تئاتردیدن در لندن؛ صدای زنی در جهان مردانه

Image caption جسیکا راین در نقش بیتی

صحنه تئاتر دانمار ورهاوس لندن در ماههای اکتبر و نوامبر میزبان یکی از نمایشنامه هایی است که نقش مهمی در تئاتر مدرن بریتانیا دارد.

جهشی تازه، در نیمه قرن بیستم به همت چند نمایشنامه نویس جوان، ناگهان تئاتر بریتانیا را به راه تازه ای کشاند. سه چهره برجسته جوان همسن و سال به نامهای جان آزبرن، هارولد پینتر و آرنولد وسکر که هر سه از اقشار پایین جامعه آمدند و مهمترین آثارشان را در دهه پنجاه میلادی خلق کردند و به مشهورترین سالنهای شهر کشاندند، فضای تازه ای به تئاتر بریتانیا دادند.

آرنولد وسکر با نمایشنامه "آشپزخانه" شروع کرد و دومین نمایشنامه او که اکنون بر صحنه است "ریشه ها" نام دارد، نمایشنامه ای که هنوز تازه است و به گونه ای مربوط به زندگی امروز. طراح صحنه و لباس سعی کرده از فضا و رنگهایی استفاده کند که امروزی باشند، البته با توجه به طرح مسلط و مورد استفاده در آن دوره.

مکان اصلی نمایش یک آشپزخانه آشناست که در خانه های محله های فقیرنشین انگلیسی هنوز شبیه آن را می توان دید. آشپزخانه ای که گاهی با کشیدن پرده ای تبدیل به حمام می شود.

آشپزخانه در این گونه خانه ها مهمترین محل خانه بود و همچنین به عنوان صحنه در نمایشنامه های وسکر، و به همین دلیل برخی منتقدان به سبک نمایشنامه های آرنولد وسکر لقب "درام آشپزخانه ای" داده اند.

کارگردان نمایش، جاناتان چرچ، که نمایش "آوازخوانی در باران" او سال گذشته تماشاگران زیادی را به تئاتر کشاند، در اجرای "ریشه ها" کار سختی دارد زیرا متن برای اغلب تماشاگران آشنا است. مردم یا آن را خوانده اند و یا در پنجاه سال گذشته حداقل یک اجرا از آن دیده اند، بنابراین مخاطب امروز توقع دارد در اجرای تازه اتفاقات و نکته های تازه ببیند.

حضور بازیگرانی چون جسیکا راین در نقش دختر اصلی نمایش بیتی و نیز بازی درخشان لیندا باست، بازیگر محبوب سینما و تلویزیون بریتانیا، در نقش مادر، اجرای جدید این نمایشنامه را بسیار جذابتر کرده است.

شخصیت دختر ساده دل

Image caption لیندا باست، بازیگر محبوب سینما و تلویزیون بریتانیا، در نقش مادر بیتی

حالا شخصیت بیتی، دختر ساده دل داستان، یک شخصیت آشنا در فرهنگ تازه بریتانیایی است. زن جوانی که تمام مدت خیال می کرده تنها تکیه گاه واقعی او مرد او یعنی دوست پسر او است، در پایان سفر نمایش به خود می رسد و درمی یابد که خود می تواند بهترین و محکم ترین تکیه گاه خود باشد. بیتی به نشانه دختری تبدیل شده که قدرت و توانایی خود را به عنوان یک انسان مستقل کشف می کند.

داستان نمایش ساده است. بیتی بیست و چندساله که مدتی است در لندن زندگی می کند به دیدار خانواده خود به شهر نورفولک در شرق انگلیس می رود. پدر یک کارگر مزرعه است و با وجود بیماری ناچار به انجام کار سخت در مزرعه است، مثل مردان دیگری که بر صحنه می بینیم و یا نمی بینیم و فقط درباره شان می شنویم. مادر بیتی یک زن ساده خانه دار است، مهربان اما تهیدست. خواهر و برادر بیتی هم در همان محله در اطراف پدر و مادر زندگی می کنند و همان زندگی سخت معمول کارگری در مزرعه را می گذرانند. بیتی به افراد خانواده اعلام می کند که دوست پسرش، رونی، شنبه خواهد آمد تا با افراد خانواده او آشنا بشوند. هیچکس تا به حال رونی را ندیده است.

دختر عاشق رونی است و هرچه بر زبان می راند از گفته های اوست. رونی متعلق به خانواده یهودی و معتقد به جریان سوسیالیستی است، افکار چپگرایانه که قرار است جهان را تغییر دهند و یک نظام واقعی بشری بر دنیا مسلط کنند، افکاری که به ویژه در دهه پنجاه میلادی ذهن بسیاری از جوانان بریتانیایی را اشغال کرده بود.

