیدی چی گفت؟» و بدون اینکه منتظر جواب او باشد، رو کرد به من و گفت: «آخِر این جوان دارد فوق لیسانس فلسفه می خواند! من همان لیسانسش را که گرفتم، به اندازۀ کافی از سرگردانی سر درآوردم!»

لبخندی زدم و به جوان محجوبِ ساکت گفتم: «اِستن شوخیش گرفته است. من در فلسفه لیسانس هم ندارم. برای سرگردانی لازم نیست کسی فلسفه بخواند! همین الآن که داشتم از توی بازارچه سرپوشیدۀ ایلینگ (Ealing Shopping Centre) می آمدم اینجا، برای رفع خواب رفتگی پاها، چند دقیقه ای روی یک نیمکت نشستم و رفتم توی بحر مردم.»

Image caption توی بازارچۀ سرپوشیدۀ ایلینگ ... چند دقیقه ای روی یک نیمکت نشستم و رفتم توی بحر مردم .

دانشجوی فلفسه ساکت، امّا حالا با لبخند متفکّرانه ای به من نگاه کرد، و اِستن گفت: «یعنی از رفتن تو بحرِ مردم هم هنوز خسته نشده ای؟»

مثل اینکه این سؤال را دانشجوی فلسفه از من کرده باشد، رو به او کردم و گفتم: «نه، من مثل ماهی ای هستم که خودم را توی بحر مردم پیدا می کنم. از هر نگاهی که به آنها می کنم، به یک چیز تازه ای در وجود خودم پی می برم!»

«اِستن» باز زد زیر خنده و به دانشجوی فلسفه گفت: «فهمیدی چی گفت؟»

و حالا دانشجوی فلسفه، بدون اینکه جوابی به «اِستن» بدهد، با لحنِ احترام آمیزِ شاگرد در سؤال از استاد، گفت: «خوب، این چند دقیقه ای که پیش از آمدنِ به اینجا توی بحر مردم رفتید، به چه چیز تازه ای در وجود خودتان پی بردید؟»

Image caption ما آدمیزادها، برعکسِ گوسفندها، نه همدیگر را می شناسیم، نه با همدیگر یکی می شویم.

گفتم: «به این پی بردم که هیچکدام از این هفت هزار میلیونِ آنها مرا نمی شناسد، و من هم هیچکدام از آن هفت هزار میلیونِ آنها را نمی شناسم. هر کدام از ما هفت هزار میلیون یک نوعِ خاصّ و منحصر به فرد از موجودی است که به نوع عامّش می گوییم آدمیزاد. من با نوع تو، تو با نوع اِستن، اِستن با نوع من، با یک علامتهای مشترکی با هم ارتباط پیدا می کنیم، از نوع خودمان به همدیگر خبر می دهیم، از نوع دیگران خبر می گیریم، و با همدیگر زندگی می کنیم، امّا با همدیگر یکی نیستیم، همدیگر را آن طور که یک گوسفند یک گوسفند دیگر را می شناسد و با همۀ گوسفندها یکی می شود، همدیگر را نمی شناسیم و با همدیگر یکی نمی شویم.»

دانشجوی فلسفه که با همان لبخند متفکّرانه به من نگاه می کرد و سرش را تکان می داد، ساکت ماند، امّا «اِستن» با لحنی جدّی گفت: «خوب، چه نتیجه ای گرفتی؟»

و حالا من قاه قاه خندیدم و گفتم: «جدّی نگیر، اِستن! بگذار شوخی کنیم و بگذریم! نتیجه می خواهی؟ بفرما، این هم دو تا نتیجه: یکی اینکه ما آدمیزادها باید خوشحال باشیم و افتخار کنیم که بر خلاف همۀ حیوانات از موهبت تنهایی برخوردار هستیم، و دیگر اینکه در طول تاریخ هر چه سعی کرده ایم که دیگران را با لباس متحدّالشّکل و افکار متّحدالقالب، به گوسفند تبدیل کنیم، فایده ای نداشته است!»

مطالب مرتبط