«چه خوب بود آن قدیم قدیمها!»

Image caption این خانم درواقع آقای «دانیل پتریک کارول»، هنرپیشۀ معروف ایرلندی است، در نقش خانمی به اسم «دَنی لا رو» (Danny la Rue)، در سریالِ «روزگار خوش گذشته» که از 1953 تا 1983 در تلویزیون بی بی سی پخش می شد.

سلام.

من خودم خوب یادم می آید که تا همین چند سال پیش خیلی اتّفاق می افتاد که به مناسبتی برگردم به همصحبتم بگویم: «کاشکی صد، صد و پنجاه سال پیش به دنیا آمده بودم!» خوب، هر کس در موقعیتِ خاصّی و به دلیلِ خاصّی ممکن است همچین آرزویی بکند و معنایش این نیست که واقعاً صد، صد و پنجاه سال پیش دنیا بهشت برین بوده بود.

مسلّماً همۀ آدمهای دنیا از این جور «کاشکی»ها دارند، از جمله انگلیسیها، که وقتی از اوضاع و احوالِ «امروزِ»ِ خودشان ناراحت هستند، خیلیهاشان آه می کشند و می گویند: «اُ، گود اُلد دِیز» (!Oh, good old days)، «آی، روزگارِ خوبِ گذشته!» و بعد حسرتهاشان را ردیف می کنند:

«خوش به حال آنهایی که صد، صد و پنجاه سال پیش زندگی می کردند. کِی این قدر گرانی بود! کُجا این قدر دزدی می شد! کِی این قدر جنایت می شد! کُجا این قدر بیکاری بود! کِی این قدر به اعمال تروریستی دست می زدند! کُجا این قدر جنگ و آشوب می شد! کُجا این قدر ... کِی این قدر... کُجا! ... کِی!»

Image caption خوشا به حال آنهایی که در چهار هزار سال پیش در «اریحا»، از آبادیهای سرزمین کنعانیان، از این کوزه آب خنک می خوردند

شاید این طبیعت آدمیزاد باشد که یک نسلش می بیند از وقتی به یادش می آید، یعنی از بچّگیش تا حالا که دارد پیر می شود، هِی دیده باشد که «سال به سال، دریغ از پارسال!»، اقّلاً دل خودش را به این خوش بکند که: «بابا، آن قدیم قدیمها اصلاً این طور نبود!» و برای اینکه باورش هم بشود که آن قدیمها اصلاً این طور نبود، از ادبیات و تاریخ سند بیاورد!

خوب، بله، آن قدیم قدیمها، به نسبت جمعیت دنیا و احتیاجات مردم و اسباب و وسایل زندگی، همۀ بدیها کمتر بود و جا برای خوبیها بیشتر. این طور که نوشته اند، جمعیت دنیا در سه هزار سال پیش همه ش ده میلیون نفر بود، نه هفت هزار میلیون. یعنی خیلی چیزها از آن دوره تا امروز، مثل جمعیت، هفتصد برابر شده است.

آن وقتها زبان دروغ یک وجب بود، حالا شده است هفتصد وجب. دیوار حاشا پنج ذرع بود، حالا شده است سه هزار و پانصد ذرع. طمع حاکم و اطرافیهاش هرچی بود، باز هم چند تا کیسه گندم و جو، و چندتا گاو و گوسفند و اسب و الاغ، برای مردم می ماند تا زراعتشان را بکنند و مالیتشان را بدهند و حاکم و اطرافیهاش بتوانند هم قصرهاشان را بسازند، هم با قبیله های دیگر بجنگند و امپراتوری درست بکنند، امّا حالا آن طمع را هفتصد برابر کن، و در دنیایی که هفتاد در صد مردم دیگر زراعت در دهات را ول کرده اند و توی شهرها وِلو شده اند، ببین اکثریت مردم اصلاً می توانند از «طمع» سهمی ببرند یا اگر لقمۀ «بخور و نمیری» داشته باشند، باید کلاهشان را بیندازند بالا.

Image caption آنوقتها زبان دروغ یک وجب بود، حالا شده است هفتصد وجب!

تازه این را هم باید در نظر گرفت که آنوقتها که آن خدا بیامرزها در شرق و غرب دنیا امپراتور می شدند، بیچاره ها مجبور بودند پای طمعشان را به اندازۀ درازی مالیات زراعتی ای که به زور دکنک از رعیتشان می گرفتند، دراز کنند، امّا حالا معدنهای طلای سیاه را دارند، کارخانه های اسلحه سازی را دارند، شرکتهای تولید دارو را دارند، بانکها را دارند، شبکه های جهانی کوفت و زهر مار را دارند، و هزار و یک اسباب طمعکاری دیگر را.

خلاصه، خوب که همۀ عوامل را در نظر بگیریم، می بینیم، آدمیزاد همان آدمیزاد سه هزار سال پیش است، اینجا و هر جا، یک عدّه حاکم، بقیه محکوم، فقط بدیها، هفتصد که هیچ، هفت هزار برابر شده است.

مطالب مرتبط