جوانان خشمگین از گذشته و امیدوار به آینده ای روشن، جوانانی که دائما حرف می زدند و شعارهای اشتراکی در فضای اطراف خود منتشر می کردند. اما در آن سالها فقط حرف مردان شنیده می شد و دیگران هم آنها را جدی می گرفتند، یعنی این مردهای جامعه بودند که نقش هدایت کننده داشتند و زنها دنباله رو آنها.

Image caption لیندا باست و ایان گلدر در نقش خانم و آقای برایانت

بیتی در این نمایش یکی از همان زنان جوان بریتانیایی است که چون عاشق رونی است پس عاشق افکار او هم هست. او حرفهای مهم رونی را برای افراد خانواده خود باز می گوید و حتی لحن خود را شبیه لحن رونی می کند. در این اجرا گاهی بیتی را بعنوان یک ضبط صوت می بینیم که صدای مردی در آن ضبط شده است و حالا آن صدا با لحنی مشخص از دهان زن جوانی پخش می شود، صدای مرد جوانی که قرار است به صحنه بیاید. میز بزرگ شام برای آمدن او به بهترین شکل ممکن چیده شده. همه افراد بهترین جامه های خود را به تن کرده و در انتظار رسیدن او لحظه شماری می کنند. انتظار رفته رفته کشدارتر می شود و سرانجام رونی به صحنه نمی آید. نه تنها افراد خانواده بیتی موفق به دیدار او نمی شوند بلکه تماشاگر هم او را نمی بیند.

پایان بندی بحث انگیز

در دقایق پایانی نامه ای از رونی به بیتی می رسد. او در نامه نوشته است که نخواهد آمد چون فکر می کند رابطه آن دو به جایی نخواهد رسید و بهتر است این رابطه همین حال تمام شود. رونی در مورد رابطه عاشقانه خود با بیتی او را از خود ناامید می کند اما ناگهان اتفاقی برای بیتی می افتد. او حس می کند که آنچه از این لحظه به بعد می گوید حرفهای خود او با صدای خود اوست نه حرفها و صدای رونی یا شخصی دیگر. بیتی در پایان این سفر به تحولی در خود می رسد و می فهمد که از آن پس می تواند در مقام یک شخصیت آزاد و مستقل بر پاهای خود بایستد بدون اینکه وابسته به مردش باشد.

Image caption مایکل جیبسون در نقش جیمی

این صدای زنانه در سالی بر صحنه تئاتر این کشور انعکاس یافت که انعکاس صداهای انقلابی مردانه در فضا مسلط بود.

اما این گونه پایان بندی را مدیران تئاتر رویال کورت در آنسال نپسندیدند. آنها پس از خواندن نمایشنامه به وسکر گفتند که اگر می خواهد کارش بر صحنه تئاتر رویال کورت برود باید رونی، آن مرد جوان را به صحنه بیاورد و نمایشنامه را با حضور او در صحنه به پایان ببرد.

وسکر پاسخ می دهد که درآن صورت تمام توجه به رونی معطوف خواهد شد و پیام نمایش دراین حضور گم می شود و ندیده و نشنیده می ماند. مدیران تئاتر از خواسته خود صرفنظر نمی کنند چون عقیده دارند که تماشاگر از ایده وسکر در خلق صدای تازه ای برای زن نمایش استقبال نخواهد کرد و مردم هنوز دوست دارند ببینند که این مرد است که حرف آخر را بر صحنه می زند نه زن.

وسکر بیست و هفت ساله در آن زمان سخت مقابل ممیزی مدیران تئاتر ایستادگی می کند چون نمی خواهد پیام کارش ندیده و نشنیده بماند.

پس از آن تئاتر دیگری در شهر کاونتری حاضر به انجام این پروژه می شود و نمایشنامه "ریشه ها" برای نخستین بار در آنجا بر صحنه می رود و به سرعت مورد توجه تماشاچی واقع می شود.

بعد مدیران تئاتر رویال کورت به وسکر پیغام می دهند که با او موافقند و به این ترتیب نمایشنامه "ریشه ها" در لندن به صحنه می رود و دریچه تازه ای بروی تماشاگر تئاتر لندنی می گشاید.

فضایی تازه با شخصیتهایی که پیش از آن کمتر بر صحنه تئاتر این کشور ظاهر شده بودند و از همه مهمتر انعکاس یک صدای تازه بود، صدای یک زن.